مدنیت وارداتی و تضاد طبقاتی در جنوب نفت‌خیز

گفت‌وگو با غلامرضا منجزی، نویسنده رمان «فانوس‌های خاموش»

کشف و استخراج نفت در ایران به لحاظ شرایط تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ایجاد شده در مناطق جنوبی، همواره دستمایه‌های پرداخت‌های داستانی قرار گرفته و نویسندگان بنامی با تمرکز بر این حال و هوا، سعی در پرده‌برداشتن از ابعاد مختلف ماجرا در داستان‌های خود داشته‌اند و رمان «فانوس‌های خاموش» نوشته غلامرضا منجزی، یکی از آخرین نمونه‌هاست؛ رمانی که نویسنده در آن تلاش کرده تضاد میان شکوفایی صنعتی در مناطق نفتی و ثروت حاصل از آن را در مقابل فقر فزاینده اجتماعی و رنج مردم جنوب، به تصویر بکشد. در ادامه، متن گفت‌وگو با نویسنده این اثر را از نظر می‌گذرانید.

آرمان ملی آنلاین، «فانوس‌های خاموش» که به‌تازگی با تالیف شما و از سوی نشر پرسش به چاپ رسیده است، اثری واقع‌گرا از رنج‌ها و چالش‌هایی‌ست که شخصیت‌های داستان با آن مواجه‌اند. ابتدا از طرح، درونمایه و شخصیت‌پردازی ارائه شده در این کار بگویید.

زمان بروز داستان، دهه‌ 30 شمسی و احتمالا همزمان با نصب تاسیسات تکمیلی پالایشگاه نفت مسجدسلیمان ‌است. مکان وقوع داستان روی یک تقاطع است. قهوه‌خانه‌ها درست روی‌ تقاطعی وضع شده‌اند که یک سرش به مسجدسلیمان- شهری که گرماگرم جذب و هضم مدرنیسم و صنعتی‌شدن است- و سر دیگرش به شهر شوشتر، که از دیرباز تمام مظاهر سنت و مذهب را در برداشته است. و یک راهش هم به اهواز می‌رسد که در حقیقت مجرا و مقوم آن صنعت و مدرنیسم است. هاشم انسانی پرورده در سنت است که در آن نقطه، در مواجهه با صنعت و مدرنیسم قرار می‌گیرد. البته او همان قدر که بعداً (در طول داستان) زیر لبه‌ یا حاشیه صنعت رانده و له می‌شود، قبلاً زیر سنگینی و فشار روابط سنتی و فرهنگ کهنه، قربانی شده بود.

شخصیت عمده‌ دیگر داستان «همت» است. من کاملا اندیشیده، کافه‌ او را در قسمت غرب کافه‌ هاشم قرار‌دادم، تا ایده‌ غرب-شرق، یا سنت- مدرنیته نمودی عینی‌ و شماتیک داشته باشد. همت برخلاف هاشم که به مثابه‌ کنده‌ای رنده نشده و نتراشیده است، به نوعی با مهارت‌های ارتباطی جدید، به روز شده، شخصیتی خودآگاه دارد و شاید به نوعی امیدگاهی است که ما را از دیروز تاریک به امروز رخشنده و از تباهی و خیانت به زیبایی اخلاق رهنمون می‌کند. منظورم بیشتر کارکرد پنهان یا غایی شخصیت‌هاست تا عمل داستانی آنها. و البته این وسط شخصیت آن چند جوان روستایی هم هست که تا حد زیادی نشان‌گر اضمحلال اخلاقی در همان مواجهه‌ تراژیک یادشده است. آنها هم دیگر دهاتیِ دهاتی نیستند. باد مدرنیته بهشان خورده‌است. چیزهای جدیدی یاد گرفته‌اند و حتما بطلان چیزهای دیگری را هم درک‌ کرده‌اند. حتی برخی از آنها زبان انگلیسی را به خوبی حرف می‌زنند و می‌خوانند. به همین دلایل، آنها از اخلاق عرفی بازمانده از نظام فئودالیته تا حدی رویگردان و به سهمی از اخلاق پراگماتیستی رسیده‌اند. البته به عقیده‌ من تعیین درونمایه هر داستانی زیر مجموعه‌ تحلیل و نقد است. احتمالا هیچ نویسنده‌ای درونمایه یا پیام را انگیزه‌ نوشتن قرار نمی‌دهد. درونمایه به عنوان یک حقیقت پذیرفته‌شده از قبل در ذهنیت نویسنده وجود دارد و به طور خودکار در ساختار داستان جای خود را پیدا می‌کند. به هرحال من در مسجدسلیمان زاده و بزرگ شدم. شاید هیچ جایی در کشور، به اندازه‌ این شهر، آوردگاه دوگانه‌های متضاد نبوده‌ است. تقابل سنت اسطوره‌ای و توتم‌گرا و عالی‌ترین شکل مدنیت وارداتی، تقابل شیوه‌ زندگی عشایری و بورژوازی شهری، تقابل اقوام مختلف (بیگانه و خودی) و تضاد طبقاتی که محصول طبیعی جوامع صنعتی است. به هرحال، گرچه بخش بزرگی از این دوئل‌ها در نهایت به همسازی و هضم در طرف قوی‌تر و نوتر انجامید اما در فرایند این نوشدن، همواره شاهد کنتراست‌های اجتماعی- اقتصادی و حتی درهم کوفته‌شدن‌ و له‌شدن‌ها بودیم. اما به عنوان یک خواننده (و نه نویسنده)، می‌شود در بازخوانی داستان، آن را روایتی از فقر و استیصال، چیرگی فراخود یا وجدان و حتی مواجهه‌ سنت و مدرنیسم قلمداد کرد.

کتاب فانوس های خاموش

هاشم، پیرمردی با گذشته‌ای محتوم است. مواجهه با مرگ پدر در کودکی، تصاحب قهوه‌خانه پررونق پدر توسط دایی، عشق نافرجام، بی‌پولی، بیماری فرزند و ... از او شخصیتی ساخته که تنها به فکر رهایی فرزندانش از این سرنوشت محتوم باشد. از این منظر حرکت‌های رفت و برگشتی بین گذشته و حال در بازه‌های زمانی مختلف و کشمکش‌های داستانی چه کارکردی در روایت داستانی شما دارد؟

من فکر می‌کنم تعریف و ارائه‌ شخصیت همواره در یک خط زمانی(Time line) ممکن می‌شود. هیچ تحلیلی از شخصیت، بدون شناخت و نقب‌زدن در گذشته‌ او ممکن و میسر نیست. شاید این قسمت تا حدودی ادامه‌ پاسخ سوال قبلی شما در مورد طرح داستان هم باشد. در رمان، دو پیرنگ، همزمان و به طور موازی طراحی شده است. دو روایت در حال و گذشته، که شخصیت هاشم نقطه‌ برخورد آن دو داستان است. در روایت زیرین که به گذشته‌ هاشم برمی‌گردد ما به مراحل تکوینی شخصیت و چرایی اعمال او آگاهی پیدامی‌کنیم. گمان‌می‌کنم، تعلیل یا تبیین ستم اجتماعی و ریختن آن در قالب‌های از پیش تعریف‌ شده، نمی‌تواند کاملا صحیح باشد. گاهی ریشه‌ بدی و شرارت، ذات انسان است. ذاتی که حسادت می‌کند و زیاده‌خواه است.

ذاتی که گاهی از حیوان درنده هم شقی‌تر است. مثل کاری که «دایی اسمال» در برابر خانواده‌ خواهر و فرزندان یتیمش مرتکب می‌شود. یا باج‌گیری پاسبان رشید، که گرچه در آنجا لابد سازمان یافته‌تر بوده است، باز هم ریشه در شرارت ذاتی انسان دارد. همین شقاوت‌های فردی و اجتماعی، حتی هاشم را در عشق ناکام می‌گذارد. یعنی زندگی و گذشته‌ او می‌شود مجموعه‌ای از باخت‌ها و سرکوب‌ها. در حقیقت کافه‌ای که در بیابان علم می‌کند، نوعی گریزگاه می‌شود برای فرار از آنچه بر سرش آمده است. در لایه‌ فوقانی داستان یا روایت نزدیک‌تر، ما با ماجرایی، تر و تازه‌تر روبه‌رویم که در آن برخورد جریان‌های زنده را می‌بینیم.

در این کنش و واکنش‌ها، که حاصلش تراژدی شخصی و اجتماعی و ته‌مایه‌ای تلخ از طنز است، با تفوق و قدرت تکنیکی صنعت و اخلاق تازه آمده روبه‌رو می‌شویم. حضور سیستماتیک M.P های شرکت نفت که بخش عملیاتی پلیس امنیتی شرکت نفت‌اند، قسمتی از این قدرت تکنیکی است.

نکته‌ ظریف و قابل طرح در این وانمایی کارکردها، این است که متوجه می‌شویم، علیرغم همه‌ تضادها و بحران‌هایی که بین کسان داستان هست، اما عمل دزدی هاشم از شرکت نفت، از دیدگاه همه‌ کسانی که جزیی از سیستم شرکت نفت و به تبع آن حکومت نیستند، به عنوان تخلف اخلاقی و حتی گناه ، مورد تقبیح قرار نمی‌گیرد. هرچند همین عمل(سرقت تیرآهن) و ملاحظه‌ بازخوردهای گرفتارکننده و مشکل‌سازش برای راننده‌ کامیون «رحیم صراف»، حتی از نظر خود هاشم بسیار ناپسند و نکوهیده است.

برای قهوه‌خانه هاشم، همچون او از صفاتی چون غریب و تنها استفاده شده است: قهوه‌خانه‌ای فکسنی و بی‌رنگ و رو بین مسجدسلیمان و شوشتر که در پایان داستان‌،گویی هاشم را در تاریکی خود می‌بلعد. آیا قهوه‌خانه در این داستان سمبل چیزی یا مفهوم خاصی را نمایندگی می‌کند؟

به نکته‌ ظریفی اشاره‌ فرمودید؛ قهوه‌خانه به نوعی نماد و نشانه یا خلاصه‌ای از شخصیت اوست. سال‌های زیادی او به دور از خانواده‌اش در همین تک اتاق زندگی می‌کرده و به طور طبیعی انسیتی حاصل‌شده‌ است. برای یک آدم تنها و سرکوب شده توسل به یک آنیمیسیم تخیلی، امری طبیعی است. در حقیقت به نوعی شخصیت سازی می‌کند و تاحدی به مکانیسم روانی جبران‌سازی (Compensation ) متوسل‌می‌شود.

«با ترس از مادری هراسان به دنیا آمده بود». از عنصر ترس در داستان و کارکردهای آن در ژانر بگویید.

ترس هاشم، ترسی درونی و نهادینه شده و دارای چندین منبع است. تجمیع این ترس‌ها در طول زمان، باعث تنومند شدن وجدان یا «فراخود»، و نزاریت «نهاد» او شده است. هاشم در طول زندگی از زمان تولد تا مرگ تحت سیطره‌ این ترس است. تمام جامعه‌ ، بی‌وقفه در بازتولید و تقویت این ترس تلاش دارند. دوم، ترس از قضاوت دیگران است که نشأت‌گرفته از تاریخ است و ما اسم فرهنگ را بر آن می‌گذاریم. و نهایتاً ترس از قانون که در بازخوانی زندگی‌اش متوجه می‌شویم صابون این یکی هم، قبلا ، دو بار به تنش خورده است. به جز این‌ها ترس از مرگ و نیست شدن و از دست‌دادن را هم دارد. او در کودکی شاهد مرگ پدر، مرگ خواهر و مرگ مادرش و همچنین از دست دادن‌های فراوان بوده است و همین تجربه‌ها ، باعث تفوق نگاه جبری و تقدیرگرای او می‌شود که در طول داستان شاهد آنیم.

«در فضای خشک و سردِ اتاقکِ تاریک، هاشم روی تختِ سفری‌اش درازکشیده بود. دهانش نیمه‌باز و چشم‌هایش بسته بود‌. کنار تختش، فانوس، دودزده و خاموش روی زمین بود.» بازی با نور و تصویرسازی‌های از این دست (نظیر تصاویر آسمان گرفته، ابری و بارانی، شب و گرگ‌ومیش) از بخش‌های قابل‌توجه این کتاب به‌شمار می‌آیند. درباره نقش فضاسازی و صحنه‌پردازی در خلق اثری تراژدی و کارکرد آن در این اثر توضیح دهید.

