حقیقت پدر و پدرانگی حقیقت/ بازخوانش رمان «نقش پنهان» اثر محمد محمدعلی

محمد محمدعلی صداقتی بی­ شفقت دارد، و به گمان من، همین امر از او نویسنده ­ای بزرگ و قابل اعتنا ساخته ­است. این بی­ شفقتی بیشتر از آن که متوجه دیگران باشد؛ متوجه تقابل آشکار او با حقیقت­ هایی است که در زیر پوست نرم، زیبا و منقش به عرف و عادت جامعه شکلی اثبات شده، تاریخمند و موروثی یافته­ اند. می­ خواهم حتی پا را فراتر از این بگذارم و رمان «نقش پنهان» را سوگنامه­ ی او در زوال چاره ناپذیر جامعه­ ا­ی خوب بدانم. به زعم من، در پس و پشت هر کار راستین هنری، اندیشه­ ای غایی و مضمر نهفته است. اندیشه­ ای جوهری یا ماده­ ای که می­ توان آن را حتی به عبارتی کوتاه فروکاست. «نقش پنهان» صورت جمال یافته­ ی یا هنرمندانه­ ی این حقیقت کوتاه و تلخ است که چیزهایی که این همه شریف و محترم شان می­داریم آنقدرها هم بی­ غل و غش و پاکیزه نیستند. این حقیقت در رمان «نقش پنهان» یک صورت مثالی دارد و یک صورت کلان. تمام داستان مکاشفه­ ای است برای شناخت چهره ی واقعی پدری که در ذهن فرزندش، بداهتاً از کدورت و غبار بی اخلاقی مبری است. در فرایند این غبارزدایی از حقیقت پدر، آن صورت دیگر، که کلان است و من از آن به «پدرانگی­ حقیقت» یادمی­ کنم، به شکلی درهم تنیده و منسجم واکاوی و آشکار می­ شود. همچنان که حقیقت خدشه ناپذیر و اسطورگی پدر در طول داستان، به زوال دچارمی­ شود، ساختار کلان جامعه هم به شکلی گریزناپذیر سطوت غروربرانگیزش را از دست می­ دهد. یک اثر سترگ ادبی زمانی پا به عرصه­ ی وجود می ­گذارد که نویسنده ­اش قادر باشد پرده از روی حقیقتی بردارد، و البته آن را به مخاطب خود بقبولاند. همه ی آن اندیشه­ ی جوهری نویسنده، که از آن یاد شد، در «براعت استهلال» آغازین داستان خود را در چشم ما می­ نمایاند؛ «لکه­ های بزرگ» و زنگاب­ های روی سقف که هر بار شکل عوض می ­کنند و نقشی پنهان از حقایق نهفته در وجدان جمعی یا آن طور که کارل گوستاو یونگ می ­گفت (آرکی تایپ) ها را برما آشکار می ­سازند. بدون شک همین «کهن الگوها» تار و پود داستان را چه در سطح شخصی و چه در سطح اجتماعی می­ بافند. پیرزنی گیس سفید که با شانه ­کردن موهایش کرک در آسمان پخش­ می­ کرد، (استعاره­ای از زنانگی و حیلت های جنسی )و مردی که خنجر در پهلوی دیگری فرود کرده است که نماد و اشارتی است به دیگرکشی و شقاوت نهادینه شده­ ی ما.

شرح وقایع داستان در بخش اول کتاب به صورت نامه­ ها یا دست نوشته ­هایی است که «ناصر» برای همسر خواهرش «منصوره» که عضو دانشجویان کنفدراسیون در امریکا است فرستاده می­ شود. نویسنده­ ای (خیالی) این نامه ها را بعدها جمع­ آوری و تدوین کرده است. از بخش دوم به بعد داستان مستقیماً و بدون واسطه، توسط ناصر شخصیت اصلی داستان بازگو می­ شود.

«ناصر» شخصیتی است سرخورده، ناتمام و نیمه متوهم که در حقیقت، در جست و جوی ارزش­های خویش از طریق شناخت دقیق پدر است. طرح داستان غیرخطی و آمیزه­ ای از واقع بینی و رویاست. چنان که سبک و سیاق محمد محمدعلی است، بافت اجتماعی و طبقاتی داستان را مردم عادی و پایین دست جامعه تشکیل ­می­ دهند. خط زمانی داستان به طور تقریبی از دهه ی سی شروع و احتمالا تا میانه­ های دهه ­ی شصت تداوم می­یابد. لاجرم در این خط زمانی دو واقعه ی بزرگ سیاسی هم رخ داده است؛ سرنگونی حکومت دکترمصدق و انقلاب پنجاه و هفت، که به اولی اشاره­ ای گذرا و مجمل شده، اما وقوع انقلاب، تاریخ شناسی، و همچنین پیامدهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن، بخشی مهم از مضمون و معنای داستان را به خود اختصاص داده است.

قتل «فتح الله رزاقی» ، پدر ناصر(راوی داستان) هم زمان است با جشن ­های آبان (سالگرد تولد محمدرضا پهلوی). روایت داستان واپس­نگرانه و در دهه­ ی شصت، و بصورت دست نوشته­ هایی صورت­ گرفته که ناصر برای همسر خواهرش «منصوره» به آمریکا ارسال کرده است. در این نامه­ ها، ناصر شرح مکاشفات خود را از روابط پدرش از طریق بازخوانی خاطرات مبهم و نشانه ­پردازی­ ها و حتی اوهام و خواب­ ها، برای همسر منصوره می­ نویسد. او در تلاش است تا هرچه سریعتر قاتل پدرش- احمد کدخدا منش- را به پای چوبه ی دار برساند. در نهایت قاتل در زندان خودکشی می­ کند و از خود نامه­ای به جای می ­گذارد که فاش می­ سازد او اساساً از همشهریان و آشنای قدیمی پدرش بوده است که بعدها با همسرش صفیه به تهران آمده و به دلیل تنبل پروری، طفیلی وار به زندگی فتح الله رزاقی ­چسبیده ­است. رابطه­ ی لرزان و ناخرسندانه­ ی فتح ­الله و همسرش بلقیس، زمینه ساز نزدیکی او به صفیه (همسر قاتل )می­ گردد. بعد در طول داستان و بعد از کشته­ شدن صفیه در اثر بمباران هوایی در تهران ، آشکار می­ شود که محترم فرزند آخر صفیه فرزند نامشروع فتح الله ­رزاقی است.

آنچه که در این گفتار کوتاه لازم است گفته شود این است که نویسنده در این داستان با توجه به تجربیات زیسته و شهودی­اش، بسیار صادقانه و صمیمی به مرور زندگی روزمره­ی مردم، و به خصوص تاریخ و جامعه ­شناسی معاصر ایرانِ پس از انقلاب پرداخته است. او هرگز شخصیت­ های داستانش را وادار نمی­ کند چیزی بگویند، کاری کنند و حتی فکری کنند که از وجود اجتماعی آنها برنخاسته باشد. کنش اشخاص داستان، در هم سازی کامل، با مفهوم، و با نقش­های داستانی­ شان، با توجه به فضای اجتماعی و زمان خود صورت گرفته است. زبان روایت ساده و به دور از تصنع و لحن شخصیت­ ها، برابر و منطبق بر موقعیت اجتماعی و فرهنگی آنهاست. با این حال به نظر می­ رسد، بخشی از داستان، در چندین جا از طریق کابوس روایت­ می­ شود. همانگونه که فروید معتقد است، زبان خواب الزاماً مرموز، استعاری و کنایی است و از نظام زبانی شخص نائم متابعت­ می ­کند. در بخشی از کتاب، یازده صفحه به روایت یک کابوس اختصاص داده شده است. گرچه نویسنده در این کابوس، عناصری را قرارداده است تا آن را از نظم و صورت منطقی زبان متمایز و خارج کند، اما یکپارچگی موضوع، مرتبط بودن ماجرای خواب با موضوع رمان و فقدان نظام متافوریک بر ساخت زبانی­ اش، از باور پذیری آن به شدت کاسته است.

رمان «نقش» پنهان» بی ­شک یکی از اجتماعی ­ترین آثار ادبیات داستانی فارسی ­است که ارزش بازخوانی، تدقیق و نقد همه جانبه را دارد. در پایان این گفتار به نقل قولی از «سیمون دوبوار» می ­آویزم که «خواننده همواره وارد جهان نویسنده می ­شود.» آنها لاجرم به جهان او خواهند پیوست، در آن فروخواهند رفت و ذهنیت او را با عینیت خویش کامل خواهندکرد.

خلاء ژانر در ادبیات داستانی  

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): در هفتمین گفت‌وگو از پرونده «خلأ ژانر در ادبیات داستانی ایران» سراغ غلامرضا منجزی، نویسنده و منتقد ادبی رفتیم تا از او درباره ژانر ادبی، تعاریف ارائه شده برای آن، زیرگونه‌های و کارکردهای ژانری، الزامات بهره‌مندی از آن و دلایل کم‌اقبالی برخی از ژانرهای ادبی در داستان ایران بپرسیم.