همانطور که در متن روایت دیده می‌شود، نور و چراغ، وجه تفارق کافه‌ هاشم و همت است. در حقیقت، از دید هاشم، وقتی از شرق به غرب (کافه‌ همت) نگاه می‌کند، درخشش چراغ‌های بادی آن‌جا را مجازاً به معنای رونق کار و درآمد و حتی سعادت تلقی‌می‌کند. یعنی وجود فضایی روشن که عیناً در تقابل با تیرگی بیرونی و درونی زندگی و روان هاشم است. همانطور که فرمودید، نوعی بازسازی نمادین که در خدمت تقویت وجه تراژدیک داستان است. در حقیقت، آسمان ابری و بارانی در این روایت، کارکردی موتیفی دارد. موتیفی که در تمام بحران‌های زندگی هاشم، چه در لایه‌ اول، آنجا که حین بارش باران مورد ضرب و شتم اسماعیل قرار می‌گیرد و باعث سوختن سر و صورتش می‌شود، و چه در لایه‌ دوم داستان، تقارن و تبادر دارد.

در بخش‌هایی از داستان روایت با تغییراتی همراه است: گاهی کاملا شاعرانه و گاهی به سمت استفاده از کلماتی سنگین‌تر سوق پیدا می‌کند. این مساله به خواست شما بود یا در نگارش حاصل شد؟

«انسان هر طور باشد زبانش نیز همان طور است.» این سخن احتمالا از سقراط است. شاید اگر به این سوال پاسخ مثبت داده شود، اخلاقاً، صداقت همین گفت وگو با خطر جدی روبرو خواهدشد. حقیقت این است که در نگارش‌های ادبی، چه داستان باشد یا انواع دیگری مثل شعر یا نمایشنامه نویسی، لحن، تابعی از مضمون است. این مضمون، هم شامل فضا (زمان ، مکان) و هم شامل شخصیت‌ها و کنش‌ آنان می‌شود. خلاصه‌اش این می‌شود که داستان همانند زندگی، ساختاری درهم تنیده است؛ لحن داستان نویس یا شاعر، ناخودآگاه نسبت به موضوع متن، مخاطب، نوع کنش، زمان کنش و حتی مکان کنش متفاوت می‌شود. گاهی باید علاوه بر مفهوم، به شکل تصویری کلمات هم توجه‌شود. برای نمونه وقتی میرزا نعمت از او می‌خواهد که اقامه را بخواند، زبان روایت به نوعی تصویرسازی دو وجهی می‌رسد. تصویری توامان از ظاهر حروف و معنی آنها. «در دم زبانش‌گرفته‌بود‌. لام ‌ها مثل مفتول درهم پیچیدند و زبانش را فلج ‌کردند. تهلیل به چیزی نامفهوم بدل شد.»

اساسا نگاه شما به زبان و اهمیت آن در داستان‌نویسی چیست؟

هنر داستان‌نویسی و قصه‌گویی، اصالتاً در زبان حادث‌می‌شود. وقتی داستان ترجمه‌ای می‌خوانیم، خواه ناخواه از وجوه زیباشناختی متن، یک ضلع مهم را از دست ‌داده‌ایم. (در حقیقت لذت متن اصلی، به زبان تفسیری مترجم فروکاسته‌ می‌شود.)حتی در قصه‌گویی یا نقالی که روایتی شفاهی است، چون هدف ایجاد لذت در شنونده است، استدراک این لذت، ربط زیادی به نوع زبان قصه‌گو یا نقال دارد. پس بخش زیادی از اغواگری و افسون داستان در نظام همنشینی، جانشینی و آوایی کلمات نهفته است. موسیقی کلام و لحن داستان که هر دو زیر مجموعه‌ای از زبان داستانند در همذات‌بخشی و شریک‌کردن خواننده در تألیف‌های زایای داستان نقش اساسی دارند.

با توجه به پارامترهایی که به آن پرداختید، آثار داستانی حال حاضر کشور را چطور ارزیابی می‌کنید؟ آیا می‌شود به شکل‌گیری جریان یا مرحله‌ای خاص از داستان‌نویسی در سال‌های اخیر امیدوار بود؟

بدون این که بخواهم وارد جزئیات و حتی نام افراد شوم، به اعتباری باید گفت داستان نویسی و آثار داستانی در حال حاضر پیشرفتی به سزا داشته‌است. البته پاسخ دقیق و پژوهش‌مدارانه، به طور قطع باید مفَصل و مفضَل باشد. یعنی دارای فصل‌بندی (زمانی - مکانی) و داده پردازی باشد. منظور این است که در تعیین حدود سبکی باید داده‌های ثابت و متغیر را دقیقا بررسی‌کرد. حقیقت این است که عمر داستان نویسی در ایران و زبان فارسی بسیار کوتاه بوده است. پیشگامان داستان مدرن فارسی، به جز متون کهن(عرفانی- تاریخی - حکمی) و تعدادی متون غیرداستانی و شبه داستانی (منشآت قائم مقام ، کتاب احمد، سیاحتنامه‌ ابراهیم بیگ و یا چرند و پرند )در تاریخ معاصر چیز دیگری در دست نداشتند. البته همواره باید در آغاز داستان نویسی ایرانی، به واردات و مراودات فرهنگی و داستان‌های ترجمه‌ای توجه ویژه‌ای داشت. با همه‌ این‌ها، البته در برابر پشتوانه و تکیه‌گاه حدوداً چهارصد‌ساله‌ داستان‌نویسی غرب، متکای ضخیم و قابل اعتنایی نیست.

باید گفت اما امروز خیلی چیزها تغییر‌کرده‌است؛ اول اینکه، چند نسل موفق از داستان‌نویسان بزرگ را در پس و پشت خود داریم. سپس اینکه، به یمن وجود تکنولوژی و اینترنت دسترسی به کتاب و کتابخوانی و ترجمه‌ آثار سهل‌تر و بیشتر شده است. به‌جز اینها، تعداد داستان‌نویسان و آثاری که حیثیت نشر دارند، نسبت به نیم قرن پیش بسیار بیشتر شده است. بدون شک باید علی‌اکبر دهخدا، محمدعلی جمالزاده، صادق هدایت، بزرگ‌علوی و صادق چوبک را سرچشمه‌های داستان نویسی مدرن فارسی دانست، اما واقعیت غیر قابل انکار این است که در زمان این بزرگان، هیچ متن قابل اعتنایی برای مقایسه و مقابله با نوشته‌های آنان وجود نداشت و آثار آنها را، بدون شک باید صداهایی معدود در سکوتی عمیق دانست. البته مقصودم از این سخن، انکار یا حتی تشکیک در ارزش‌های والا و یا اهمیت آثار ادبی آن دوره نیست، اما این حرف هم راست است که آنها بیشتر سرچشمه، اصل و سرمشق بودند. امروزه ما صدها نویسنده‌ فعال (آمار درستی در دست نیست.) و ده‌ها نویسنده‌ برگزیده داریم، و به رغم همه‌ مشکلات که شاید الان، جای و مجال طرح آنها نیست داستان‌های خوبی هم منتشر می‌شود.

در این نیم قرن‌، حوادث بسیاری از نظر فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی رخ داده است که بدون شک در ایجاد سبک‌های زبانی و روایی تاثیر بسزایی خواهند داشت یا داشته‌اند، اما همانطور که درسطرهای پیش گفته شد، شناخت و وقوف بر این جریانات نیازمند کار روش‌مند و قدری فاصله‌گرفتن از موضوع پژوهش و نگاهی تجسمی به آن است. زیرا شناخت و نام‌گذاری تشخص‌های سبکی افراد و تعیین و قسم‌بندی سبک دوره، و هویت بخشی جهانی به زبان روایی فارسی-ایرانی نیازمند تحقیقات شناخت شناسی و وجودشناسی در ادبیات داستانی است.

به عنوان آخرین سوال، آیا مشغول نگارش اثری تازه یا در انتظار انتشار کتاب دیگری هستید؟

یک مجموعه داستان کوتاه با نام «کسی مثل باران نیست» آماده‌ چاپ دارم. این مجموعه شامل دو بخش است که بخش اول هشت قصه‌ به هم پیوسته و در بخش دوم 10 قصه مستقل آمده است.

کد مطلب: ۱۰۶۴۲۷۳

انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۸.... ۰۸:۱۶:۰۴

نویسنده : بیتا ناصر

نقدی تفسیری بر داستان کوتاه  «برادرکشی»  اثر فرانتس کافکا

نقدی تفسیری بر داستان کوتاه برادرکشی اثر فرانتس کافکا

غلامرضا منجزی

می خواهم «برادرکشی» را یکی از بهترین داستان­های رئالیستی و خشونت ­آمیز کافکا معرفی کنم که با زبانی گرافیکی، توصیفی، استعاری، سمبولیک و موجز نوشته شده است. جمله­ ی آغازین داستان و صورت نوشتاری آن به خواننده یادآوری می­ کند که درکشف حوادث با منطق و زبانی روزنامه نگارانه رو به رو خواهد شد. تحت همین منطق روایی است که خواننده با کنشِ صرف و خالی از دلیل و انگیزه­ ی شخصیت ها مواجه خواهد شد. این زبان بیشتر از این که خواننده را به درون ذهنیت اشخاص و پیوند همذات پندارانه با آن­ها نزدیک و هم­ساز کند، آن­ها را با اعمال بیرونی یا ظاهری شخصیت ­ها که از زوایه­ ی دید شاهدانی- که همواره در فاصله­ ای امن از حادثه قرارگرفته­اند- به صورت روایتی تقطیع شده، نزدیک می­ کند. آن چه در این روایت و در ساختار روایی داستان غایب است، احساسات درونی یا کنش­های ذهنی شخصیت هاست، از همین روی در داستان«برادرکشی» همه چیز بر گردِ کشف انگیزه­های وقوع حوادث می ­گردد. «چراییِ»حوادث، در مقابل سرنوشت محتوم و گریزناپذیر شخصیت های داستان، و همین طور شکل وقوع حادثه ­ها، وزانت معناداری می­ یابد. خواننده با داستانی رو به رو است که در همان ابتدا، به پایان آن ره یافته است. اما باز هم به گونه­ ای لایبرنتی در لابه لای چینش کلمات و لایه­ های معنایی در پی یافتن سرنخی از انگیزه و چرایی اعمالی است که در ساختارشناسی سنتی داستان­های قراردادی، به آن پیرنگ می­ گوییم. چرا «اشمار» مرتکب قتل «وزه» شد؟ چرا «پالاس» از وقوع قتل جلوگیری نکرد؟ به چه دلیل پالاس از ارتکاب جنایت، احساس رضایت می­کند؟ متن داستان دلایل محکم و قابل اتکایی به دست نمی­ دهد، گویی خواننده ­ی داستان نیز همچون وزه می ­بایست پذیرای جبری آسمانی باشد که وجود شخصیت ­های داستان را در خود هضم می­کند. الگوی عجیب و جادویی داستان که، ترکیبی جاودانه از تصویرهای پرسپکتیوی و گرافیکی از کوچه های متقاطع و سایه روشن با سنگفرش­هایی که در هوای سرد و زیر نور مهتاب برق می زند. پژواک صداهایی مثل افتادن دشنه بر روی سنگفرش و بعد کشیده شدن آن به سان آرشه­ی ویولون(به جناس ناقص موجود در واژه ­ی انگلیسی ویولون و ویولنس به معنی خشونت- معنایی کلیدی که در داستان جاری است- توجه شود) ، صدای زنگ پایان کار «وزه» که صوراسرافیل را به ذهن متبادر می­ کند(و چنان است که قرار است کار دنیا با یک جنایت آغازین و یک جنایت پایانی خاتمه یابد.) و صدای گام های «وزه» به سوی مرگ، تب و تلاطم روحی و روانی اشمار که از فرط گرما و هیجان، بر روی سنگفرش خیابان زانو می­زند و صورتش را بر سردی سنگ ها می ­گذارد، انفعال و نظاره ­گری غیرانسانی پالاس، از برادرکشی، داستانی فوق العاده باز، ایهامی و آیرونیک می­سازد که به هر دلیلی که در ذهن خوانندگانش برای یافتن انگیزه­ ی شخصیت­ ها به وجودآید، درِ تازه ای از تفسیر­های متنوع بر روی خوانندگانش گشوده می شود.

علی رغم عنوان داستان، که تعلیقی همیشگی برای آفرینش جدال و تنازع میان دو برادر تنی و هم­خون را به ذهن متبادر می ­کند، نشانه هایی قطعی از این پیوند و هم خونی، به طور عمد در متن جاسازی نشده است تا واژه­ی برادرکشی را توسیعی معنایی و عام ببخشد. از قید زمان و مکان آن را برهاند تا بتواند از این موتیف مفاهیمی اسطوره­ای، روانشناختی، سیاسی، و آنتاگونیستی بسازد.