منجزی در ابتدابه عنوان گفت‌وگو اشاره و عنوان کرد: قبل از هرچیز باید به نکته ظریفی که در عنوان این گفت‌وگو آمده است اشاره کنم؛ در حقیقت «خلأ ژانر» ترکیبی اشتباه است. درست مثل این است که بگوییم «بی‌فرهنگ» یا «بی‌تربیت» که اصولاً هیچ انسانی را در هیچ سطحی نمی‌شود بی‌فرهنگ یا بی‌تربیت دانست. بلکه نهایتاً باید گفت «کم فرهنگ» و «بد تربیت» به همین دلیل مسئله را این طور مطرح می‌کنم که؛ هیچ داستانی ذاتاً بدون ژانر نیست یا هر داستانی ذاتاً در یک ژانر پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد. بنابراین پیشنهاد من این است که به جای عبارت «خلأ ژانر» از کم بودن تنوع ژانر در ادبیات داستانی استفاده شود.

وی در تعریف ژانر گفت: پیرنگ هر داستان می‌تواند متضمن حوادث یا روابطی خاص میان شخصیت‌ها و یا بیان اندیشه یا ذهنیتی باشد که در مجموع یا به طور کلی، محتوایی منحصر به فرد و ویژه را تولید و به مخاطب خود می‌رساند. این محتواها در حقیقت متأثر از ذات انسان‌ها و جوهر زندگی‌اند که از طریق خالق آنها، یعنی نویسنده، روایت می‌شود. وجود شخصیت در داستان، و آن چیزی که در ذهن او می‌گذرد، و هم، نوع روابط میان اشخاص و یا هر کنشی که در داستان بروز و نمود می‌یابد، الزاماً در بازخوانی سنت داستان‌نویسی (و البته هنر) ما را به نوعی دسته‌بندی یا توصیف گروهی این محتواها رهنمون می‌کند. منظور از دسته‌بندی یا ژانرشناسی ادبیات داستانی، تدوین متدولوژی علوم ادبی (شامل ریخت‌شناسی، تحلیل و نقد، سبک‌شناسی و تاریخ ادبیات) و همچنین تسهیلی برای جست‌وجوی محتوای خاص و دسترسی سریع به آثار نویسندگان و انجام تحقیقات میان‌رشته‌ای است.

منجزی با بیان اینکه ژانربندی هنری و به تبع آن ژانربندی ادبیات داستانی، در زمره علم روش‌شناسی یا متدولوژی ادبی است، درباره گونه‌های ژانر ادبی توضیح داد: سویه‌های شناختی انسان نسبت به جهان پیرامونی‌اش همواره در دو سمت حرکت‌می‌کند؛ سویه کلان و سویه خُرد و نگاه یا توصیف خُرد و به تبع آن ایجاد ریزگونه‌ها، حتی در زمینه علوم انسانی، بخشی از کار دانش در جهت شناخت بهتر اجزای موضوع است. هدف این مبحث این بود که گفته شود این دسته‌بندی همواره قابل توسیع و پردازشی تفضیلی‌تر است. البته نظریه‌پردازان ادبیات، به‌ویژه ساختارگرایان و فرمالیست‌ها، کوشش زیادی در ایجاد انواع ریزتری از ژانرهای ادبی کرده و می‌کنند. از همین روی می‌شود در ادبیات داستانی به ژانرهایی کلی نظیر کمیک، طنز، کارگری، تخیلی، سیاسی، جنگی، جنایی، پلیسی، معمایی، عاشقانه، خانوادگی، فانتزی، تاریخی، روانی، کودکان، حماسی و اسطوره‌ای اشاره کرد، هرچند اینها، همه ژانرهای موجود نیستند. همچنین یک داستان بلند، همزمان می‌تواند ترکیبی از دو یا چند ژانر باشد. برای مثال رمان ۱۹۸۴ اثر جورج ارول هم ژانر وحشت هم تخیلی و هم سیاسی است؛ یا قلعه حیوانات او را می‌توان در ژانر فیبل (داستان یا افسانه) و سیاسی دسته‌بندی کرد، همچنان که آثار کافکا هم می‌تواند در ژانر تخیلی، معمایی یا رازآلود جای گیرد.

نویسنده رمان «فانوس‌های خاموش» در پاسخ به این پرسش که «ژانرهای ادبی چه قابلیت‌هایی را در صحنه‌پردازی، شخصیت‌پردازی و روایت داستان در اختیار نویسنده قرار می‌دهد؟»، ادامه داد: قرار نیست که ژانرهای ادبی، قابلیت یا قابلیت‌هایی در اختیار نویسنده قرار دهند. ژانر ادبی حاصل کوششی است که با اتکای تجربه زیسته یا شهودی نویسنده و با توجه به فضای زیستی و تربیتی او محقق می‌شود. در حقیقت این نویسنده است که برای پرداختن به یک ژانر خاص باید قابلیت‌های ویژه‌ای داشته باشد. برای مثال من چگونه می‌توانم بدون هیچ تجربه نظامی، داستانی جنگی بنویسم که به طور کافی مؤثر و باورپذیر باشد؟ بدون مطالعه تاریخی چگونه قادر خواهم بود فضایی تاریخی در داستانم ترسیم کنم که ضمن تطابق با مستندات تاریخی، توانایی همذات کردن خواننده را با خود داشته باشد؟ چنانچه رنج عشق و لذت دوست داشتن را تجربه نکرده باشم، آیا می‌توانم خصلت‌های روانی و ویژگی‌های رفتاری یک فرد عاشق را به‌خوبی تصویرکنم؟

این منتقد ادبی ادامه داد: هیچ نویسنده‌ای در پی خلق ژانر نیست، اینکه یک نویسنده به ژانر فکر کند، تصوری مطلقاً خطاست. محتوای وجودی داستان، محصول مستقیم برخورد خصلت روانی نویسنده و شرایط اجتماعی، اقتصادی، تاریخی و حتی سیاسی جامعه‌اش است. باید این چنین گفت که هنر به طور کلی، بروز و نمودی از کنش انتخاب‌گرانه هنرمند است. او تحت نفوذ ناخودآگاه و منش شخصیتی‌اش -که محصول تربیت اجتماعی و تا حدی ویژگی‌های وراثتی اوست- دست به انتخاب می‌زند تا زندگی و مسائل انسانی موجود را به صورتی دیگر که ممکن است، خلق و بازنمایی کند. او از میان حقایق عمده‌ی زندگی، پدیدارهایی را برمی‌گزیند و به مدد استعداد، خلاقیت، تجربه و محیط اجتماعی‌اش شروع به آفرینش می‌کند. آفریده‌اش هرچه باشد برخاسته‌ای از گزینش اوست و جز این نیست. درست همین‌جا باید روی نکته‌ای بسیار مهم انگشت گذاشت و آن، این است که مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه و انتخاب یا تحمیل، بسیار ظریف است. گاهی شدت، کثرت و تکرار واقعیات همگون بیرونی (اجتماعی، سیاسی) به ناخودآگاه نویسنده تحمیل می‌شود و او خودآگاهانه آنها را بازسازی می‌کند. برای نمونه؛ گرایش شدید نویسندگان جنوب به مسائل نفت در ژانر ادبیات کارگری یا پتروفیکشن، یا گروهی از نویسندگان رنگین پوست (برای مثال خانم تونی موریسون) به موضوع تبعیض نژادی در ژانر اجتماعی و فرهنگی، یا خلق بوف کور در دهه سی توسط صادق هدایت در ژانر ادبیات رازآلود را باید انتخابی در بی‌انتخابی دانست. در حقیقت این، نه ماجرای ادبیات داستانی که ماجرای همه انواع هنر است و به زعم من در ادبیات داستانی، بروز و نمودی ملموس‌تر دارد.

منجزی با بیان اینکه درباره شخصیت آفرینی در داستان هم، همین امر صادق است، افزود: شخصیت‌ها در رمان و داستان اتفاقات زیادی را در زمان‌های مشخص و مکان‌های خاص تجربه می‌کنند. همه آن شخصیت‌ها و اتفاق‌ها در استخدام پروراندن و ابراز طرح کلی داستان -و ژانری است- که نویسنده در حال خلق آن است. نویسنده فقط شخصیت‌ها، اتفاق‌ها، مکان‌ها و زمان‌هایی را انتخاب می‌کند که به کارش می‌خورند و بقیه را چون در نظرش بی‌اهمیت‌اند به دور می‌اندازد. زندگی واقعی، سرشار از اتفاق‌های ریز و درشت، کم‌اهمیت و پراهمیت است. داستان‌نویس برش‌های خاصی از زندگی شخصیت‌هایش را بدون در نظر گرفتن فضاهای خالی کنار هم می‌چیند تا طرح کلی داستان او شکلی پذیرفتنی و قابل قبول به خود بگیرد. در نهایت، همه اینها منجر به داستانی می‌شود با پروفایلی خاص که متخصص ادبی روی آن اسمی می‌گذارد و در ژانری ویژه آن را جای می‌دهد. هرچند و لزوماً میان متخصصان و شارحان ادبیات داستانی، الفت و هم‌نظریِ محکم و از پیش تعیین شده‌ای وجود ندارد. چه بسا از نظر من، داستانی در زیرمجموعه نوع تاریخی باشد و دیگری آن را در زمره جنایی یا سیاسی تلقی کند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) غلامرضا منجزی در بخش دوم گفت‌وگو با ایبنا در باب موضوع خلا ژانر در ادبیات داستانی ایرانی در پاسخ به این پرسش که «استفاده از کارکردهای ژانر چه لازمه‌هایی را برای نویسنده طلب می‌کند؟» گفت: لازمه تولید و پرداختن به ژانرهای متفاوت ادبیات داستانی، گشایش هر چه بیشتر فضای فرهنگی است. نویسنده در هرحال باید خلاقیتش را نه متوجه گذشتن از قراردادها و هنجارهای نوشته و نانوشته، که متوجه تولید باکیفیت اثرش کند. به هرحال چنانچه دست نویسندگان در ارائه‌ی طرح‌های داستانی و انتخاب مضامین مختلف، باز نباشد چگونه می‌تواند ژانر مورد نظرش را بنویسد؟ انبساط فضای فرهنگی و رویکرد تکثرگرایانه و چندصدایی در جامعه، بدون شک زمینه بروز و رشد کیفی ژانرهایی را که تا این لحظه در گستره ادبیات داستانی ما ظهور و بروز چندانی نداشته‌اند، فراهم خواهد کرد.