مفهوم اسطوره ­ای داستان، باخوانشی مذهبی قابل کشف­ است؛ برابر روایات یهودی و کتاب مقدس(تورات) در سِفر پیدایش ، قائن (قابیل) بر اثر حسادت و بخل، برادر خود، آبل ( هابیل) را به قتل می ­رساند. قتل و خونریزی در بدایت آفرینش شاید تحقق زود هنگام پیش بینی ­ای بود که شیطان در پیشگاه خدا از آن یاد کرد.(این معنی در آیه­ ی سی ­ام سوره ­ی بقره چنین آمده است «قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء» فرشتگان گفتند آیا در زمین کسی را قرار می­دهی که فساد کند و خون بریزد؟) گرچه نشانگانی از هم خونی بین قاتل و مقتول در داستان مشاهده نمی­شود ، اما شور، شوق و هیجان تب آلودی که اشمار از خود نشان می دهد و همچنین زمانی که اشمار نعره زنان میگوید: «وزه، یولیا، بیهوده چشم به راه توست !» و همچنین دل آشوبه و گریه­ ی واپسین او بر شانه­ ی پاسبان، که شاید ندامتی ظهور یافته از پس جنایت برادرکشی است، نشانه­ ای از حسادت کهن الگویی یا همان انگیزه ­ی جنایت نخستین را در بردارد. در این خوانش، «وزه» نیز قربانی و افسون سرنوشتی است که در آن شناور است. او سر به آسمان برمی ­آورد تا مگر پیوندی بین سرنوشت خود و آسمان بیابد «اما آن بالا چیزی به جنب و جوش نمی ­آید که آینده­ ی نزدیک را بر او مکشوف کند. همه چیز در جای بی معنی و سر به مهر خود باقی می ­ماند.» و به این شکل او نیز هابیل وار گردن بر نطعی می ­ساید که از آن هیچ نمی­ داند. برای همین است که فضای داستان آلوده به جبری اسطوره ­ای و ازلی است. انگار روز اول خلقت است و انسان شیفته و مبهوتِ راز نهان و سر به مهرکهشکشانی است که از آن چیزی جز تسلیم و انقیاد نمی­ داند. در این الگو، کافکا یک ناظر غیر فعال را نیز وارد معرکه می­ کند. ناظری که از بالا و از پنجره­ ای، نه تنها اِشرافی همه جانبه به موضوع دارد و می ­گوید: «اشمار! اشمار! هر آنچه را که گذشت دیدم، چیزی از چشمم دور نماند.» و نه تنها در برابر جنایت انسان علیه انسان انفعال و سکوت پیشه می ­کند، بلکه خود نیز از ریخته شدن خون احساس رضایت می­کند. آیا نام پالاس که رمزی از کاخ و کاخ نشینی را در ذهن متبادر می­کند سمبلی از خدای یهوه نیست؟

اما در خوانش فرویدی و با این مقدمه ­ی مختصر که ظهور روانکاوی فروید و تکانه ­ای که او بر روانشناسی سنتی وارد آورد، باعث نفوذ ابعاد مختلف فرضیه­ ی او در دنیای ادبیات شد. فضای ذهنی انسان و وجود نیروها و برآیند های متضاد در روان انسان را می­ توان یه عنوان لایه ­ای ارجاعی در داستان مد نظر قرارداد. فرويد ذهن انسان را شامل سه بخش مي داند؛ «نهاد»، كه تحت سيطره­ ي"اصل لذت" قراردارد و هيچ منطق و تناقضی را نمي ­شناسد و به هيچ قانون اجتماعي و اخلاقي نمي ­خواهد پاي بند باشد. "خود" كه با مبنا قراردادن "اصل واقعيت" سعي مي­كند بين "نهاد" و "فراخود" توازن برقرار كند ولي اغلب قادر به اين كار نيست و غالباٌ خواسته هاي "نهاد " را واپس مي­زند. و "فراخود" (سوپر اگو) كه تحت سيطره ­ي" اصل اخلاق" قرار دارد و در حقيقت تجسم وجدان اجتماعي و آن چيزي است كه جامعه از ما مي ­طلبد. چنانچه فضای تاریک و مبهم داستان را به ذهن انسان تشبیه کنیم، در این صورت اشمار نماینده ­ی نهاد یا سرشت غریزه مند آدمی است، که در صدد سیطره ­ی کامل بر رفتار انسان است. او برای دست یابی بر این استیلا باید از «فراخود» یا همان سوپر اگو -که نقش آن در داستان بر عهده ی «وزه» است -بگذرد. بنابر این چنان دشنه را در گردن و شکم او می­زند تا برای همیشه از شرش راحت شود. در این داستان رمزی، «خود» یا اگو از فراز بر جدال متجاوز و مدافع می­نگرد. او گرچه در نهانش نظری با «نهاد» غریزه مند (و قاتل) دارد و در دل از جنایتش ناراضی نیست و از وجود ناهی و مزاحم وجدان ناراحت است اما مطابق طبیعت متلون و ریاپیشه اش، فقط به زندان رفتن او(نهاد لذت جو) را نظاره می ­کند. نقش «یولیا» (جولیا ) نیز مکمل یا ادامه ی سوپر اگو است. چون فراخود شاید کوچک شود اما به دلیل این که موجودی اجتماعی است هرگز به طور کلی نمی­ تواند نابود شود. بنابراین همسر «وزه» پس از او نقش فراخود یا سوپر اگو را به عهده خواهد گرفت.

برای درک بهتر مفهوم سیاسی داستان، ضرورت دارد ذهن خواننده را به داده های خارج از متن داستان، یعنی زمان نگارش آن ؛ یعنی بین سال ­های هزار و نهصد و شانزده یا هفده ، مقارن سال ­های پایانی جنگ جهانی اول ارجاع داد. هم در این سال­هاست که امپراتوری خاندان هابسبورگ که صدها سال به شکل یک حکومت چند ملیتی و مونارشیک بر بخش های بزرگی ازاروپا و از جمله بر سرزمین چک فرمانروایی داشته، نابود می­ شود. با از بین رفتن امپراتوری هابسبورگ و انهدام ساختارهای سنتی و ثبات بخش جامعه، کشور چک وارد عرصه ­ی جدیدی از تاریخ خود می ­شود. جامعه ای سازگار، متکثر و آرام تبدیل به جامعه­ ای آپارتایدی و چندقطبی می­ شود. اختلافات قومی و مذهبی شدت می­ گیرد و جامعه تا حد زیادی ناامن می ­شود. شاید بتوان از همین نقطه نظر، فضای داستان و شخصیت­ هایش را به سمت وضعیتی طنزگونه و آیرونیک برای توصیف جامعه ی متلاطم سمت و سو داد. اما داستان برادرکشی را در شکلی طبقاتی و آنتاگونیستی نیز می توان خواند. با توجه به نشانه های متنی، «وزه» به طبقه ای متوسط تعلق دارد. او متمول است، چنان که همسرش با پالتویی از پوست روباه برای آمدنش بی صبری می­کند. او آرام و خوشبخت است و البته به اقتضای وضعیت طبقاتی­اش (خورده بورژوازی متوسط) صاحب فکر و فلسفه هم است. او به آسمان نگاه می­کند و نشانه هایی از تغییر نمی­یابد. بدین ترتیب برعصای خودش تکیه کرده و بر سر دوراهی دست به انتخاب می­زند. بر خلاف او، اشمار نماینده­ی طبقه ­ی فرودستی است که تحمل شکاف طبقاتی برایش غیر ممکن است از همین روی دست به ستیز و مخالفت می زند. او در پی آن است که قدرت و دارایی طبقه ی میانی را از آن خود کند. اهل معاشرت و گفتگو نیست و شخصیتی آنارشیست و تب ­آلود دارد که به منطق و گفتگو هیچ پای بند نیست زیرا احساس می­ کند نقطه­ ی عطف مشترکی بین او و دیگران وجود ندارد. البته او توان رویارویی با اشراف و صاحبان قدرت که طبقه برتر جامعه است را ندارد بنابراین برای انتقام رو به سوی طبقات میانی جامعه می­گذارد. غافل از این که طبقه ی برتر به شکلی فرصت طلبانه از این منازعات میان طبقات فرودست و میانی جامعه به نفع خود بهره برداری می کند.

تاملی کوتاه بر رمان «مرگ خوش»  اثر آلبرکامو

تاملی کوتاه بر رمان مرگ خوش

همانندي هاي متني در "مرگ خوش" و "بيگانه"

(غلامرضا منجزي)

آلبر كامو، كتاب ""La Mort heureuse یا در ترجمه ی انگلیسی اشA Happy Death را كه در ايران با نام هاي "مرگ خوش" و "خوشبخت مردن " توسط احسان لامع و قاسم كبيري ترجمه و به چاپ رسيده، بين سال­هاي 1936-1938 نوشته است. به هر دليل اين كتاب در زمان حيات كامو به چاپ نرسيد و ده سال بعد از مرگش در سال 1971 منتشرشد. "مرگ خوش" از نظر تاریخ نگارش، اولين رمان آلبركامو به حساب مي­آيد. در داستان مرگ خوش، نويسنده با استفاده از نثري خاص و گفتارهايي دروني و فلسفي، داستاني را به تصوير مي­كشد كه در آن مردي پي مي برد براي زنده بودن بايد پولدار بود، مرد افليجي را به درخواست خودش براي تصاحب پولش به قتل مي­رساند، شاد زندگي مي كند و شاد مي ميرد.

رمان "بيگانه" L'Étranger)) بعدتر درسال 1942 به چاپ رسيد. اين رمان با دربرگيري تمام علايق فلسفي كامو خيلي زود باعث شهرت جهاني او شد. در بیگانه، نويسنده با نثري ساده و روان، داستاني را تصوير مي­كند كه در آن شخصيت محوري اش گرفتار حوادثي می شود که خود را در به وقوع پیوستن شان بی تقصیرمی­داند؛ در ساحل دریا مرد عربی را می­کشد. در دادگاه محاکمه می شود و آخر سر نیز به مرگ با گیوتین محکوم می­گردد.

از نظر درون مايه ي فلسفي و فكري رمان هاي «بيگانه» و «مرگ خوش» تا حد زيادي مانند هم اند. درهردوی آن­ها، مضمون هايي كه در برگيرنده ي بيگانگي با جامعه، عصيان، فردمحوري و پوچ گرايي كه از شاخصه هاي اساسي فلسفه هاي اگزيستانسياليسم و نيهيليسم هستند آمده است. شخصيت اصلي هر دو رمان فردي پوچ گرا، عصيانگر و بيگانه با مقتضيات زندگي اجتماعي است كه دركمال خونسردي و تحت تأثير انگيزه هاي فلسفي- رواني اش مرتكب قتل مي شود. مورسوهاي هر دو رمان بيان كننده ي نقطه نظرهای فلسفي كامو اند.

«مورسو صرفاٌ از روي مدارا پاسخ داد: درسته، نمي دونم چه كاركنم. كمي مكث كرد، بلند شد و به طرف پنجره رفت. همچنان كه بيرون را تماشا مي كرد پاسخ داد: دوست دارم ازدواج كنم، يا خودكشي كنم و حتا يه كار ديگه، مثلاً مشترك مجله ي ايلوستراسيون بشم.» مرگ خوش، ص41

«كمي بعد از من پرسيد آيا دوستش دارم. به او گفتم اين حرف بي معني است. اما انگار نه. غمناك شد.»بيگانه، ص92

اما جدا از شباهت های محتوايي اين دو رمان، برخي از عبارت ها و مضمون هاي تصويري فصل دوم مرگ خوش در صفحات 17 تا 27، عيناٌ در صفحات 80 تا 83 رمان بيگانه تكرارشده است. شايد بتوان احتمال داد كه كامو بيگانه را اثري كامل تر و بهتر از مرگ خوش در بيان تفكرات فلسفي اش (يا از نظر شيوه نگارش و زيباشناسي ادبي)مي دانسته است و به همين خاطر ترجيح داده بود كه مرگ خوش را در گنجه ي دست نوشته هايش مكتوم نگه دارد. به هر حال بررسي دلايل ترجيح بيگانه به مرگ خوش و دلايل عدم چاپ آن در زمان حيات كامو مبحث ديگري است كه در جاي خود بايد به آن پرداخت.

طي يادداشت هايي كه از كامو به جا مانده است در چندين جا (صص52،10،12،18،19،21،28 )اصرار او در ثبت صحنه هايي از محله هاي كودكي اش و ساكنان آن در رمان هايش قابل تشخيص است. (يادداشت ها، آلبركامو،خشايار ديهيمي، نشر ماهي، ج يك، ص28 )

«اين چيزي نيست. آنچه بيش از همه آزارم مي دهد، انديشه هاي كلي است. دويدن به دنبال ماشين باري، سرعت، گرد و غبار، قيل و قال ضرباهنگ افسارگسيخته ي دستگاه هاي جرثقيل و ماشين آلات، رقص دكل ها بر زمينه ي افق، بالاو پايين شدن قايق ها، پشت كاميون: جست زدن روي جاده ناهموار بارانداز. در اين غبار سفيد و گچ مانند، در آفتاب و خون، در زمينه ي عظيم و خيالي بندر، دو جوان كه به سرعت رد مي شوند و از زور خنده نفس شان بريده است، گويي كه در عالم مستي و نشئه باشند.» همان ص28 به نظر مي رسد او در ابتدا بعضي از اين يادداشت هاي روزمره اش را در اولين رمانش(مرگ خوش) مصرف مي كند ولي چون از نشر اين كتاب منصرف مي شود، آن ها را عيناً در بيگانه به كار مي گيرد.

(در مقايسه متن هاي مشابه، از رمان های "مرگ خوش" ترجمه ي احسان لامع، انتشارات نگاه و "بيگانه" ترجمه ي ليلي گلستان، نشر مركز، استفاده شده است).

صحنه ي لنگرگاه؛«او به كاميون بزرگي كه با سر و صدا به طرفشان مي آمد اشاره كرد. پاتريس داد زد: اون يكي؟ همچنان كه كاميون پشت سرشان مي آمد و زنجيرهايش صدا مي داد. پاتريس شروع به دويدن كرد. آنها غرق در گرد و غبار و صدا و با ضرباهنگ گوشخراش جرثقيل ها و خودروها كه بادبان­هاي رقصان و صداي به هم خوردن بدنه ي كشتي ها همراهي­شان مي كرد، خود را به پشت آن رساندند. مورسو با آگاهي از قدرت و مهارتش اولين كسي بود كه دستش را به كاميون بند كرد و روي آن جست. سپس به امانوئل كمك كرد تا بالا بيايد... » ص 17- مرگ خوش

«در اين لحظه كاميوني با سرو صداي موتور و زنجير از راه رسيد. امانوئل از من پرسيد: برويم بگيريمش؟» من هم شروع كردم به دويدن. كاميون از ما جلو زده بود. غرق سر و صدا و گرد خاك شده بودم.ديگر چيزي نمي ديدم و كاري نمي­كردم الا دويدنِ قر و قاطي ميان جرثقيلها و ماشين آلات و دكل ها كه در افق تاب مي خوردند و تنه ي كشتي هايي كه از كنارشان رد مي شديم. دستم را گرفتم به دستگيره و پريدم بالا. بعد به امانوئل كمك كردم كه بنشيند. از نفس افتاد بوديم. كاميون روي سنگفرش نامنظم بندر بالا و پايين مي رفت. ميان گرد و خاك و آفتاب.» بيگانه ص 83

صحنه ي غروب محله؛ «آسمان برفراز بام ها به سرخي مي زد و خيابان ها در غروب، رنگ و لعاب تازه اي مي گرفتند. آنهايي كه به گردش رفته بودند برمي گشتند.» ص 27، مرگ خوش

«كمي ديگر از روز گذشت، بالاي سر پشت بام ها آسمان سرخ رنگ شده بود و با آمدن شب خيابان ها جان گرفتند. پياده ها كم كم برمي گشتند...» ص80، بيگانه

سینماي محله؛ «از سينماهاي محله، مردم زيادي به خيابان ها ريختند. مورسو از اشاره هاي خشن جوانان حدس زد نوع فيلم حادثه اي بوده است. آنهايي كه به سينماهاي شهر رفته بودند، كمي ديرتر پيدا شدند. خيلي جدي مي­نمودند؛ از شوخي ها و خنده هاشان پيدا بود. چشم ها و حركاتشان حكايت از نوعي غصه داشت كه زندگي ِ افسونگرشان لحظاتي قبل در سينما سهيم شان كرده بود»ص 27، مرگ خوش

«تقريباً هم زمان سينماهاي محله هم موجي از تماشاچي ها را ريخت توي خيابان ها. در ميان آن ها جوان تر ها حالت مصمم تري داشتند. فكر كردم فيلم ماجراجويانه اي ديده اند. آنهايي كه از سينماهاي شهر مي آمدند كمي ديرتر رسيدند. گرفته تر بودند. هرچند مي خنديدند اما گاهي به نظر خسته و تو فكر مي آمدند.» بيگانه ص 80

نماي عبور دختران از يكي خيابان هاي محله؛ «يك دسته دخترهاي آن يكي محله بودند كه با موهاي باز، بازوي هم را گرفته بودند و حركت مي كردند و دسته ي ديگر، پسرهاي جواني بودند كه مدام متلك مي پراندند و دخترها مي زدند زير خنده و خود را به نشنيدن مي زدند.»ص 27، مرگ خوش

«دختران جوان محله سر برهنه دست به دست هم داده بودند. پسرهاي جوان هم آنها را دوره كرده بودند و تكه مي انداختند و دخترها مي خنديدند و سرشان را برمي گرداندند.» بيگانه ص 80

صحنه ي خيابان در شب؛ «چراغ خيابان ها، پياده روهاي نمناك را براق مي كرد و در فواصل معين، ترامواها بر موهاي درخشان، لب هاي مرطوب، يك تبسم يا النگويي زرين برق مي انداخت. رفته رفته از آمد و شد ترامواها كاسته مي­شد و شب هم چنان كه محله خالي مي شد بر فراز درختان و چراغ ها تاريكي مي­انداخت. به محض اين كه خيابان خلوت شد، گربه اي به خيابان جهيد.» مرگ خوش، صص28و 27

«يك دفعه چراغ هاي خيابان روشن شدند....چراغ ها سنگفرش خيس را براق كرده بود و ترامواها با فاصله اي منظم نورشان را روي موهاي براق، يك لبخند، يا النگويي نقره مي انداختند. كمي بعد با تك و توك تراموا و شبي كه بالاي سر درخت ها و چراغها سياه شده بود محله بفهمي نفهمي خالي شد تا جايي كه اولين گربه از كوچه كه تازه خلوت شده بود گذشت.» بيگانه ص 81

شام و آینه؛ «مورسو به فكر شام افتاد. گردنش بر اثر تكيه زياد به صندلي درد مي كرد. پايين رفت تا نان و ماكاروني بخرد و براي شام بپزد .سپس به ايوان برگشت....هوا هم سرد شده بود. لرزيد. پنجره را بست و به طرف آينه ي پاي بخاري رفت... كل زندگي اش در برابر تصوير زردفامي قرار داشت كه آينه از اتاقش و چراغ نفتي علم شده ي ميان خرده نان ها نمايان مي كرد.» ص28مرگ خوش

«فكر كردم حالا ديگر بايد شام بخورم. از بس به پشتي صندلي تكيه داده بودم گردنم درد گرفته بود. رفتم پايين نان و ماكاروني بخرم. آشپزي ام را كردم و ايستاده خوردم. خواستم كنار پنجره سيگاري بگيرانم، اما هوا خنك شده بود و كمي سردم شد. پنجره ها را بستم و موقع برگشتن توي آينه قسمتي از ميز را ديدم كه چراغ الكلي ام در كنار مقداري نان روي آن بود. هنوز فكر ميكردم كه اين يكشنبه هم گذشت.» بيگانه ص 81

با توجه به اين كه تكرار متن يك كتاب در كتاب ديگر(به ويژه در رمان) پسنديده و حتا معمول نيست و درعرف عام اين گونه كارها به حساب ضعف تخيل و تأليف نويسنده گذاشته مي شود، و از آن جا كه به شهادت آثار جاودانه ي كامو، و هم به گواه خودِ او كه مي گويد:«آنچه در كار فكر كردنم يا نظم و انضباط ضروري براي كار هنري ام اخلال مي كند تخيلم است. من تخيلي افسارگسيخته، بي نظم، بي تناسب و تا حدودي هيولايي دارم» همانجا، جلد دو ص 70،

در بزرگي هنر او و تخيل قدرتمند او جاي هيچ شك و شبهه اي نيست، با اين وصف آيا نمي توان فرض كرد كه چنانچه كامو در سال 1960در سن 46 سالگي در اثر تصادف كشته نمي شد، مرگ خوش را به ناشر نمي سپرد يا دست كم قبل از نشر در آن اصلاحاتي را انجام مي داد تا فكري به حال اين تكرارهاي ناخوش كرده باشد؟

حقيقت در تاريكي1

 

                                                 

تأملي كوتاه بر رمان "دست نوشته ها2" ی فرهاد كشوري

(غلامرضا منجزی)

رمان «دست نوشته ­ها» را بايد به طور خيلي خلاصه روايت تلاش كسي توصيف كرد كه سعي مي كند اسرار قتل نويسنده ­اي را كه ناخواسته شاهد آن بود، كشف كند. او در مرز بين توهم و واقعيت، همه جا شخصی را در تعقيب خود مي بيند و دركلاف سردرگمي از ذهنیت آشفته ­اش، بین رفتن به سر کار و یا جستجوی حقیقت تردید دارد و در عمل جستجوی حقیقت را ترجیح می­دهد. در تمام طول داستان كنش­ ها، ترس ­ها و افكارش را به دقت مي ­نويسد، چون فکر می­ کند قاتل به دنبال اوست تا تنها شاهد ماجرا را از بین ببرد. او سرانجام قرباني مي­شود و دست نوشته ­اش به عنوان سندی از جستجویش، به دست نامزدش (مینا) می ­افتد.

كليه­ ي عناصر و اجزاي داستان در الگويي واحد در خدمت ايجاد روايتي ساختارمند قرار مي ­گيرند، و به اين ترتيب بزرگترين خصيصه ­ي داستان تكرار و تداخلي است كه بدگماني، ترس، توطئه و همگوني مردم و اشياء را القا مي كند. الگوهايي كه مثل آينه ­اي دردار همديگر را به وسعت تاريخ يك جامعه تكرار مي كنند. مردمي كه ماشين­ هاي مثل هم سوار مي ­شوند، مثل هم فكر­ مي­ كنند و حرف هايي تكراري بر زبان شان جاری است؛ مثل اين كه مي گويند خون نمي­ خوابد يا چيزهايي از همين دست. اما همين حرف­ های تكرار شونده مثل اجزاي يك موسيقي، كل داستان را به يك واحد محكم، لايتجزي و قابل اعتنا بدل ساخته است.

در سراسر رمان عنصر زمان در واحدهاي كوچك ­ترش(دقيقه، ساعت، روز، هفته) به كار گرفته شده­ و از نگاه شماتيك تاريخي و اشاره ­ي زمان­ مند و صريحي كه معطوف به دوره ­ي خاصي باشد پرهيز شده است. به اين ترتيب جامعه­ ي داستاني، جامعه ­اي تيپيك است و با مسئله­ جباريت نه به عنوان يك پديده، بلكه به مثابه­ يك پديدار برخورد شده است.

گفتم: "قتلي اتفاق مي­افتد. يك نفر، فقط يك نفر، قاتل را مي بيند. البته چهره ­اش را نمي­ بيند. چون وقتي قاتل رو به روش ايستاد، توي تاريكي بود."ص 123

وقتي قاتل چهره­ ي مشخص نداشته باشد، اعتراض رمان، تاختن به تاريخ قدرت و عادت قدرت ­مندان است. تاختن به شكل مدرن و امروزيِ يك سنت دير پاي تاريخي است. 

«مرادي گفت: مگر همه ­ي قاتل ها به مجازات مي ­رسند؟ اين جمله من را به فكر واداشت. به روزها، سال­ها و قرن ­هاي پشت سرم فكر کردم. حق با مرادي بود، آن طور كه مي­گويند دنيا دار مكافات نيست.» ص29

«در واقع تاريخ به ما تعلق ندارد، بلكه ما به آن تعلق داريم. مدت ها پيش از آن كه خود را از طريق جريان خودنگري بفهميم، به طور بديهي در خانواده، جامعه و حكومتي كه در آن به سر مي بريم مي فهميم ...خودآگاهي فرد صرفاً تقلايي است در مدار بسته حيات تاريخي. اين است دليل آن كه پيش داوري­ هاي فرد، بسيار بيشتر از داوري هايش واقعيت تاريخي وجود او را تشكيل مي دهند.» 3

"دست نوشته­ها" از آن دسته رمان هايي است كه الزاماً بعد از خوانش­ اش، خطوط سفيد و نانوشته ­اش بيشتر بر گرده ­ي انديشه ­­ي خواننده سنيگيني مي كند. درك نانوشته­ هاي داستان با فهم تاريخي نهادينه شده ­اي صورت مي گيرد. يك فهم تاريخي درون فكني شده كه مبَين تنهايي، مظلوميت و برهنگي انسان در برابر تماميت مجهز قدرت است. فهمي تاريخي كه هويدا كردن اسرار را جرم و مجازاتش را بر دار رفتن مي داند و ايام را فتنه انگيز و خون ريز مي شمارد. شعوري كه در فهمي بينامتني، پيرمرد خنزر پنزري را تعميمي تاريخي مي دهد و از او يك نماد مي سازد.      