این منتقد ادبی با تاکید بر اینکه «خلاقیت شرط اول نویسندگی است»، درباره میزان تاثیرگذاری عنصر خلاقیت به عنوان یک ضرورت برای نویسندگان ژانرنویس توضیح داد: در هر حال هر نویسنده‌ای خلاقیت و توانایی خاص خود را چه به لحاظ کمی و چه از نظر کیفی دارد. این خلاقیت به او اجازه می‌دهد تا فضای عمومی جامعه و تاریخی را که تجربه کرده است، در ژانری مناسبِ طبیعت فکری و تخیلیِ خود بیافریند. او برای این آفرینش، الگوی مناسبی جهت ارائه داستانش تهیه و شخصیت‌های داستانش را در آن به کار می‌گیرد. اما این همه ماجرا نیست؛ چون عنصر خلاقیت همه داستان را نمی‌سازد. در زیست بوم فرهنگی ما، بدون شک خلاقیت، هوشمندی، درایت و تجربه نویسنده، نه مصروف تولید و تنوع ژانرها که مصروف برون رفت از مضایق و بن‌بست‌های درونی و بیرونی حاکم بر داستان می‌شود. وقتی همه درها بسته باشد، نویسنده لاجرم با چیزی به جز خویشتن خویش روبه‌رو نمی‌شود. یعنی در ژرفنای خود فرومی‌رود. خلاقیتش او را به سوی ژانرهای کنایی، معمایی، و رازآلود سوق می‌دهد. پیرمرد خنزر پنزری، لکاته و فضایی مه‌آلود ترسیم می‌کند و خواننده‌اش را با سر در لایبرنتی تاریک و سر در گم پرتاب می‌کند تا بتواند، در پیچ و تاب بخارآلود و افسونگرانه‌ی آن، نمایی کاملاً ذهنی‌شده از زمانه‌اش را بیان کند.

وی در پاسخ به این پرسش که «چرا اغلب نویسندگان ایرانی سراغ ژانرهایی همچون هیجانی، وحشت و کارآگاهی نمی‌روند؟»، عنوان کرد: من فکر می‌کنم داستان‌نویسی ما در طول این صد و چند سال، همواره اسیر دو چیز بوده است. یکی از آنها تاریخی، درونی و به قول روانشناس‌ها نهادینه شده است؛ نگهبانی ناهی که مدام دست رد بر سینه و بال تخیلات تیزپا و پران ما می‌زند که در حقیقت نمودی از هنجارهای سنت و تاریخ است که پیشاپیش بر لوح خاطر ما نقش بسته است. نویسنده بی‌آنکه به آن بیندیشد- در درون بافت جامعه خود، عصر خود، شبکه پیش داوری‌های خود و تجربه خود جای دارد. این‌ها همه از پیش، اثر خود را بر ذهن و زبان او گذاشته‌اند. او قبل - و بیش- از هر دستگاهی، به قلع و قمع توانایی و خواسته‌های خود می‌پردازد.

منجزی افزود: دومی هم، رویارویی نویسنده با انقباض‌های بیرونی یا اجتماعی است که به طور آشکار و بیشتر از طریق قوانین موضوعه یا حتی غیرموضوعه بر او به شدت اعمال می‌شود. این دو عاملی که عنوان شد، مضمون داستان‌ها را هرچه بیشتر به سوی ایجاز مُخل، ابهام و سکونی خسته‌کننده که در نهایت به عقیم شدن ژانر می‌انجامد، سوق می‌دهد. برای مثال؛ روی آوری به ژانرهای کارآگاهی الزاماً و حداقل باید به وسعت پرونده‌های جنایی موجود در محاکم دادگستری باشد، با همان تکثر و تنوع؛ آیا به تصویر کشیدن همه‌ی آن تنوعات میسر و ممکن است؟ یا تولید ژانرهای روانشناختی به طور قطع مستلزم ورود به ساحت‌های گوناگون آسیب‌های روانی فرد است. چیزهایی که معمولاً در عرف جامعه‌ی ما اکثراً حتی به پزشک متخصص هم مراجعه نمی‌کنند.

این منتقد ادبی در ادامه از اقتصاد به عنوان بُعد دیگر و مهم ماجرا یاد کرد و توضیح داد: وقتی شمارگان یک رمان و یا داستان کوتاه به سیصد نسخه می‌رسد، ژانر پردازی رنگ می‌بازند. شاید بتوان با جرئت گفت فقر، یکی از عوامل نازایی و کمبود ژانر است. امروزه خرید کتاب و به‌ویژه کتاب داستان، حتی در قشر متوسط جامعه به ته سبد خرید رانده شده است و البته با تاکید باید گفت که چنین وضعی باعث کوچک شدن فرهنگ ملی نیز می‌شود.

این نویسنده ادامه داد: خلاصه‌اش این است که ما هرگز داستان ژانر به مفهوم مطلق کلمه‌اش نداشته‌ایم. به عنوان نمونه روزگاری در ژانر وحشت، پرویز قاضی سعید را داشتیم با «مردی که دو چهره داشت» یا «وحشت در ساحل نیل» در ژانر روانی که بیشتر با سمبولیسم خاصی پیوند خورده بود، غلامحسین ساعدی را داشتیم با «ترس و لرز»، در ژانر سیاسی به عنوان نمونه بزرگ علوی را داشتیم با «ورق پاره‌های زندان» و یا «پنجاه و سه نفر» و احتمالاً «چشم‌هایش» که ژانر عشقی را هم یدک می‌کشید. اما اینها ژانرهایی مختلط و ناتمام بودند و به طریقی به اوضاع سیاسی و حاکمیت مربوط می‌شدند. چیزی که باید اضافه کرد این است که معمولاً ژانرها در هم فرو می‌روند و یا به هم وصل‌اند. یعنی در هرحال هیچ ژانری در خلأ شکل نمی‌گیرد. نمی‌شود ژانری جنایی نوشت که در هیچ صورتی به سیاست و اقشاری از جامعه برخورد نکند. نمی‌شود ژانر وحشت نوشت که احتمالاً و ناخواسته با ژانر مذهبی تعارضی پیدا نکند.

وی در پایان در پاسخ به این سوال که «در سال‌های گذشته شاهد انتشار داستان‌هایی در ژانرهایی همچون فانتزی، گمانه‌زن و گاه وحشت از نویسندگان جوان بودیم. از این حیث، آینده داستان‌های ژانر در ایران را چطور می‌بینید؟»، گفت: پیشتر درباره شرایط بهبود کیفیت و کمیت ژانرها - یعنی تنوع در ارائه‌ی محتوا- گفتم. با این همه جای امیدواری است که شرایط کلی به سمت انبساط فرهنگی و روئق تولید رمان با ژانرهای متنوع پیش رود.

مصاحبه گر: سرکار خانم بیتا ناصر

برخورد سنت و مدرنیته زیر سایه نفت

گفت و گو با خبرگزاری کتاب (ایبنا)