«خواند: گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند/ جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد/ چرا اين بيت را براي من خواند؟ گوياي حال و روزم بود؟ مگر من از چه اسراري خبر داشتم؟» ص70

بدون شك همه­ ي كاركرد ذهني انسان شخصي نيست و بايد پذيرفت كه بخش بزرگي از دانايي ما ريشه در رسوبات تاريخي دارد. همان گونه كه يونگ مي گويد: «در پس خودآگاهي ما دنباله ­ي تاريخي طويلي ازترديدها، ضعف ها، عقده ها، تعصبات و توارث وجود دارد و ما اغلب محاسبات را بدون در نظر گرفتن آنها  انجام مي دهيم.» 4

با اين اعتبار، رمان"دست نوشته ها" مي تواند روايت، برون فكنانه ­ي ناخودآگاه جمعي انباشته­ و تلفيق يافته با كاركرد­هاي شخصي ذهن رواي اصلی ­اش(بیژن احمدی) باشد. 

«مرد ساك به دستي از سه خانه آن طرف تر بيرون زد. به هم نگاه كرديم و بعد هر دو روي ­مان را از هم برگردانديم» ص99

«احمد ديوان حافظ را از روي عسلي كنارش برداشت، چشمانش را بست و كتاب را باز كرد. خواند: اگرچه باده فرحبخش و باد گل بيز است/به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است./صراحي و حريفی گرت به چنگ افتد/ به عقل نوش كه ايام  فتنه انگيز است./در آستين مرقع پياله پنهان كن/كه همچو چشم صراحي زمانه خون ريز است./ ص 89

"دست نوشته­ها" لابد در تضاد و انكار حقيقت غالبي است كه نشر و بازتوليد و توجيه مي ­شود. به همين خاطر دست نوشته­ها دست به دست مي­رود تا در جاي ديگري از تاريخ، كم رمق و محوشده سر بيرون بياورند.

«با تعجب به درخت خرمالوي شكوفه كرده ­ي تو­ي باغچه نگاه كردم. رز سفيد كنارش گل داده بود. شش تا از گل هايش را مي ديدم...يك راست رفتم كنار رز سفيد ايستادم. هشت تا گل داشت....رو كرد به گل رز و گفت: «خدا مي­داند پشت ظاهر آدم ­ها چي خوابيده..» ص101

در استعاره­اي زيبا و به غايت هنري، بيژن احمدي براي دست يافتن به دست نوشته­ هاي هوشنگ فتاحي به خانه ­ي مادرش مي­رود و كيسه ­ي پلاستيكي حاوي دست نوشته­ هاي او را از زير خاك بيرون مي­كشد. شايد بتوان اين قطعه را كنايه ­اي دانست كه بيانگر دست يابي به حقيقتي تلخ، پاره پاره و در حال انهدام  در پشت زيبايي و ظرافت هاي ظاهري زندگي و البته گذر زمان است.

«دو سه دقيقه­اي طول كشيد تا بيل را گذاشتم ميان رز سفيد و خرمالو، بوته­ي گل بنفشه­ اي رفت زير تيغه­ ي بيل، به ناچار پا روي تيغه گذاشتم، بيل توي خاك نرم باغچه فرورفت...خاك را كنار زدم و دست روي پلاستيك خاك آلود پوسيده ­ي ته گودال كه زير دستم تكه تكه مي­شد كشيدم... رطوبت كلمات صفحه­ ي اول دست نوشته را محو كرده بود. احتمالاً با روان نويس شايد هم خودنويس نوشته شده بود. برگ­ هاي دست نوشته حسابي نم دار بودند.»ص104

و بدين سان در صفحات پاياني رمان، مينا –نامزد بيژن- پرسشي اساسي را پيش روي قرار مي­دهد، كه آيا جست ­و ­جوي حقيقت و يافتن سر نخ معرفت از وراي چهره ­هاي پنهان در تاریکی ممكن است؟

«شايد هم همان حكايت اختلاف كردن در چگونگي و شكل پيل مولوي باشد كه بيژن نوشته بود. ما چراغ مي خواستيم و همه جا خاموش بود.»ص137

 

 

1- هفته نامه ادبی راوی ملت، ویژه فرهاد کشوری، شماره 132، 22 اردیبهشت 1394، 

2- دست نوشته ها، فرهاد كشوري، نشر نيماژ، 1393

3 - تاريخ مندي فهم در هرمنوتيك گادامر، نشر بصيرت، امداد توران، ص25

4- روانشناسي تحليلي يونگ، كارل گوستاو يونگ، فرزين رضاعي، نشر ارجمند،ص104

 سرود مردگان يا  ترانه ي زندگي1

                                                   

                                                                            

 

نگاهي به رمان "سرود مردگان"2اثر فرهاد كشوري

                          غلامرضا منجزي                    

    هنر، بروز و نمودي از كنش انتخابگرانه ي هنرمند است. مكانيزم هنر تا حد زيادي شباهت به رؤيا دارد. آنجا هم نهاد آدمي رها از سيطره ي"من"دست در انبان ناخودآگاه برده و شروع به انتخاب مي كند. هنرمند نيز تحت نفوذ ناخودآگاه و منش شخصيتي اش دست به انتخاب مي زند تا زندگي ديگري را خلق و بازنمايي كند. او از ميان حقايق عمده ي زندگي پديدارهايي را بر مي گزيند و به مدد استعداد، خلاقيت و تجربه اش شروع به آفرينش مي كند. آفريده اش هرچه باشد برخاسته اي از گزينش اوست و جز اين نيست. هر انتخابي در كنه ذات خود يك نفي و طرد به همراه دارد. در واقع امر، انتخابگر با بي اعتنايي از لابلاي بسياري از پديدارهاي پيرامون خود مي گذرد و يك راست سراغ چيزي مي رود كه با فرمانده ي درونش سازگار باشد. بقيه ي چيزها يا بي اهميت اند و يا آنقدر كم اهميت كه او به آنها حتا اشاره اي هم نمي كند. اين ماجراي همه ي هنر هاست. شايد از ميان همه ي هنرها، اين موضوع در داستان نويسي (و نمايشنامه نويسي) بروز و نمودي عيني تر داشته باشد.

در رمان شخصيت هاي زيادي حضور دارند. آن ها اتفاقات زيادي را در زمان هاي مشخص و مكان هاي خاص تجربه مي كنند. همه ي آن شخصيت ها و اتفاق ها در استخدام پروراندن و ابراز طرح كلي داستاني است كه نويسنده آن را برگزيده است. نويسنده فقط شخصيت ها، اتفاق ها، مكان ها و زمان هايي را انتخاب مي كند كه به كارش مي خورند، و بقيه را چون بي اهميت هستند به دور مي اندازد. زندگي واقعي، سرشار از اتفاق هاي ريز و درشت، كم اهميت و پر اهميت است. داستان نويس برش هاي خاصي از زندگي شخصيت هايش را بدون در نظر گرفتن فضاهاي خالي كنار هم مي چيند تا طرح كلي داستان او شكلي پذيرفتني و قابل قبول به خود بگيرد.

ماندني احمدي مردي عشايري بود. هيجده تا بيست سالگي اش مصادف با ورود كارشناسان نفت، و گمانه­زني هاي كشف نفت است. او هم مثل خيلي از عشاير بختياري در همان زمان به فعلگي و كارگري در صنعت نفت مشغول مي شود. در جريان كشف و استخراج نفت او شاهد مرگ تعداد زيادي از همكارانش است، در يكي از اين موارد جسد بويناك غلامشاه سوار بر قاطري به ماندني سپرده مي شود تا او را براي دفن، نزد خويشانش به مسجدسليمان بياورد. اين ماموريت براي او آنقدر سخت و انزجار آور بود كه تا آخر عمر در ذهن و ياد او باقي بماند. حفر چاه شماره يك در منطقه ي مسجدسليمان و ايجاد تأسيسات نفتي، شهر جديد مسجدسليمان را پايه گذاري مي كند. در اين هنگام ماندني احمدي كارگري شهرنشين است. او فرزندي به نام يادگار دارد، كه در سال هاي بعد در شمار مستخدمين صنعت نفت در مي آيد. جواني يادگار با سال هاي بحراني پس از جنگ دوم، رشد اردوگاه سوسياليسم و به تبع آن حضور قوي حزب توده، تنش سياسي بين سلطنت و مصدق و نهايتاً كودتاي بيست و هشت مرداد سي و دو مصادف مي شود. پيامد آن كودتا حذف و بي اثر شدن قدرت مخالفان سياسي از جمله حزب توده مي شود، تشكلات كارگري فرو مي پاشند و دست اندركاران آن دستگير مي شوند. يادگار سر به نيست مي شود و جسدش را هيچگاه پيدا نمي كنند. ماندنيِ «بلك ليست» شده از كار بيكار و مستمري بگير شركت ملي نفت مي شود. شيرين جان مادر يادگار(همسر ماندني) در چاله ي نفت غرق مي شود. ماندني كه تقريباً همه ي خانواده اش را از دست داده است در سال هاي واپسين عمرش به عقب مي نگرد و جسته گريخته خاطراتش را باز مي يابد.

ماندني به نمايندگي از نويسنده دست به انتخاب خاطراتش مي زند. به لطف چشم پوشي هاي هدف دار او روزهاي شاد ماندني بر ما مكتوم مي ماند؛ حداقل عروسي او و شيرين جان، يا به دنيا آمدن يادگار، يا جشن عروسي پسرش. او همه ي اين روزهاي شيرين را با پشت دست كنار مي زند تا مرگ را به رخ ما بكشد.

همه چيز در داستان "سرود مردگان" حول مرگ مي چرخد. يك خط با بوي جسد متعفن غلامشاه از عمق تاريخ ابهام آلود و اسطوره اي نفت و "رينولدز" انگليسي شروع مي شود و تا آخرين روزهاي عمر ماندني امتداد مي يابد. شايد اين خود مي توانست يك پيرنگ مستقل باشد. مثل رمان "گور به گور" فالكنر. در تمام طول آن داستان هم يك تابوت بود كه به دنبال گوري  وصيت شده مي گشت. اگر چنين بود، در اين صورت هيچ تحليل گري نبود كه قاطر را نماد نازايي و غلامشاه را تجسدي از مرگ تصور نكند. مرگي كه سوار بر نازايي است. قاطر چموش و لجبازي كه تا آخرين لحظات زندگي ماندني دست از سرش بر نمي دارد و با باري از مرگ در حال "ترات" است.

«ماندني حرفي نزد. با خود گفت:«درست مي فرمايي بوي مرده ي غلام شاه، فعله ي فرنگي ها مي آد كه قرار بود بعد از رسيدن به مسجدسليمان صاحب شماره بشه. اما بي شماره مرد و پشت تپه سوار قاطريه كه چموش تر از خودش تو دنيا نيست. درست مي فرمايي» ص70

اما با اين حال، سفر جسد بو گرفته ي غلامشاه روي آن قاطر چموش پيرنگ داستان را نمي سازد و قضيه ي نماد بودن قاطر را فيصله يافته بايد تلقي كرد. اما واقعيت اين است كه ماندني به مرگ فكر مي كند. زياد هم به مرگ فكر مي كند. تمام چيزي كه شخصيت مرگ انديش او را بر ما آشكار مي كند همان قاطر و بارش نيست؛ او بازگو مي كند كه:

«سر بر بقچه اش مي گذاشت و خيره مي شد به هفت برادران تا پلك هايش سنگين مي شد و به خواب مي رفت.»ص 8

 او در تمام طول عمرش به هفت برادران( بنات النعش) چشم مي دوخته است. به گمانم او يازده بار در صفحات 7-8-9-30-80-170-182-214-219به اين موضوع پرداخته است. و هيچ تأكيد و تكراري در موضوع هنر از سر ولنگاري نيست.

وقتي آن همه ماندني از تيك تاك ساعت گفت و به عقربه هاي آن نگاه كرد، اين جمله از خشم و هياهو به يادم آمد كه مي گويد:]كونتين گفت:[ «اين حرف پدر بود. مي گفت، مسيح مصلوب نشد؛ با تق تق ناچيز چرخ هاي كوچك خورده شد.»

 ماندني هم به اين تق تق عقربه ها زيادي توجه مي كند. او شانزده بار از ساعت و زمان مي گويد.

«صداي تيك تاك ساعت انگار سر به دنبالش گذاشته بود. هر چه مي خواست صداي ساعت را از ياد ببرد نمي توانست. مثل چكش توي سرش مي كوبيد. دلش مي خواست گوش هايش را با دست هايش بپوشاند. ساعد دستش را از روي چشمانش برداشت و خيره شد به تيرهاي نيمه تاريك سقف و با صداي تيك تاك ساعت شروع كرد به شمردن و چشمانش را بست. به سي و نه كه رسيد صداي پارس سگي را شنيد و چشمانش را باز كرد. باصداي تيك تاك ساعت غلتيد روي دست راست و گوشش را با بازويش پوشاند.»ص190

زمان ابزار قابل دركي است كه ماندني را با ثانيه ها و دقيقه هايش به ايستگاه محتومش مي رسانَد. از نظر او روزگار در تقابل با خواست و اميال آدمي است. ذهن و طبيعت ژرف نگرش، او را به اين فهم رسانده است كه انسان قدرت و قواي كافي براي مقابله با زمان را ندارد.