گزارشگر خانم بیتا ناصر

شهریور 1402

کد خبر : 344952

داستان "فانوس‌های خاموش" در چه زمان و مکانی رخ می‌دهد؟

دهه­ی سی شمسی را می­توان دوران اوج استخراج و تولید نفت در مسجدسلیمان به حساب آورد.‌ در همین سال­ها پالایشگاه نفت "بی بیان " با تمام ظرفیتش، نفت خام را پالایش می­کرد. چندین خط لوله در موازات هم از سینه­ی تُل و تپه­ها، دراز دره­ها و دل بیابان­ها می­خزیدند، پیچ و تاب می­خوردند و می­رفتند تا نفت تولیدشده را به بندر آبادان جهت صادرات برسانند. به طور طبیعی و همواره، توسعه، تعمیر تاسیسات حفاری، تولید و انتقال نفت، نیازمند تأمین ابزار یا مصالح مورد نیاز بوده­است و بالطبع در آن سال­ها همه­ی آن ابزار و مصالح از راه زمینی، به حوزه نفتی مسجدسلیمان می­رسیده است. مکان داستان، نقطه­ی برخورد و تقاطعی است که شهرهای اهواز، مسجدسلیمان و شوشتر را به هم وصل­می­کرد. این جاده، و تمامی مسیری که خطوط لوله­ی نفت از آن می­گذشت و همه­ی تأسیسات نفتی به وسیله­ی تیم­های مجهزی از پلیس نظامی شرکت نفت (که مختصراً به آن­ها MP می­گفتند)، در تمام ساعات شبانه­روز مراقبت می­شد. بسیاری از روستاها و مردمی که در حاشیه­ی این جاده­ها و یا برخی تاسیسات و مستحدثات بزرگ و کوچک نفتی زندگی­می­کردند، و یا اجتماعاتی که حتی بعدها به واسطه­ی همین جاده­های مواصلاتی و ایستگاه­های حفاری و استخراج پاگرفت، به طریق مستقیم یا غیر مستقیم در معرض وزش جریان مدرنیسم قرار گرفتند. به عبارت ساده­تر؛ نفت به عنوان یک سخت افزار طبیعی، و تاسیسات صنعتی و شهرها وشهرک­های نفتی به عنوان سخت افزارهای تمدنی، با سرعتی باورنکردنی، نه تنها نرم افزار فرهنگی متناسب خود را به وجودآوردند، بلکه باید گفت کهنه نرم افزارهای فرهنگی و انگاره­های سنتی و کهن منطقه را تحت تأثیر قوی خود قرارداد. همین جا بگویم که برخورد سنت ایستا و دیرپا با جریان پرشتاب مدرنیته، همه جا رد یا اثری از احساس خرسندی برجای نگداشت، بلکه همواره شُکری بود با شکایت. درک شکوفایی و فروپاشی در نزد عوام معنایی غایت نگرانه نداشت. در برابر آن اندازه آسودگی و خدمات مختلف اجتماعی که شرکت نفت برای مردم منطقه به ارمغان آورده بود، این حقیقت هم بود که حضور و نفوذ شرکت و جریان صنعت و نوسازی در برخی از مناطق علاوه بر ایجاد تبعیض­ میان سطوح مختلف عوامل دخیل در شرکت(مانند کارمندان و کارگران متخصص و غیر متخصص)، و بخشی از جمعیت که در حاشیه مانده بودند، آهنگ کند و آرام زندگی عشایر و روستاییان را برهم زده بود و طبیعتاً ناخشنودی و حتی میل به مقابله و ستیزی پیدا و پنهان را در آنها ایجاد می­کرد. فکرمی­کنم این مقدمه­ی کوتاه می­تواند تا اندازه­ای نمایی از پس زمینه­ی زمانی- مکانی و فضای اجتماعی وقوع داستان و همچنین تعلیل برخی از کنش­ها را پیش روی خوانندگان رمان بگذارد.

۲ . در حرکت‌های رفت و برگشتی(در بازه گذشته تا حال) با هاشم(شخصیت اصلی داستان)، و از یکسو چگونگی مواجهه او با چالش‌هایی که در زندگی با آن روبه‌روست، و از سوی دیگر واکنش انسان(در جایگاه‌های مختلف) به مدرنیته گفته‌اید. درباره طرح اولیه داستان و در ادامه تاثیر ویژگی‌های روانشناختی و عمق‌بخشی به شخصیت‌ها در شخصیت‌سازی بگوئید.

داستان در دو پاره و دو بازه­ی متداخل زمانی؛ گذشته­ی دور، و گذشته­ی نزدیک طراحی شده است. در حقیقت پیرنگ داستان در دو الگوی داستانی طرح و ارائه شده است. شخصیت هاشم نقطه­ی ملتقای دو زنجیره­ی عِلّی است که در نهایت «زنجیره­ی الف»، چرایی و علت وقوع «زنجیره­ی ب» دانسته می­شود. منطق راستین زندگی این است که زندگی فعلی ما همواره محصول یک سلسله «چرایی» نهان و آشکار است که شاید دو سر آن­، از حیطه­ی عمر و زندگی ما بیرون برود. منظور من دقیقاً تن سپردن به یک دترمینیسم یا تقدیرگرایی مطلق اجتماعی یا حتی طبیعی نیست، هرچند تسلسل این حوادث نامیمون، خود شخصیت هاشم را لاجرم به نوعی جبرگراییِ نااندیشیده می­رساند. «فقر و بیچارگی میراثی بود که هاشم وظیفه داشت آن را دست نخورده و سالم به فرزندانش منتقل کند.(از متن کتاب)» اما طرح داستان و رمان، لزوماً بر پیرنگی استوار است که چیستی شخصیت و چرایی اعمال او، سرنوشت داستان را در نزد مخاطبانش رقم می­زند. این تحلیل که اعمال انسان­ها هرگز جنبه­ی خلق­الساعه ندارد، نویسنده را ملزم می­کند تا جایی که ممکن است عقبه­ی تاریخی (برش طولی) و شرایط کنونی و ذهنی (برش عرضی) شخصیت داستان را برای خواننده مشخص­کند. چینش منطقی همین علت­هاست که داستان را در نزد خوانندگانش باورپذیرمی­کند. حضور و نمود گذشته­ در پندار و رفتار هیچ کسی به صورت خطی نمودار نمی­شود. در حقیقت روایت خطی را، مخصوصاً هنگامی که پای جنبه­های روانشناختی رفتار درمیان می­آید، باید جعلی روایی خواند. گذشته، همیشه در ناخودآگاه و خودآگاه ما حضوری مستمر دارد، یا به عبارت ساده­تر؛ زندگی روزانه­ی ما به­طور پیوسته، از طریق هم­بودیِ گذشته و آینده به پیش می­رود. بسیاری از رفتارهای ما در مکانیسم­های مختلف روانشناسی، در بازتاب یا جبران و بازسازی گذشته بروز می­کند. از این روست که شیوه­ی روایت رمان، به قول شما رفت و برگشتی یا به گونه­ی جریان سیال ذهن است. در همین رفت و برگشت هاست که داستان زیرین یا همان زنجیره­ی الف، کم­کم برای خواننده­ آشکار می­شود.

رشد و تربیت، و نهایتاً زندگی هاشم در جامعه­ای شدیداً مذهبی و سنتی سپری شده است. او به شدت تحت تاثیر آموزه­های و فرهنگی مذهبی و آیینی از طریق خانواده و جامعه­ی زیستی­اش بوده است. شیوه­های سنتی آموزش، منحصر به آموختن و تلاوت قرآن­کریم، اذکار نماز و آشنایی با احادیث در مکتب­خانه­ها و معمولاً یادگیری با تحکم زیاد و تنبیهات دردناک همراه بود. حتی تأکید بر برتری جباریت خداوند در برابر رحمانیت او، وجه درونی یا قدسانی و بایستگی این ترس را تقویت می­کرده­است. ترس و بدبینی نسبت به مردم هم در کار بوده است. ستم و بدکاری، فارغ از جنبه­های آنتاگونیستی آن، که معمولاً با برداشت و شکیبی عام­تر و حتی پذیرفته­تر روبرو است، در نمود فردی و ضد اخلاقی آن؛ مانند ستمی که «دایی اسمال» و «پاسبان رشید»در حق او روا می­کنند، ضلع دیگر ترس را در او نهادینه می­کند. ضلع سوم ترس درونی شده­ی او نیز مرگ است، که هیبتی فلسفی در ذهن و روان او برجای می­گذارد. مرگ نابهنگام پدرش در کودکی و دیدن جنازه­ی او در صحن امام­زاده، و سپس مرگ محزون و دردناک خواهرش هاجر و نهایتا فوت مادرش که او را در برهوت تنهایی رها می­کند چهره­ای غدار در ذهن او می­­سازد. این­ها مجموعه­ای از باخت­ها، فقدان­ها ، افلاس و رمیدگی یا انزوا را بر او تحمیل می­کند. بزرگترین نمود این باخت شاید از دست رفتن دختری بود که سخت بر او عشق می­ورزید. به هرحال هاشم با این تاریخچه و خانواده­ی کنونیاش که تا حد زیادی دور تسلسل همان فقر و بدبیاری میراث­گونه را یافته است، به بیابان می­گریزد. آنجا یعنی روی آن تقاطع با جریان تمدن و شکل جدیدی از زندگی روبرو می­شود. حتا با دهاتی­هایی روبرو می­شود که دهاتی شش­دانگ نیستند و وجه ارتزاق­شان کاملا روستایی نیست و با دنیای مدرن آشنایی کافی دارند. جاده در هرحال تعبیری از رسیدن و دنیای جدید است. در کنار جاده با رانندگان کامیون­هایی سر و کار و اختلاط دارد که محموله­های صنعتی می­برند و می­آورند و ادبیات­ و طرز فکرشان به نوعی دیگر است. در این میان او دچار استیصالی است که بیشتر از آن که ناشی از فقر باشد، ناشی از سرگشتگی و تحیر است. باید گفت که در حقیقت همین تحیر، قدرت انطباق و یگانه شدن او را با شرایط جدید و محیط مضمحل می­کند. ازدواج یکی از دخترهایش و بیماری آن دیگری، و ناکارآمدی کافه و رقابت رقت برانگیزش با کافه­ی «همت»، تلاش او را برای تملک تیر آهن توجیه، و همه­ی مناهی مذهبی را در این باره بلااستفاده می­کند، در واقع باید گفت این توجیه و پشت پا زدن به همه آن مناهی درونی شده، به یکبارگی روی نداده است. هر چند باید اذعان کرد که مرگ او محصول مستقیم جدال وجدان و واقعیت­های بی رحم بیرونی بود. با این احوال تا آن حد شکایت و گلایه­مندی از دست اندازی­ها و تجاوزگری شرکت نفت در آن مناطق عام و رایج بوده است که تاخت زدن برخی از دستبردها را با مناهی و منکرات دینی، قابل دفاع و توجیه می­کرد. هرچند موضوع اخلاق و ستمی که بر «رحیم صراف» رفته بود هرگز هاشم را آسوده نگذاشت. و در پایان این مبحث باید گفت که همه­ی آن ترس­ها این بار در قالب ترس جدید با هیبت موتورسیکلت­های کابین­دار م پی ها- خود را نشان می­دهد. ترس فیزیکی از نظم و خشونت سیستماتیک و قانون که دم به دم بر استیصال او دامن می­زند.