  «يادگار...گفت ما مي خوايم پوست از سر روزگار بكنيم. ماندني سر به افسوس جنباند و مكثي كرد تا كلماتي را توي ذهن پريشانش جفت و جور كند: اين روزگاره كه پوست آدم ها را مي كنه.» صص242-243

وقتي ماندني، تنها پسرش را بي اين كه عقبه اي داشته باشد از دست مي دهد. وقتي همسرش شيرين جان را به طرز رقت باري در چاله اي از نفت سياه و غليظ غرق شده مي يابد. وقتي آرمان هاي سوسياليستي حزب توده را با جلوه ي سه هزار نفري اش كه حتماً يادگار در سطرهاي نگفته ي رمان از آن با پدرش گفته بود، در مقابل هجوم دويست- سيصد نفره ي ايادي كودتا شكست خورده مي بيند و از درك علت هاي آن شكست عاجز مي ماند. و عاقبت وقتي بعد از چهل و چند سال كار برگه ي بلك ليست شدنش را به دستش مي دهند، در ذهن مرگ انديش او احساسي از اختگي رخ  مي دهد. اين احساس در يك هم پيوندي عيني به طرز بسيار جالبي نشان داده مي شود. قبل از اين كه به آن هم پيوندي عيني پرداخته شود، لازم است ابتدا از توازي شخصيت، ميان ماندني و درخت بلوط حاضر در رمان سخن گفت. درخت بلوطِ تك افتاده اي در نزديكي محلي كه آلات و ابزار حفاري را برپا كرده­اند وجود دارد. در صفحه­ي 15 كتاب افسار گاوي به آن بسته شده است. در چندين جاي ديگر، اين درخت شاهد تكاپوي آدم هايي است كه در كار حفاري و استخراج نفت و شاهد رنج آن هاست.  شاهد مشاجرات، زورگويي ها و استثماري بود كه بر آنها روا مي شد. انسان به دلیل شباهت زیادی که بین کالبد خود و درخت (شباهت رگ‌ها به آوند درخت، ستون فقرات به ساقه‌ی درخت و ...) می‌دیده‌ به قیاس ميان درخت و انسان (personification)روی آورده است. درخت همواره نماد زندگی، بارآوري و شكفتگی است. در صفحات 15-36-45-46-53-55-49-89-90-149-157-160 چهارده بار از همان تك درخت بلوط سخن به ميان مي آورد. بي شك درخت هاي زيادي بايد در آن اطراف باشد. حداقل درخت كُنار كه زياد هست. اما ماندني آن درخت خاص را انتخاب كرده است و بقيه ي درخت ­ها به چشم او نمي آيند. آن بلوط شاهد حاضري است بر زندگي و تاريخ او. بلوط چون آن جا تنها و منفرد است داراي شخصيت مي شود. به همين دليل در هيچ كجاي كتاب در مورد آن درخت از "ي" نكره استفاده نشده است. آن درخت براي ماندني يادآور تسلسل زندگي بود.  هم او مثل ماندني همه چيز را به چشم ديده است. اين توازي شخصيت بين درخت بلوط و ماندني با يك نمايش هم پيوندي عيني به روشني آشكارا مي شود؛

«رفت پاي تپه ايستاد جايي كه روزگاري درخت بلوطي بود و حالا ريشه كن شده بود و انگار هيچ وقت درختي نبوده. وقتي آمده بود ديده بود درخت خشكيده را كنده اند. همان جا نشسته بود كنار چاله ي خالي ريشه ي درخت. سربلند كرده بود و به گرد و غباري نگاه مي كرد كه پشت تنه ي خشكيده ي درخت به هوا مي رفت. چند كارگر تنه ي درخت را مي كشيدند و مي بردند... انگار چيزي اضافي را ريشه كن كرده بودند و مي بردند تا بسوزانند و ديگر هيج نماند از شاخ و برگ هايي كه نگاه حسرت بار ماندني را به دنبال داشت.»ص149

آيا با همه ي اين ها ماندني شخصيتي افسرده و مرگ خواه دارد؟ جواب اين است كه اين احساس در همه ي لحظات زندگي او يكسان نبوده است؛ لااقل مي توان در كهنسالي اش رگه هايي از ميل به انتحار را هم در او يافت.

«اين نويسنده...صادق..صادق هدايت را طوري انداختي به جونم...داستان را آوردي نشونم دادي. حالا هم ولم نمي كنه. اگر خيال مي كنه من اهل خودكشي ام اشتباه مي كنه. من تا آخر مثل زالو چسبيده ام به زندگي.» ص230

او در هر حال بين خود و هدايت نوعي هم ذات پنداري احساس كرده است. اين كه مي گويد «من اهل خودكشي نيستم» در حقيقت به نوعي بيان مقاومت در برابر وسوسه ي خودكشي اش را به زبان آورده است. مخاطب واگويه، خود آدمي است؛ نهيبي است به سمت تاريك روحش و تا حدي آشكار مي كند كه گزينه ي خودكشي را به طور كلي براي خود غيرمتصور نمي دانسته است. اما وقتي سال هاي جواني اش را بازگو مي ­كند او را مردي با ليبيدوي بسيار قوي مي يابيم كه لذت را بسيار دوست مي دارد. در واقع او مترصد موقعيت مرگ و نيستي و تعيين فاصله ي آن با خود است. او به مرگ نه به عنوان يك مراد، كه به عنوان يك دشمن مي نگرد. او به اين علت از مرگ به شدت متنفر است و از آن مي ترسد، چون آن را نقيض لذت مي داند. فرق ماندني با بقيه ي آدم ها اين است كه او برخلاف ديگران، وجود و حضور مرگ را هرگز فراموش نمي كند. بزرگي حجم مرگ هيچ دليلي به جز تناوري سائقه ي زندگي در او ندارد.

در برابر بنات النعش(هفت برادران)، زمان و تق تق كشنده ي ساعت، و درد زانويي كه زير فهرستي از سكون و مرگ را فراياد او مي آورد، زن و عشق ورزي بزرگترين نماد زندگي است. بعد از همه ي آن شكست ها و از دست دادن ها، در سن پيري و فرسودگي در گفتگو با غريب به طور دقيق و آشكاري فلسفه اش را براي زندگي به زبان مي آورد. او خيلي واضح به ما مي ­فهماند كه افسرده و تسليم نيست.

  ] غريب[  «سرش را نزديك آورد و گفت: مرد كه خودش را نمي بازه به زن»

 ]ماندني گفت[ «اگر همين باختن نباشه، پس اين دنياي هرتكي به چه درد مي خوره؟ »

نگاه اندوه زده ي غريب نشست توي چشمان ماندني و گفت:«خودت را انداختي به آب رود! خودت را به باخت زن ها دادي»

ماندني گفت:«من به جان خودت نسل اندر نسل قماربازم»ص63

«من پركاه هستم و زندگي آب رود. مادرم هميشه مي گفت به راه دلت برو»ص63

در جاي ديگري كه سال هاي جواني اش را بازگو مي كند. ابتدا در يك "نماي نيم بسته" و سپس در"نمايي باز" دختر زيبايي را از منظر چشم ماندني مي بينيم. در اين نما علاوه بر معرفي نوع پوشش زنان بختياري، لذت نگاه ماندني به زن را هم درك مي كنيم .

 «صداي شلوار چين دار و برخورد سكه هاي دوخته بر مِينا را از پشت سر شنيد. رو برگرداند. نگاه كرد به چشمان درشت و سياه، گردي صورت خوش تراش و موهاي گره زده در زير چانه و سكه هاي لچك بر پيشاني خيس از عرق دختري كه هراسان نفس نفس مي زد...ماندني به چرخش شلوار سرخ چين دار دختر نگاه كرد و مينايي كه باد برشانه هايش مي لغزيد(مي لغزاند)...كيه اين دختر قشنگ؟ چه نرم راه مي ره؟ انگار زمين پاهاي پتي اش را مي بوسه. دختر از ميان خانه ها گذشت و از سينه كش تپه بالا رفت. روي تپه ايستاد. رو برگرداند و به ماندني نگاه كرد. وقتي دختر رفت پشت تپه، با خود گفت: كاش اسمش را مي ­پرسيدم.»ص31

در پس پشت اين واقعيت كه ماندني در نهايت امر، همه چيزش را مثل همان درخت بلوط ريشه كن شده مي بايد، مي بينيم كه جوهره ي وجودي زندگي ماندني در معاشقه اي دروني و بيروني با گلابتون امتداد پيدا مي كند. گلابتون براي ماندني هم واجد صورت حقيقي زن، و هم تجلي "آركي تايپ" (كهن الگوي) مادر در يك صورت اثيري است. من فكر مي كنم براي او، گلابتون هم يك زن دست يافتني، و هم تعين يك زنانگي ازلي و دست نيافتني است. گلابتون آخرين و شيرين ترين دست آويز ماندني براي ادامه ي حيات است. به هر تقدير بايد اذعان كرد كه تمايل ماندني به گلابتون چه در واقعيت عيني  و چه در واقعيت ذهني اش حاصل افول قواي جسماني اش، و بهترين وسيله براي مقابله با انديشه ي مرگي است كه او از جواني نقش مجسم اش را در آسمان شب هايش جستجو مي كرد. و اينك در پيرانه سري در كابوس هايش حضوري دائمي دارد. به همين دليل نزاع ميان صورت ها ي دوگانه و متناقض، از سرش دست بردار نيست.

 «غلت زده بود روي دست راست، بعد دست چپ و بعد تاق باز خيره شده بود به تيرك نيمه تاريك سقف و پلك ­هايش را بسته بود. خال توي گودي چانه، چليپاي ميان ابروها، گردي صورت و چشمان سياه آمد به خيال اش. پلك ها را گشود.»ص202

«پك به سيگار زد و گوش سپرد به صداي تيك تاك ساعت روي ديوار: چرا هيچي نگفت؟...كجا رفته؟ دوباره تيك تاك ساعت خال ميان گودي چانه را برد.»ص207 

ماندني احمدي تحول يافته ترين شخصيت در رمان است. او با ذهن پويا و چاره گرش خوب مي داند و مي تواند چگونه چيزهايي را كه از دست داده است جبران كند. همان طور كه در حضيض قواي جسماني اش، عشق ورزي با خودِ گلابتون را جانشين تمام زن هاي زندگي اش كرده و  معاشقه با انگاره ي گلابتون را در نگاهي فرويدي- التيام بخش اميال سركوب شده اش ساخته است؛

«نگاهش از روي گونه ها ي تكيده اش مي رسيد به خال توي گودي چانه. سال ها پيش چليپاي ميان ابروها چه قدر او را زيبا كرده بود. چهارده پانزده ساله كه بود، وقتي مادرش گونه يا گردنش را مي بوسيد، او دوست داشت به جاي پشت دست، خال توي گودي چانه يا چليپاي ميان ابروهايش را ببوسد »ص22

جهانبخش پسرخواهر عزيزش را جايگزين نسل از دست رفته اي چون يادگار مي كند. جهانبخش شخصيت پنهان رمان است. هيچ كنشي از او در رمان ديده نمي شود. خواننده از طريق واگويه هاي ماندني و مخاطب قراردادن اوست كه به وجودش پي مي برد. جهانبخش در واقع ذخيره اي است براي فرداي جامعه اي كه يادگارها، حشمت ها، آندرانيك ها را از دست داده است. او جهانبخش را كژدم زير سنگ...مي نامد اما به طرز ظريفي به او اعتماد دارد.