۳. هاشم و همت؛ شخصیت‌های کلیدی داستان و قهوه‌خانه‌هایشان که گویی نمادی از زندگی‌شان است، تا چه میزان برآمده از واقعیت هستند؟

چیزی که شما می­فرمایید به موضوعی بسیار مهم در فلسفه­ی هنر (و ادبیات )اشاره دارد؛ این حقیقت که، آن اهمیتی که ما را متوجه سویه­ی زیباشناختی اثر هنری می­کند، به چیزی که که مستقیم و بی واسطه در حوزه­ی استدراکی و حسی ماست برنمی­گردد، بلکه توجه ما را به سویی ارجاع می­دهد که به شکلی مستقیم در دستگاه زبانی ما قابل تجربه و فهم است. می­خواهم این معنای ارجاعی را «نماد» یا در کاربرد کلاسیک ادبیات فارسی «تمثیل» بنامم. به این معنی که چیزی گفته می­شود و چیزی متفاوت­تر از آن قصدمی­شود. اما این موضوعات یا تحلیل­های زیباشناختی الزاماً از بنیاد، در تدوین یا خلق اثر هنری و ادبی توسط نویسنده لحاظ نمی­شوند بلکه می­تواند حاصل رابطه­ی مخاطبی با فهم تاریخمند و غنای زبانی او با اثر باشد.

همانگونه که شما گفتید، قهوه­خانه­ها می­توانند حامل آن نقش ارجاعی یا تمثیلی باشند. در داستان، قهوه­خانه­ی همت همیشه نورانی است. کارگرش به طور مرتب تعداد زیادی چراغ­ را باد می­زند و در بالای بام و اطراف کافه می­گذارد. حتی قهوه­خانه­ی او خروسی دارد که به موقع از روی بام مغرورانه بال­هایش را به هم می­زند آواز زندگی سرمی­دهد . چاه آبی دارد و همواره چندین و چند ماشین جلوی کافه­اش توقف­کرده­اند. درست برعکس قهوه­خانه­ی هاشم که درخشی از نور آن را روشن نمی­سازد و همواره در رخوت رکود و تعطیلی است. و چه خوب است که این ها هیچکدام در داستان، بارزیت و برجستگی نمادین (مصنوعی ) را به نمایش نگذاشته­اند. که اگر در یک اثر هنری، امر نمادین تنها به کار اشاره­کردن به معنا برآید، احتمالا تا حد زیادی زیبایی آن اثر را مخدوش خواهدکرد. باید با تأکید گفت که امر نمادین باید اجازه دهد معنا خودش را نشان­دهد یا بهتر است گفته شود؛ در مکاشفه­ی بین متن و خواننده استخراج شود.

۴. از تاثیر صحنه‌پردازی در پایان‌بندی "فانوس‌های خاموش" بگوئید.

اگر منظورتان از «تاثیر»، بازخورد زیباشناختی آن صحنه پردازی، بر خواننده­ باشد، در آن صورت باید آن بازخورد را در یک «نقد اثرپذیری» یافت. هیچ نویسنده­ای به عنوان خالق اثر نمی­تواند از میزان تأثیر یک توصیف یا کیفیت زیبایی شناختی کارش بر خوانندگان به درکی کامل و واسع برسد. درک زیباشناختی یک اثر هنری، امری کاملا سابژکتیو است. به این معنی که اثر هنری - و در این جا داستان- حادثه­ای است که برای هر فردی و برای هر برخوردی همواره در حال بازآفرینی است. این دریافت­ها و برخوردها هر بار به شیوه ای کاملا فردی رخ می­دهد. اما اگر منظور شما از «تاثیر»، کارکرد آن در داستان باشد، در آن صورت باید به کلیت یا انسجام و وحدت داستان اشاره کنم. مثل این است که بگوییم، دونده­ای بعد از طی مسافتی طولانی به نفس نفس افتاده است. تأکید بر نفس نفس زدن دونده یا قاب کردن آن شاید کاری درخور نباشد. دنیای داستان -مثل دیگر هنرها) محاکاتی از دنیای واقعی است. کیفیات نفسانی و احساسی شخصیت­ها، لاجرم تحت تأثیرِ کاری است که انجام می­دهند یا کاری بر آنها انجام می­شود. حالا - با تکیه بر وجه دوم سوال شما- به گمانم هاشم با نوعی پیش­آگاهی یا شاید آگاهی درونی، فهمیده که به آخر خط رسیده است. شما را ارجاع می­دهم به گفتگوی صفحه 138 کتاب. آن هنگام که با کمک جوان­های روستایی از دفن نیمه­ای از تیرآهن دارند برمی­گردند؛ «هاشم توی چشم های همت خیره شد و چون نتوانست به سرعت چیزی پیدا کند ، به طرف بهرامی برگشت و گفت: دور از روتون بچه­ای داشتم، دیشب از دنیا رفت. خاکش کردم.» این کلمات که ظاهراً دروغی است برای خلاص شدن از دست «ام پی ها»، در ذهنیت هاشم حاوی حقیقتی مرگ آور است. او در حقیقت تیرآهنی را چال­کرده است که مثل فرزندی تازه متولدشده برایش نویدی نورانی و زندگی بخش داشت. او به خوبی می­دانست که آن دفن کردن، در حقیقت تدفین همه­ی امیدهایش بود. با همین میزان بار روانی و افسردگی شکست، به در کافه­اش می­رسد. درست مثل هن هن همان دونده­ای که مثالش را بالاتر زدم. آنجا در حقیقت یک اتاقک نمی­بیند بلکه خودش را می­بیند. مثل ایستادن پای آینه به وقت بیرون از رفتن از خانه. «فرو ریختن نقطه­ی پایان هر بنایی است» مخاطب این جمله­ی کوتاه کسی جز خود او نیست. کارکرد این صحنه­ها، به راستی، تقلید کاملی از شخصیت و زندگی است. همان چیزی است که ذات ما و ذات هاشم را با هم پیوند می­دهد. قرار است خواننده با همین صحنه­ها به درک کامل کیفیات نفسانی و احساسی او برسد. درست در همین صحنه پردازی پایانی است که ما، بزرگترین نمایه­ رنج­بار و عمیق زندگی و علائقش را می شناسیم. در لحظات آخر زندگی­اش شاهد روایتی مستقیم و بی واسطه از باطنش هستیم، که قویاً به عشق از دست رفته­اش مربوط می­شود. به لحظات عزیز و کم نظیری که مورد دوست داشتن و توجه «معصومه» بوده است. و می­بینم که چه قدر این عشق و حتی باخت یا فقدانش در او ثقیل و مهم بوده­است.

۵. پیشتر آثاری از شما در حوزه نقد ادبی در نشریات به چاپ رسیده است. فعالیت در این فضا چه تاثیری بر داستان‌های شما داشته است؟

قبل از هرچیز باید بگویم این­ها دو ساحت مجزا دارند. یکی هنر است و دیگری دانش. اولی را باید در سمت شیدایی جستجوکرد، و دیگری را در طرف دانایی. قصدم این نیست که دو مساحت متفارق رسم کنم که هیچ خط و ربطی بین آن نباشد. بیشتر می­خواهم حوزه ها را از هم متمایز کنم. چه بسا نویسندگانی هستند که هرگز نقدی ننوشته­اند و همینطور برعکس، نقادانی که داستان ننوشته­اند. درست مثل وقوف بر زبان است؛ هر گویش­وری الزاماً ، بر دستور یا گرامر زبانش آگاهی ندارد. اما این همه­ی ماجرا نیست، خلق هر اثر هنری -و در این جا داستان نویسی-، تلفیق پنهان و مضمری از ذوق، دانش و تجربه­ی سنت داستان نویسی است. با این تذکر که در آفرینش هنری همواره ذوق و تخیل، بر تجربه و دانش مقدم است. شروع کار، یا شاید آفرینش نخستین، تا حد بسیاری ریشه در ذوق پنهان یا ناخودآگاه نویسنده دارد. به مثابه این سخن پل والری که می­گوید: «بند اول شعر هدیه­ی خدایان است.» به طور مسلم مخاطبی نقاد در هر نویسنده­ای پنهان است. در بازنویسی­ها، آن دانش و مهارت و تجربه در انگاره­ی یک مخاطب نقاد ، تکیه داده بر سنت ادبی، و هوشمندی خلاق، گاه بر سطرهای بداهه، خط بطلان می­کشد و گاه حک و اصلاح می­کند. با این توضیح مختصر می­خواهم ادعا کنم که، خلق هیچ اثر هنری کامل و بزرگ، هرگز به طور دقیق و کامل بر بداهه صورت نمی­گیرد، بلکه همواره صناعتی ظریف (که حاصل دانش، تجربه و مهارت خالق است)در آن متحقق می­شود.

۶. در پایان خبری برای مخاطبانتان دارید؟

در حال حاضر مجموعه داستانی را با نام «کسی مثل باران نیست» برای چاپ و نشر آماده کرده­ام. امیدوارم هرچه زودتر گشایشی در بازار کاغذ روی دهد تا حداقل صنعت چاپ و نشر کتاب ، حداقل از بن بست سخت افزاری موجود نجات پیدا کند.

روایت جاده ی تاریک/ تاملی بر رمان «فانوس های خاموش »

روایت جاده‌ی تاریک*

تأملی بر رمان «فانوس‌های خاموش» اثر غلامرضا منجزی

امین فقیری

حوادث آغازین رمان «فانوس‌های خاموش» و یا بهتر است گفته شود مدخل داستان در یک ناسازواری روی می‌دهد. بدین ترتیب نوعی بحران درونی شخصیت در نمایی بیرونی امتداد و بروز می‌باید. ناخرسندی هاشم از این ناسازواری در حقیقت نوعی مکانیسم فرا فکنانه است. از دیدگاه او حتی طبیعت با زندگی و سرنوشتش سر سازش و توافق ندارد. آسمان اغلب ابری و بغض‌کرده است و گاه این ابرها سراسر آسمان دل انسان را می‌پوشانند و اندوه می‌پراکنند. این تمهیدات در حقیقت نوعی «هم پیوندی‌عینی» و معنایی، میان کدورت خاطر شخصیت اصلی داستان یعنی هاشم و فضای طبیعی و محیطی ایجادمی‌کند و به داستان و حوادث مضمونی آن وجاهتی یکدست، هارمونیک و قابل لمس‌ می‌بخشد. از همین روی نویسنده در ابتدای هر فصل توصیفی نیرومند از طبیعت قرار داده است. «قبل از اینکه هوا تاریک شود، باران شروع شده بود، اول قطره قطره، یکی اینجا و یکی آنجا، و بعد تند و تند‌تر شده بود و حالا در حوالی نیمه‌شب، صدای ریزش باران به صورت یکنواخت به گوش می‌رسید. هاشم گاه بلند‌می‌شد و از دریچه‌ی کوچک ته اتاق به نهر نگاه می‌کرد. صدای غرش آب را می‌شنید. » و بدین ترتیب روزها اینگونه خیس و سرد و غمناک شروع می‌شوند تا ماجرایی که نویسنده آفریده‌است با این دگرگونی و خصلت طبیعت و یکی نبودن حاصل آن، هم‌تراز و هم‌سو شود. چنین برمی‌آید که داستان، حدیث فقر و استیصال و روایتی از دامنه‌های شب و تاریکی است بر زندگی انسانی گم‌گشته و ناچیز. شکلی غیرمتعارف از زندگی و یا به زبان بهتر، زیستنی حداقلی است. نوعی تراژدی گزنده که در آن همه حق دارند. هر چند که آدم‌های داستان از لحاظ فیزیکی کوشش خود را در راه و بی راه- می‌نمایند، اما به نتیجه‌ای درخور دست و در نهایت هیچکس به مراد دل خود نمی‌رسد و همه چیز در حد حسرت و آرزو متوقف می‌ماند!

همه چیز بر مدار تیرآهنی از اموال شرکت‌نفت می‌چرخد که شبانه از پشت کامیونی به‌زمین‌افتاده‌است و هاشم که اتاقکی به عنوان قهوه‌خانه در کنار جاده دارد، مال بادآورده را می‌بیند و با کمک چند جوان از اهالی روستای مجاور آن‌ را در قسمت عمیق‌ترِ نهری که از پشت قهوه‌خانه می‌گذرد- دفن‌می‌کنند. هاشم همسایه‌ای با نام «همت» دارد، که او هم قهوه‌چی است و مسافت بین دو قهوه‌خانه شاید به هفتاد یا هشتاد متر هم نمی‌رسد. اما بر خلاف هاشم، همت در کارش توفیق کافی و حتی عالی دارد، چون قهوه‌خانه اش جاافتاده‌تر است و او بهتر می‌داند چه معجونی در خوراک‌هایش بریزد تا خوشمزه‌تر شوند. تریلر‌ها و ماشین‌های باری بیشتر قهوه‌خانه‌ی او را برای استراحت و صرف‌ غذ انتخاب‌میکنند. نویسنده سعی دارد در طول رمان چهره‌ای منفی از همت ارائه دهد، اما در آخرین قسمت، خواننده به شکلی غافلگیرانه یا غیرمنتظر به ذات واقعی همت که در حقیقت معرفت و لوطی‌گری اوست پی‌می‌برد. یکی از شگرد‌هایی که غلامرضا منجزی در رمانش به کار برده، حال و احوال و چگونگی رفتار یا خصلت اخلاقی آدم‌های رمانش است. حتی شخصیت‌های ضدقهرمان، با وجودی که حریصانه به دنبال مبالغی اندک و ناقابل‌اند اما با این حال کاری که بتوان نام خیانت بر آن نهاد از خود بروزنمی‌دهند. خواننده در خوانش رمان به درستی می‌تواند دو گونه تقسیم‌بندی را برای خود داشته باشد، ابتدا شرکت نفت که مدعی اصلی ماجراست. یکی از وسیله‌های قیمتی و مهم شرکت نفت که اتفاقاً طول زیادی هم دارد گم شده است. ام پی‌‌ها (Military Police) یا همان پلیس شرکت نفت، مصرانه و با دقت در جستجو و کشف آن تلاش می‌کنند. به این ترتیب حراست شرکت از سویی و هاشم -این قهوه‌چی خرده‌پا که تیر‌آهن را پنهان‌کرده است- از سوی دیگر به دلهره و کوششی ابدی دچارمی‌آیند. فکرمی‌کنم نویسنده از شگردهای داستان‌های پلیسی و معمایی استفاده کرده است، چون تمام عوامل لازم از قبیل: بازی دزد و پلیس، تعلیق و انتظار، دلهره و اضطراب، خیانت و دو رویی و جاسوسی یکدیگر را کردن، برای آفرینش یک رمان در ژانر پلیسی مهیاست. اما همانگونه که گفته‌آمد با وجودی که کسان داستان از راز سر‌به‌نیست‌ شدن شی مفقود شده، اطلاع دارند اما خیانت و دورویی پیشه‌نمی‌کنند. زیر زبان یکدیگر را می‌کشند و دلهره‌ای بر دلهره‌های قبلی مزیدمی‌کنند اما در نهایت کارشان به خیانت منجرنمی‌شود. در هر رفت و برگشتی که توسط ام.پی‌ها بوجود‌می‌آید، داستان در مسیری تازه می‌چرخد و خواننده احساس می‌کند پیشرفت مهمی در اصل ماجرا حاصل شده است. گاه این احساس عمدگی می‌یابد که نویسنده با وجود دلایل واضح برای کشف ماجرا، به‌عمد آن را لاپوشانی می‌کند و حقیقت ماجرا را به سمتی که خود دوست دارد هدایت می‌کند

منطق رمان حکم‌می‌کند که شناسنامه‌ و عقبه‌ی تاریخی شخصیت اصلی داستان به درستی برای خواننده مشخص گردد، به همین سبب نویسنده، با رجعت‌های مکرر به گذشته، هویت و شخصیت او را در لابلای حوادث داستان فوقانی به دست می‌دهد. از نظر زیباشناسی متن یا فرم داستان، باید گفت که این برگشت‌ها با اسلوبی فوق‌العاده طبیعی، زیبا و منطقی، درمیان داستان اصلی تنیده شده‌اند تا لایه‌ی دوم، یا داستان زیرین به نحوی احسن و تاثیرگذار آفریده‌شود. مخصوصاً و با این تاکید که نویسنده، بدون هیچ قضاوت و جبهه‌گیری ما‌وقع گذشته را شرح می‌دهد. اگر بخواهیم بر گَل یا زبده‌ی ماجرا انگشت بگذاریم، بدون شک صحنه‌ی مرگ پدر هاشم بر اثر آبله و زنجیرکردن او به ضریح امامزاده عبدالله، از صحنه‌های خوب و تاثیرگذار رمان است. در هر روی، خواننده به واسطه‌ی تکنیک فلش-بک به چند و چون گذشته‌ی هاشم و چرائی سرقت و پنهان‌کردن تیرآهن و حتی خلل‌های شخصیتی او پی‌می‌برد و البته در کنه ذات خود، حقی هرچند نامشروع به عمل مجرمانه‌اش که در حقیقت تحصیل پول برای تدارک عروسی و تهیه‌ی جهیزیه دختر بزرگتر و مداوای بیماری چشمی دختر کوچکترش است، می‌بخشد. با همه‌ی این احوال خواننده با کمال تعجب می‌بیند که هاشم تمامی اندوخته‌اش را ذره ذره از‌دست‌می‌دهد. حقیقت ماجرا این است که جوان‌های روستایی که در آن شرایط ناهموار با جان و دل به هاشم خدمت می‌کنند هیچ انگیزه‌ای جز دریافت چندرغاز بیشتر ندارند و البته دست و دل‌بازی‌های ناشیانه و مضطربانه‌ی هاشم، تقدیراَ ذهن حریص آنها را متوجه‌ی ته مانده‌ی دفینهی اندک‌ او در گوشه‌ی قهو‌ه خانه محقرش ‌می‌کند.