«بگذار من از جهان بخش هم بپرسم. جهان بخش هم كتاب زياد مي خونه. هر حرفي بزنه قبول دارم.» ص119

«پسر خواهر عزيز، جهان بخش، تو كه نشستي و تكيه دادي به بالش و دلت آتش مي زنه براي سيگار توي دستم و روت نمي شه بگي بده يك پك بزنم. همين تو كه پيرهن آبي پوشيدي و وجودت را از شيشه خورده ساختن.»ص230

در پايان اين نوشته بدون اين كه بخواهم در دام نماد سازي هاي رايج افتاده باشم، دوست دارم يك پرسش خيلي مهم را مطرح كنم ؛ اگر آخرين جمله ي كتاب«امروز هم روز تو نيست ماندني» را زنگي براي فهم كل موضوع رمان تصور كنيم، آيا نويسنده براي رهايي از بدبياري هاي دمادم و ريز و درشتي كه زنجيره ي بلندي از ساعت ها و روزها و ماه ها و سال هاي زندگي شخصيت رمانش را ساخته است، نياز به يك دلخوشي فرداساز ندارد؟ آيا نمي توانيم پسر خواهر عزيزش جهانبخش را كه اتفاقاً "كژدم زير سنگ" است تواني مضاعف را براي روزهاي متلاطم آينده در وجودش مخفي كرده است، بدانيم؟ آيا دوست نداريم ما هم چون ماندني، خسته از بسياريِ شكست ها و از دست دادن ها به كسي اعتماد كنيم؟ آيا مي شود جهانبخش را نماد يا تجسمي از ماندگاري و بي زوالي قدرت «وجودي» انسان تعريف كرد؟ آيا جهانبخش توانايي انباشته اي در وجدان ناخودآگاه جمعي نيست كه مانند گدازه هاي فرومرده و مدفون در خاكستر خاطرات تلخ بي صبرانه در انتظار وزش نسيمي است تا به اخگران روشني بخش فردا مبدل شوند؟

و اگر پاسخ اين پرسش ها مثبت باشد، جهانبخش از سلك همان آدم هاي معمولي و بسيار نزديكي است كه هميشه همين دور و بر مي چرخند، و گاه آنقدر معمولي اند كه ديده نمي شوند اما لابد ماندني روزي برقي از هوش، آگاهي و جسارت در چشمانش ديده كه چنين از سر اعتماد با او درد دل مي كند و همين اعتماد را به خواننده اش هم انتقال مي دهد. اگر با وسعت نظر و ديدي جامعه شناختي، ماندني را تجسمي از تاريخ معاصر خودش تصور كنيم، جهانبخش پلي است كه از فراز فجايع مرگ آور، شكست هاي جزئي و كلي ميگذرد تا راهي به فرداي پراميدتر باز كند.

 

 

1- هفته نامه ادبی راوی ملت، ویژه فرهاد کشوری، شماره 132،22اردیبهشت 1394، ص 8 و 9

2-  سرود مردگان، فرهاد كشوري، نشر چشمه، 1392

 

 

 

 

 

شرح غزلي از حافظ

بيت اول: ياد باد آن كه سر كوي تو ام منزل بود * ديده را روشني از خاك درت حاصل بود.

بيت دوم: راست چون سوسن و گل ، از اثر صحبت پاك * برزبان بود مرا ، آنچه تو را در دل بود.

بيت سوم: دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد *عشق مي گفت به شرح ، آنچه برو مشكل بود .

بيت چهارم: آه از اين جور و تطاول كه در اين دامگه است *  آه از آن ناز و تنعم كه در آن محفل بود.

بيت پنجم: در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز * چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود.

بيت ششم: دوش برياد حريفان به خرابات شدم * خُم مِي ديدم و خون در دل و سر در گل بود.

بيت هفتم: بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق *  مفتي عقل در اين مسئله لايعقل بود.

بيت هشتم: راستي خاتم فيروزه ي بواسحاقي *   خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود.

بيت نهم: ديدي آن قهقه ي كبك خرامان حافظ * كه ز سرپنجه ي شاهيم قضا غافل بود .

 

      اين پرسش كه به راستي حافظ كه بود ،  ذهن و فكر بسياري از شارحان و انديشمندان را به خود جلب كرده است . در اين باب قلمهاي بسياري فرسوده شده است و كتابها به رشته ي تحرير در آمده است . اما باز ناگفته ها و ناننوشته از آنچه از او و در باره ي او و اشعارش نگاشته شده است بسيار بيشتر است. زندگي او همچون اشعارش سرشار از ايهام و ابهام است. گاه او را عارفي بزرگ مي بينيم كه از درياي اشراق، شراب حقيقت و راستي  مي­نوشد و به كيمياي نظر، معماي هستي مي گشايد و گاه او را همچون مصلحي اجتماعي مي يابيم كه منتقدانه  اوضاع و احوال زمانه­ي خويش را براي ما باز مي گويد؛ به كجي ها و نامردمي ها، رياكاري ها و دروغ ها پوزخندي تلخ و تمسخر آميز مي زند و راستي ها و نيكويي ها  را به رخ حقيقت بين ما مي كشد.گاهي او را مداح چرب زباني مي بينيم كه در انتظار رسيدن "وظيفه " خوابِ شراب و نبيذ مي بيند و جاهايي سرش به دنيا و عقبي فرود نمي آيد و هرگز ديده اش را به بد ديدن نمي آلايد . همه ي اينها سخنش را همچون كلام خدا متبرك و متقدس مي كند . او رندانه همه ي واقعيات زمانه اش را از صافي دل و انديشه اش كه از پرتو دولت قرآن به باروري و شكوه حقيقت رسيده است مي پالايد ، به سخنش رنگي از والايي و عشق  مي زند و در زباني پر از رمز و استعاره و ايهام بيانش مي­كند تا براي هميشه پرنده­ي زيباي بيانش را  از تنگناي  قفس زمان و مكان برهاند، و نيز تا استعاره و ايهام در مقام يك ضرورت تاريخي بتواند به غير از ناز بخشي به شعرش او را از شر و گزند زمانه ي متلون و پر درد و رنجش مصون بدارد.

     بدون شك حافظ متعلق به همگان است . او پنجره­اي است به دنياي درون همه­ي انسانها ، از زن و مرد گرفته تا پير و جوان . ني لبك زيبايي­­  است بر لب همه­ي دوست دارانش  ، تا راز دل و ناله هاي فراقشان را از نفير آن بنوازند . گاه فكر مي كنم كه بهتر است رازهاي او را هرگز درنيابيم و بگذاريم در افسونش شناور باشيم ، اما او نيز مثل هر معمايي ما را بي صبرانه به هماوردي و گشايش خود دعوت مي كند.

غزل بالا را به تصادف و بهتر است گفته شود به تفأل انتخاب  كردم . شايد نتوانم شرحي فراتر از آنچه تا كنون استادان و شارحان شهيري همچون  جناب آقاي خرمشاهي و ديگران بر اين غزل نوشته اند را بنويسم ،- و اصولا چنين قصدي هم ندارم -  اما در نظر خودم فكر مي كنم امروزه بسياري از جوانان و شايد همه فرصت رفتن به كتابخانه ها و خواندن چندين جلد كتاب را نخواهند داشت ،و نيز فكر مي كنم با اين كار علاوه بر روشنگري و ترويج پيامهاي مثبت و پندارهاي نيكي كه در لابلاي كلمات شعر و پشت پرده ي زيبايي ادبي مستتر است ،  بيرون كشيدن يك غزل از ديوان و تاليف و تجميع شروح موجود - و شايد اضافه كردن چيزكي از خود برآن-  و نصب آن در پيش ديدگان دوستدارانش  ، تاكيدي است بر  هنر شعر و البته  احترام و كُرنشي دوباره به حافظ است.

 ياد باد آن كه سر كوي تو ام منزل بود *ديده را روشني از خاك درت حاصل بود.

اين غزل در دوران حكومت امير مبارزالدين  و بعد از مرگ شاه شيخ ابواسحاق سروده شده است . دوران حكومت امير مبارز سالهاي بسيار بدي بودند كه حافظ از آن سالها با تلخي ياد مي كند و "ياد باد" در اين غزل و غزلهاي ديگر حافظ ، نگاه حسرت آلود حافظ به گذشته اي شيرين ولي به غايت كوتاه  است . مخاطب و ممدوح او شاه شيخ  ابواسحاق است كه با حافظ رابطه اي بسيار صميمي و دوستانه داشت ، زيرا امير شيخ ابواسحاق اهل فضل و ادب بود و طبع شعر داشته  و اين خود عامل بسيار مهمي در نزديكي و الفت حافظ به او بوده است .    

 

راست چون سوسن و گل ، از اثر صحبت پاك * برزبان بود مرا ، آنچه تو را در دل بود.

در فضاي  دوستي ِ بي غل و غش و پاكي كه بين  ما (حافظ و شاه ابوسحاق)حاكم بود ، بدون شك ،  من مانند گل سوسن بودم و تو همچون گل سرخ  ، من  و تو در انديشه و افكار آنچنان به هم شبيه بوديم كه آن چيزي كه من به زبان مي آوردم همان چيزي بود كه تو در دل داشتي و به آن مي انديشيدي  .

در اين بيت گل سوسن به دليل شكل ظاهري آن ، كه ده پرچم آن در اثر برگشته شدن گلبرگها به سمت عقب و به سوي كاسبرگ ، حالتي نمايان و بارز پيدا مي كنند ، استعاره از زبان آوري ، رك گويي و صراحت لهجه است .گل سرخ نيز استعاره از دل و نهان انسان ، و معنويت است .

درجاهاي ديگري مي گويد ؛

از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش   كاندرين دير كهن ، كار سبكباران خوش است .

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ    چو غنچه پيش تو اش مُهر بر دهن

عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن    تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد

ز مرغ صبحدم ندانم كه سوسن آزاد    چه گوش كرد كه با ده زبان خموش آمد

زبان كشيده چو تيغي به سرزنش، سوسن    دهان گشاده شقايق ، چو مردم ايغاغ

 

 دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد * عشق مي گفت به شرح ، آنچه برو مشكل بود .

در آن  فضاي پر از تفاهم(مقصود فضاي دوستي بي شائبه ي شاعر و مخاطبش است ) ، خرد و عشق كه از ديرباز با هم در تقابل و تضاد  بوده اند به ياري يكديگر مي شتابند ؛ دل ، راويِ پيرِ خرد مي شود و از او نقل معاني مي كند و زماني كه در مفاهمه ي مسائل عقلاني مشكلي پيش مي آمد ، عشق به شرح آن مي پرداخت تا آن موضوع غامض و پيچيده را توضيح دهد .

در اين بيت ذكر چند نكته ضروري است ؛

خرد و عقلانيت چون براساس برهان و تجربه استوار است به قدمت بشريت سن و سال دارد . عقل نتيجه گيري و نگاه انسان به پديده ها  در پايان يك خط ممتد هزاران ساله است ، بنابر اين عقل هميشه پير و كهنسال است و لحظه به لحظه بر عمر آن افزوده مي شود ، اما عشق يا دل نقطه اي روشن و تابناك از فهم و شعور آني در يك آن و لحظه ي گذراست ، بي هيچ پيش و پسي . دركي ناگهاني و اشراقي  از حقيقت است . معرفتي است بي دليل و برهان . عشق هميشه جواني است بُرنا كه منطق عقلا ي پير را در نمي يابد .

« تقابل عشق و عقل و اين كه رموز و معضلات عشق را عقل نمي تواند حل كند ، بلكه عشق شارح غوامض و مشكلات عقل است و تعارض عقل و عشق در ادبيات عارفانه و عاشقانه ي فارسي از ديرباز مطرح بوده است . در واقع جلوه اي از تقابل روش و نگرش اشراقي افلاطوني (بر مبناي عشق و شهود ) دربرابر روش نگرش مشائي ارسطويي (بر مبناي عقل و برهان )است .

عطار مي گويد :

عقل كي پي برد شيوه ي سوداي عشق    *   باز نيابي به عقل سّر معماي عشق

عقل تو چون قطره اي است مانده ز دريا جدا  *    چند كند قطره اي فهم ز درياي عشق

خاطر خياط عقل گرچه بسي بخيه زد    *   هيچ قبايي ندوخت در خور بالاي عشق

مولانا مي گويد :

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت    *       شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمد دليل آفتاب    *                                 گر دليلي باشد از وي رو متاب

حافظ خود مي گويد :

پس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق   *   مفتي عقل در اين مسئله لايعقل بود

عقل مي خواست كه از آن مشعله چراغ افروزد   *  برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد »

(حافظ نامه . بهالدين خرمشاهي . صفحه ي 757)

با همه ي اين احوال (در بيت بالا) در فضايي آميخته با محبت و تفاهم كه ميان حافظ و مخاطبش بر قرار است ، اين دو (عقل و عشق ) همچون سوسن و گل به هم مي آميزند و در مفاهمه و معارفه ي معاني به ياري هم مي شتابند .

آه از اين جور و تطاول كه در اين دامگه است * آه از آن ناز و تنعم كه در آن محفل بود.

شاعر در اين بيت به مقايسه ي  زمان حال(دوران حكومت امير مبارزالدين )   با دوره ي حكومت شاه شيخ ابواسحاق مي پردازد . او  از تجاوز و ستم  حاكم  در اين دوره  آه مي كشد و در همان  به خاطر ثروت و لذت از دست رفته اي  كه در زمان  شاه درگذشته (ابو اسحاق )از آن برخوردار بود ، آهي از سر تحسر و دردمندي مي كشد . او وضعيت كنوني را به دامگهي تشبيه مي كند كه در آن به جز تجاوز و ستمكار ي چيزي نيست .