چیزی که رمان را پُرکشش و جذاب می‌کند، همان اصل انتظار دلهره و اضطراب دائمی‌است که هاشم را از توش و توان‌می‌اندازد. بغرنجی جدال درونی و بیرونی ماجرا به گونه‌ای فکر و ذکر هاشم را به خود مشغول‌کرده که وقتی بدبختی‌ها و گرفتاریهای حال و آتی راننده‌ی کامیون حامل تیرآهن را از این و آن می‌شنود دچار احساسی متناقض و متضاد می‌شود. آیا او به سطحی از آهن‌دلی و شقاوت رسیده‌است که بیچارگی و ناکامی‌های خویش را بر تمام سیه روزی‌های بشری مقدم‌می‌شمارد و از سرنوشت شوم راننده‌ی کامیون کوچکترین نشانه‌ای از ابراز همدردی نشان‌نمی‌دهد؟ او کاملاً می‌داند که راننده‌ی نگون‌بخت را حداقل برای شش‌ماه به زندان‌میاندازند. او واقف‌است که رحیم‌‌صراف (راننده‌ی‌کامیون) با آن عینک‌های ته‌استکانی، برای خود و اهل و عیالش آرزوها و دلبستگی‌هایی دارد و عملی که او مرتکب شده است آینده‌ی او را تباه‌می‌کند. با وجود این آگاهی‌ها، هاشم نشانه‌ای از هم‌دردی بروزنمی‌دهد و به قول معروف، از یک گوش می‌شنود و از گوش دیگر خارج می‌کند. می‌توان گفت که درون‌مایه‌ی داستان «فانوس‌های خاموش» بر پایه‌ی خصلت‌های عام بشری، مانند حرص و طمع- دروغ دزدی دلهره و اضطراب تنهایی، رقابت، و در نهایت عشق و مرگ بنا شده‌است و در نتیجه بسیاری از کسان، تصویر شکسته و ناتمامی از خود را در آن می‌بینند. چیزی که باعث حیرت‌می‌شود. پای‌بندی افراد یک جامعه بر اتحاد با یکدیگر و شاید اصلی اخلاقی است- که البته در جوامع روستایی به ندرت به چشم می‌آید. کسانی که در مقابل مبلغی ناچیز به سخت‌ترین کارها -مثل فرورفتن شبانه در آب سرد نهر تن می‌دهند، چگونه ‌توانسته‌اند احتمالا در برابر پول چند برابری که حتما حراست شرکت نفت برای تطمیع داننده‌ی جریان سرقت یا مفقودی اموالش در نظرمی‌گیرد باز هم خونسرد بمانند؟ نویسنده در اینجا به جامعه‌ای آرمانی اشاره‌دارد، جامعه‌ای که هم در کار خلاف و هم در موارد دیگر، دست از یکدیگر برنمی‌دارند شاید خواسته است به این ترتیب، قشری از خوانندگانش را به فکر وادارد.

کار زیبای غلامرضا منجزی پایان‌بندی کتاب است. با اطمینان می‌توان گفت که برای این موضوع مدتها فکر کرده است، آیا هاشم را به دست ام.پی‌ها و قانون بسپارد؟ بی‌آبرویی را نصیب او کند؟ یا مال بادآورده را توشه ی توفیق هرچند موقت او سازد؟ البته نویسنده، با نشانه‌های محرزی مانند انداختن نیمی از تیر‌آهن روی سقف اتاق و دم خروس را با مالیدن ناشیانه گچ، و به آن شکل طنزآلود پنهان‌کردن، او (هاشم) را در معرض این رسوایی یا تاوان قرارمی‌دهد. اما به جای همه‌ی این‌ها، در نهایت مرگ را برای هاشم برمی‌گزیند تا حداقل شاهد بی‌آبرویی شخصیت اول رمانش- نباشد. به گمان من منجزی بسیار به موقع سراغ عشق (معصومه) رفته است و ماجرای عشق ناکام هاشم را در بازگشتی زیبا به گذشته، آشکارنموده است. چون عشق واقعی برادر مرگ است!!

در خلال مطالعه‌ی داستان از جنبه‌ای تمیثلی نمی‌توان‌گذشت. اینکه تیرآهن می‌تواند نمادی از آرزوهای سرکوفته‌ی جامعه‌ای کوچک باشد. ما در طول رمان می‌بینیم که پیر و جوان - آهنگر و مکتب‌دار و .... همه با میل و به رغبت به این غائله تن‌می‌دهند. با وجودیکه می‌دانند. حاصل آن جز گرفتاری و سیه‌روزی، چیز دیگری نیست. اینطور به نظر می رسد که تیرآهن خاصیت شیء وارگی انسان است. تجسدی انسانی است که جماعتی را بدنبال خود می کشد.

در روزنامه آرمان ملی ، شماره 1629، مورخه چهارشنبه اول شهریور 1402 منتشر شده است.

مدنیت وارداتی و تضاد طبقاتی در جنوب نفت‌خیز

گفت‌وگو با غلامرضا منجزی، نویسنده رمان «فانوس‌های خاموش»

کشف و استخراج نفت در ایران به لحاظ شرایط تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ایجاد شده در مناطق جنوبی، همواره دستمایه‌های پرداخت‌های داستانی قرار گرفته و نویسندگان بنامی با تمرکز بر این حال و هوا، سعی در پرده‌برداشتن از ابعاد مختلف ماجرا در داستان‌های خود داشته‌اند و رمان «فانوس‌های خاموش» نوشته غلامرضا منجزی، یکی از آخرین نمونه‌هاست؛ رمانی که نویسنده در آن تلاش کرده تضاد میان شکوفایی صنعتی در مناطق نفتی و ثروت حاصل از آن را در مقابل فقر فزاینده اجتماعی و رنج مردم جنوب، به تصویر بکشد. در ادامه، متن گفت‌وگو با نویسنده این اثر را از نظر می‌گذرانید.

آرمان ملی آنلاین، «فانوس‌های خاموش» که به‌تازگی با تالیف شما و از سوی نشر پرسش به چاپ رسیده است، اثری واقع‌گرا از رنج‌ها و چالش‌هایی‌ست که شخصیت‌های داستان با آن مواجه‌اند. ابتدا از طرح، درونمایه و شخصیت‌پردازی ارائه شده در این کار بگویید.

زمان بروز داستان، دهه‌ 30 شمسی و احتمالا همزمان با نصب تاسیسات تکمیلی پالایشگاه نفت مسجدسلیمان ‌است. مکان وقوع داستان روی یک تقاطع است. قهوه‌خانه‌ها درست روی‌ تقاطعی وضع شده‌اند که یک سرش به مسجدسلیمان- شهری که گرماگرم جذب و هضم مدرنیسم و صنعتی‌شدن است- و سر دیگرش به شهر شوشتر، که از دیرباز تمام مظاهر سنت و مذهب را در برداشته است. و یک راهش هم به اهواز می‌رسد که در حقیقت مجرا و مقوم آن صنعت و مدرنیسم است. هاشم انسانی پرورده در سنت است که در آن نقطه، در مواجهه با صنعت و مدرنیسم قرار می‌گیرد. البته او همان قدر که بعداً (در طول داستان) زیر لبه‌ یا حاشیه صنعت رانده و له می‌شود، قبلاً زیر سنگینی و فشار روابط سنتی و فرهنگ کهنه، قربانی شده بود.

شخصیت عمده‌ دیگر داستان «همت» است. من کاملا اندیشیده، کافه‌ او را در قسمت غرب کافه‌ هاشم قرار‌دادم، تا ایده‌ غرب-شرق، یا سنت- مدرنیته نمودی عینی‌ و شماتیک داشته باشد. همت برخلاف هاشم که به مثابه‌ کنده‌ای رنده نشده و نتراشیده است، به نوعی با مهارت‌های ارتباطی جدید، به روز شده، شخصیتی خودآگاه دارد و شاید به نوعی امیدگاهی است که ما را از دیروز تاریک به امروز رخشنده و از تباهی و خیانت به زیبایی اخلاق رهنمون می‌کند. منظورم بیشتر کارکرد پنهان یا غایی شخصیت‌هاست تا عمل داستانی آنها. و البته این وسط شخصیت آن چند جوان روستایی هم هست که تا حد زیادی نشان‌گر اضمحلال اخلاقی در همان مواجهه‌ تراژیک یادشده است. آنها هم دیگر دهاتیِ دهاتی نیستند. باد مدرنیته بهشان خورده‌است. چیزهای جدیدی یاد گرفته‌اند و حتما بطلان چیزهای دیگری را هم درک‌ کرده‌اند. حتی برخی از آنها زبان انگلیسی را به خوبی حرف می‌زنند و می‌خوانند. به همین دلایل، آنها از اخلاق عرفی بازمانده از نظام فئودالیته تا حدی رویگردان و به سهمی از اخلاق پراگماتیستی رسیده‌اند. البته به عقیده‌ من تعیین درونمایه هر داستانی زیر مجموعه‌ تحلیل و نقد است. احتمالا هیچ نویسنده‌ای درونمایه یا پیام را انگیزه‌ نوشتن قرار نمی‌دهد. درونمایه به عنوان یک حقیقت پذیرفته‌شده از قبل در ذهنیت نویسنده وجود دارد و به طور خودکار در ساختار داستان جای خود را پیدا می‌کند. به هرحال من در مسجدسلیمان زاده و بزرگ شدم. شاید هیچ جایی در کشور، به اندازه‌ این شهر، آوردگاه دوگانه‌های متضاد نبوده‌ است. تقابل سنت اسطوره‌ای و توتم‌گرا و عالی‌ترین شکل مدنیت وارداتی، تقابل شیوه‌ زندگی عشایری و بورژوازی شهری، تقابل اقوام مختلف (بیگانه و خودی) و تضاد طبقاتی که محصول طبیعی جوامع صنعتی است. به هرحال، گرچه بخش بزرگی از این دوئل‌ها در نهایت به همسازی و هضم در طرف قوی‌تر و نوتر انجامید اما در فرایند این نوشدن، همواره شاهد کنتراست‌های اجتماعی- اقتصادی و حتی درهم کوفته‌شدن‌ و له‌شدن‌ها بودیم. اما به عنوان یک خواننده (و نه نویسنده)، می‌شود در بازخوانی داستان، آن را روایتی از فقر و استیصال، چیرگی فراخود یا وجدان و حتی مواجهه‌ سنت و مدرنیسم قلمداد کرد.