« امير مبارز مردي بود بسيار سائس و مدبر و شجاع و متهور ، پر جد و جهد و قوي الاراده ، خونريز و سفّاك و حريص بر جهانگيري در امر دين ، اهل قشر و بسيار ظاهر پرست و ريا كار و متظاهر به دينداري . به اين معني كه زهد فروشي و رياكاري را كه در اين قرن بازاراش رواج كاملي داشت يكي از وسايل پيشرفت كار خود قرارده داده بود.»

« به قول معين الدين يزدي  در" مواهب الهي":« آن كه نداي هات الراح مي داد ، گوش به منادي حي علي الفلاح كرد . چهره ي مبارك كه افروخته ي جام مدام (شراب ) بود ، سيماي متعبدان گرفت . خاطر شريف كه به نشئه ي شراب فرحان مي گشت ، نشاط للصائم فرحتان يافت ...برين منوال اوقات همايون (منظور امير مبارز است ) به مواظبت صنوف طاعات مي گذشت و ساعات ميمون به اداي فرايض و سنن ، استغراق مي يافت .»

(تاريخ عصر حافظ  . دكتر قاسم غني . صفحه 207)

اما در مقابل در حكومت  شاه شيخ ابواسحاق محفل هاي ناز و تنعم به حد كافي برقرار بوده است . دكتر قاسم غني در كتاب "تاريخ عصر حافظ" از قول كتاب "جامع التواريخ حسني " نوشته ي حسن ابن شهاب الدين حسين ابن تاج الدين يزدي ، معروف به شهاب  يزدي كه آن را  در سال 855 به رشته ي تحرير در آورده است ،  مي نويسد ؛

« و امير شيخ ابواسحاق پادشاهي با سخا و جود بود چنان كه در چندين قرن كسي به كرم او نبوده است .»

« نظام الدين عبيدالله زاكاني معروف به عبيد زاكاني كه مدتي از عمر خود را در دربار اميرسيخ ابوسحق در قطعه اي ...اجمالاً صفات ممتازه ي امير شيخ ابواسحق را نشان مي دهد .

سلطان تاج بخش جهان دار امير شيخ   كاوازه ي سخاوت و جودش جهان گرفت

شاهي چو كيقباد و چه افراسياب گرد          كشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت

در عيش ساز و عادت خسرو بنا نهاد             در عدل رسم و شيوه ي نوشيروان گرفت

هر بنده اي كه بر در او جايگاه يافت           خود را امير و خسرو صاحب قران گرفت

شاه شيخ ابواسحاق مردي با داد و دهش و فاضل و دانش دوست ، شاعر و آزاد منش بوده ، اهل فضل و هنر را رعايت مي نموده و پرورش مي داده است . خوش صورت و صاحب اخلاق كريمه بوده ، در دوره ي حكومت او و ساير افراد خاندان اينجو ، فارس قرين نعمت و ثروت بود و كم يا بيش عصر اتابكان سلغري را به ياد مي آورد .  »

(تاريخ عصر حافظ . قاسم غني . ص162و 163)

 در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز *چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود.

با خودم فكر مي كردم كه هرگز بدون دوست به سر نخواهم برد ،  ولي چه مي توان كرد زيرا سعي و تلاش من و آرزومندي من به جايي نرسيد و همه چيز بر  باد رفته است .

 دوش برياد حريفان به خرابات شدم * خُم  مِي  ديدم و خون در دل و سر در گل بود.

معناي ساده ي بيت اينچنين است ؛ ديشب  به ياد دوستان و همدمان قديم (براي باده نوشي )به خرابات رفتم و در آنجا خُم شراب را ديدم كه گويي همچون من از اوضاع زمانه خونين دل است و از فرط غم سرش  گل اندود شده است . در اين بيت صنعت تشخيص (personification) دارد . واقعيات و اشياء بيرون و پيراموني پس از عبور از لايه هاي ذهني شاعر،  هم ذات و هم صداي او مي شوند . در اين گفتمان همه ي چيزها وظايف  دوگانه اي را به دوش مي كشند . آنها علاوه بر وظايف ذاتي خود ، وظيفه ي انتقال معاني شاعر را نيز متقبل و پذيرا مي شوند . شراب  سرخ فام ِ درون خُم ، خوني است كه از اوضاع پر از فسق ورياكاري و زهد نمايي زمانه بر دل رنجور و دردمند خُم رفته است . او نيز همچون شاعر كه در حسرت دوران باشكوه و افتخار گذشته و وضعيت ناگوار كنوني آه مي كشد و همچون عزاداران سرش را گل اندود كرده است. با اين تعبير ، در مصراع دوم ايهام تناسبي زيبا به كار بسته شده است ؛ دهانه و سرِ خُم شراب را گل مي ماليدند تا هوا در آن نفوذ نكند و تازماني كه آماده ي استفاده نشود ، همچنان سر در گل باقي مي ماند ، با اين نگرش ، حزن و اندوهِ خم نيز علت و انگيزه اي حقيقي مي يابد .

 در برخي نسخه ها "پا در گل " ضبط شده است . قاعده و ته  خُم را  باريك تر از شكمش ، و به شكل ناوك مي ساختند  تا هم  به آساني  خلط يا همان دُرد شراب  در ته آن جمع شود و هم بشود  آن را آسان تر درون زمين بنشانند . در اين حالت هم پا در گل داشتن به معناي اسارت و درماندگي است . يعني خم مي نيز همچون شاعر از اوضاع زمانه اش دلي پرخون دارد و بسيار درمانده و ناچار به تحمل اوضاع شده است .    

 بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق * مفتي عقل در اين مسئله لايعقل بود.

با توجه به اين كه غزليات حافظ كمتر داراي پيوستگي و انسجام عمودي هستند ، اين بيت را در دو فضاي كاملاً متفاوت ، اجتماعي (و در ادامه ي منطقي غزل )وعرفاني ( به طور تجريدي و مجزا) ، مي شود معنا و تفسير كرد . به نظر مي رسد  يكپارچگي عاطفي و  احساسي شاعر  و شناور بودن او در فضاي تحسر آميز اجتماعي سياسي كنوني و روزگار از دست  رفته اش ،كه انگيزه ي اصلي سرايش اين غزل بوده است ، معنا بخشي عرفاني اين بيت را – به طور جداگانه  و مجرد از ساير ابيات – از ذهن دور مي كند . هرچند با كمي تساهل ، از دريچه ي ذهن پيچيده ي حافظ مي توان آن را در معناي ايهامي اش ، به فراق از معشوق و معبودش و اين كه بخواهد علت ها و سبب هاي  فراقش را از مفتي عقلي بپرسد كه اتفاقاً انتظار پاسخ قانع كننده اي هم از او نيست ، در نظر گرفت . اما به نظر اين بنده در اين بيت حافظ مي خواهد حيرت و سردرگمي خود را از اوضاع بسيار متلاطم زمانه اش بيان كند . او سبب دوري اش را ،  از اوضاع مطلوب اجتماعي كه به تبع آن، او را از دوستان وفادارش دور كرده است ، از مفتي عقل مي پرسد ، ولي او نيز در معني رفتن او و آمدن اين لايعقل است . اما بي شك بايد حافظ را  طنزپرداز ي قوي دانست . ما به خوبي مي دانيم كه مفتي عقل او،  خود بهتر از هركسي  سبب درد فراق را مي داند و مي فهمد . اما  او به غريزه ي صيانت از نفس در دوره اي كه پر از تطاول و ستم است ،  به تجاهل دست مي زند ،  تا با قراردادن مخاطب در برابر اين  پرسش ، او را به سوي يافتن پاسخ واقعي رهنمون سازد .

مفتي به معناي فتوا دهنده است  و فتوا به معني صدور و ايراد حكم فقهي و ديني است . اگر در عالم عرفان ، دل عاشق كاشف الغطاي صورت رخشان حقيقت است  ، در عالم تشرع نيز ، عقل در مقام مفتي پيري است كه احكام شرعيه صادر مي كند .

خاقاني مي گويد ؛

امام و سرور هر دو  جهان كه مفتي عقل     *   زلوح محفوظ املاكند لسانش را

انوري مي گويد ؛

تو زمن فارغ و من شب و روز     * چشم بردر همي ترا پايد

خود به از عقل هيچ مفتي نيست     *   زان كه او به جز عدل نگرايد

ظهير فاريابي مي گويد ؛

مفتي عقل گرچه دم از اجتهاد زد    *    در ملك دين به فتواي راي تو كرد

 

 راستي خاتم فيروزه ي بواسحاقي * خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود.

« اين عبارت ايهام دارد : الف ) اشاره به ايام خوش حكومت شاه شيخ ابواسحاق . ب ) نوعي فيروزه ي عالي « معدن ابواسحاقي معروف و مشهور ترين معادن فيروزه ي نيشابور است و فيروزه ي آن نيكو و رنگين تر و با قيمت ترين جمله معادن فيروزه است »

(عرايص الجوهر ، ابوالقاسم عبدالله كاشاني ، ص 67»

خواجه نصير طوسي مي نويسد :« از معدنهايي كه در نيشابور است ، بهترين معدن ابواسحاقي است و آن معروف و مشهورترين معادن است . و آن فيروزه ي صافي و رنگيني است و باطراوت » تنسوخ نامه ي ايلخاني ، ص 70»

حافظ نامه . بهاالدين خرمشاهي ، ص 759

« شرف الدين محمود اينجو چهار پسر داشت كه به ترتيب سن عبارت بودند از ؛

ملك جلال الدين مسعود شاه

ملك غياث الدين كيخسرو

امير شمس الدين محمد

امير جمال الدين شاه شيخ ابواسحاق»

در "شيرازنامه" بدون آن كه نام شاعر را ذكر كند ، اين دوبيت را كه ناظر به قضيه (آغاز حكومت ابواسحاق ) است را وارد ساخته است .

سپاس و شكر خدا را كه  مير فرخ بخت    *     خديو ممكلكت آرا شه غريب نواز

به سال هفتصد و چهل با سه ، در تجمل و ناز     *            به تخت گاه سليما ن رسيد ديگر باز

بنابر اين حكومت شاه شيخ ابواسحاق در سال 743 آغاز و به  واسطه ي حمله ي امير مبارزالدين محمد در سال 754 به پايان رسيد . حكومت او در مجموع يازده سال به طول انجاميد .

« واقعه ي قتل امير جمال الدين شيخ ابواسحاق بن شاه شرف الدين اينجو در عصر روز جمعه 21 جما دي الاولي سنه 758 در ميدان سعادت آباد شيراز كه امير شيخ كاخ سلطنتي با عظمتي در آن مشغول ساختن بود ، واقع شد . تنها جايي كه تاريخ ولادت امير شيخ ابواسحاق در آن ضبط شده  و به نظر نگارنده رسيده است ، در مجمل فصيح خوافي است كه تاريخ ولادت او را در حوادث 721 ذكر كرده است ...بنابر اين اگر سال قتل اورا 758 بدانيم در موقع قتل جوان 37 ساله اي بوده است .»

(تاريخ عصر حافظ . دكتر قاسم غني . ص161)

و اين چنين است كه دولت عمرش نيز به سان حكومتش مستعجل بوده است .  اما هرچه بود از نظر حافظ خوش درخشيد زيراكه ؛

به عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحق                   به پنج شخص عجب ملك فارس بود آباد

نخست پادشهي همچو او ولايت بخش              كه جان خويش بپرورد و داد عيش بداد

پيش از اين كاين نُه رواق چرخ اخضر بركشند              دور شاه كامكار و عهد بو اسحاق بود

 

 ديدي آن قهقه ي كبك خرامان حافظ *         كه ز سرپنجه ي شاهين قضا غافل بود

با نگاهي گذرا به تاريخ ميانه ي ايران ، به خصوص عصر ايلخانان مغول و بعد از آن ، در مي يابيم كه سرعت وقوع حوادث و تحولات سياسي و آمدن ها و رفتن ها ي سريع و پر از خشونت حكومتها ،  تأثير بسيار بسزايي  بر عادات ، رفتار و فرهنگ مردم داشته است . سمبل گرايي و نماد پردازي ادبي راهي براي بيان عقايد و احساسات و همچنين صيانت خود  از اين تحولات ناگهاني بوده است . همچنين بايد اذعان كرد در مسير اين تحولات گاه خشونت بار و بيرحمانه ،  وانهادن خود به دست قضا و قدري كه همچون شاهين از آسمان فرود مي آمد يكي از مكانيسم هاي نظري و رواني  بوده است كه در قالب عقايد قدري مشربي نه تنها در عامه ي مردم ، بلكه درخواص و به اشكال مختلف در نظام اعتقادي آنها بروز و نمود داشته است .  

كبك خرامان در اين بيت ، اشاره به دوران با صفا و درخشان  شيخ ابوسحاق دارد ، همچنان كه مطابق آن در مصراع دوم بيت  ، شاهين قضا كسي به جز امير مبارزالدين نمي تواند باشد.