کتاب فانوس های خاموش

هاشم، پیرمردی با گذشته‌ای محتوم است. مواجهه با مرگ پدر در کودکی، تصاحب قهوه‌خانه پررونق پدر توسط دایی، عشق نافرجام، بی‌پولی، بیماری فرزند و ... از او شخصیتی ساخته که تنها به فکر رهایی فرزندانش از این سرنوشت محتوم باشد. از این منظر حرکت‌های رفت و برگشتی بین گذشته و حال در بازه‌های زمانی مختلف و کشمکش‌های داستانی چه کارکردی در روایت داستانی شما دارد؟

من فکر می‌کنم تعریف و ارائه‌ شخصیت همواره در یک خط زمانی(Time line) ممکن می‌شود. هیچ تحلیلی از شخصیت، بدون شناخت و نقب‌زدن در گذشته‌ او ممکن و میسر نیست. شاید این قسمت تا حدودی ادامه‌ پاسخ سوال قبلی شما در مورد طرح داستان هم باشد. در رمان، دو پیرنگ، همزمان و به طور موازی طراحی شده است. دو روایت در حال و گذشته، که شخصیت هاشم نقطه‌ برخورد آن دو داستان است. در روایت زیرین که به گذشته‌ هاشم برمی‌گردد ما به مراحل تکوینی شخصیت و چرایی اعمال او آگاهی پیدامی‌کنیم. گمان‌می‌کنم، تعلیل یا تبیین ستم اجتماعی و ریختن آن در قالب‌های از پیش تعریف‌ شده، نمی‌تواند کاملا صحیح باشد. گاهی ریشه‌ بدی و شرارت، ذات انسان است. ذاتی که حسادت می‌کند و زیاده‌خواه است.

ذاتی که گاهی از حیوان درنده هم شقی‌تر است. مثل کاری که «دایی اسمال» در برابر خانواده‌ خواهر و فرزندان یتیمش مرتکب می‌شود. یا باج‌گیری پاسبان رشید، که گرچه در آنجا لابد سازمان یافته‌تر بوده است، باز هم ریشه در شرارت ذاتی انسان دارد. همین شقاوت‌های فردی و اجتماعی، حتی هاشم را در عشق ناکام می‌گذارد. یعنی زندگی و گذشته‌ او می‌شود مجموعه‌ای از باخت‌ها و سرکوب‌ها. در حقیقت کافه‌ای که در بیابان علم می‌کند، نوعی گریزگاه می‌شود برای فرار از آنچه بر سرش آمده است. در لایه‌ فوقانی داستان یا روایت نزدیک‌تر، ما با ماجرایی، تر و تازه‌تر روبه‌رویم که در آن برخورد جریان‌های زنده را می‌بینیم.

در این کنش و واکنش‌ها، که حاصلش تراژدی شخصی و اجتماعی و ته‌مایه‌ای تلخ از طنز است، با تفوق و قدرت تکنیکی صنعت و اخلاق تازه آمده روبه‌رو می‌شویم. حضور سیستماتیک M.P های شرکت نفت که بخش عملیاتی پلیس امنیتی شرکت نفت‌اند، قسمتی از این قدرت تکنیکی است.

نکته‌ ظریف و قابل طرح در این وانمایی کارکردها، این است که متوجه می‌شویم، علیرغم همه‌ تضادها و بحران‌هایی که بین کسان داستان هست، اما عمل دزدی هاشم از شرکت نفت، از دیدگاه همه‌ کسانی که جزیی از سیستم شرکت نفت و به تبع آن حکومت نیستند، به عنوان تخلف اخلاقی و حتی گناه ، مورد تقبیح قرار نمی‌گیرد. هرچند همین عمل(سرقت تیرآهن) و ملاحظه‌ بازخوردهای گرفتارکننده و مشکل‌سازش برای راننده‌ کامیون «رحیم صراف»، حتی از نظر خود هاشم بسیار ناپسند و نکوهیده است.

برای قهوه‌خانه هاشم، همچون او از صفاتی چون غریب و تنها استفاده شده است: قهوه‌خانه‌ای فکسنی و بی‌رنگ و رو بین مسجدسلیمان و شوشتر که در پایان داستان‌،گویی هاشم را در تاریکی خود می‌بلعد. آیا قهوه‌خانه در این داستان سمبل چیزی یا مفهوم خاصی را نمایندگی می‌کند؟

به نکته‌ ظریفی اشاره‌ فرمودید؛ قهوه‌خانه به نوعی نماد و نشانه یا خلاصه‌ای از شخصیت اوست. سال‌های زیادی او به دور از خانواده‌اش در همین تک اتاق زندگی می‌کرده و به طور طبیعی انسیتی حاصل‌شده‌ است. برای یک آدم تنها و سرکوب شده توسل به یک آنیمیسیم تخیلی، امری طبیعی است. در حقیقت به نوعی شخصیت سازی می‌کند و تاحدی به مکانیسم روانی جبران‌سازی (Compensation ) متوسل‌می‌شود.

«با ترس از مادری هراسان به دنیا آمده بود». از عنصر ترس در داستان و کارکردهای آن در ژانر بگویید.

ترس هاشم، ترسی درونی و نهادینه شده و دارای چندین منبع است. تجمیع این ترس‌ها در طول زمان، باعث تنومند شدن وجدان یا «فراخود»، و نزاریت «نهاد» او شده است. هاشم در طول زندگی از زمان تولد تا مرگ تحت سیطره‌ این ترس است. تمام جامعه‌ ، بی‌وقفه در بازتولید و تقویت این ترس تلاش دارند. دوم، ترس از قضاوت دیگران است که نشأت‌گرفته از تاریخ است و ما اسم فرهنگ را بر آن می‌گذاریم. و نهایتاً ترس از قانون که در بازخوانی زندگی‌اش متوجه می‌شویم صابون این یکی هم، قبلا ، دو بار به تنش خورده است. به جز این‌ها ترس از مرگ و نیست شدن و از دست‌دادن را هم دارد. او در کودکی شاهد مرگ پدر، مرگ خواهر و مرگ مادرش و همچنین از دست دادن‌های فراوان بوده است و همین تجربه‌ها ، باعث تفوق نگاه جبری و تقدیرگرای او می‌شود که در طول داستان شاهد آنیم.

«در فضای خشک و سردِ اتاقکِ تاریک، هاشم روی تختِ سفری‌اش درازکشیده بود. دهانش نیمه‌باز و چشم‌هایش بسته بود‌. کنار تختش، فانوس، دودزده و خاموش روی زمین بود.» بازی با نور و تصویرسازی‌های از این دست (نظیر تصاویر آسمان گرفته، ابری و بارانی، شب و گرگ‌ومیش) از بخش‌های قابل‌توجه این کتاب به‌شمار می‌آیند. درباره نقش فضاسازی و صحنه‌پردازی در خلق اثری تراژدی و کارکرد آن در این اثر توضیح دهید.

همانطور که در متن روایت دیده می‌شود، نور و چراغ، وجه تفارق کافه‌ هاشم و همت است. در حقیقت، از دید هاشم، وقتی از شرق به غرب (کافه‌ همت) نگاه می‌کند، درخشش چراغ‌های بادی آن‌جا را مجازاً به معنای رونق کار و درآمد و حتی سعادت تلقی‌می‌کند. یعنی وجود فضایی روشن که عیناً در تقابل با تیرگی بیرونی و درونی زندگی و روان هاشم است. همانطور که فرمودید، نوعی بازسازی نمادین که در خدمت تقویت وجه تراژدیک داستان است. در حقیقت، آسمان ابری و بارانی در این روایت، کارکردی موتیفی دارد. موتیفی که در تمام بحران‌های زندگی هاشم، چه در لایه‌ اول، آنجا که حین بارش باران مورد ضرب و شتم اسماعیل قرار می‌گیرد و باعث سوختن سر و صورتش می‌شود، و چه در لایه‌ دوم داستان، تقارن و تبادر دارد.

در بخش‌هایی از داستان روایت با تغییراتی همراه است: گاهی کاملا شاعرانه و گاهی به سمت استفاده از کلماتی سنگین‌تر سوق پیدا می‌کند. این مساله به خواست شما بود یا در نگارش حاصل شد؟

«انسان هر طور باشد زبانش نیز همان طور است.» این سخن احتمالا از سقراط است. شاید اگر به این سوال پاسخ مثبت داده شود، اخلاقاً، صداقت همین گفت وگو با خطر جدی روبرو خواهدشد. حقیقت این است که در نگارش‌های ادبی، چه داستان باشد یا انواع دیگری مثل شعر یا نمایشنامه نویسی، لحن، تابعی از مضمون است. این مضمون، هم شامل فضا (زمان ، مکان) و هم شامل شخصیت‌ها و کنش‌ آنان می‌شود. خلاصه‌اش این می‌شود که داستان همانند زندگی، ساختاری درهم تنیده است؛ لحن داستان نویس یا شاعر، ناخودآگاه نسبت به موضوع متن، مخاطب، نوع کنش، زمان کنش و حتی مکان کنش متفاوت می‌شود. گاهی باید علاوه بر مفهوم، به شکل تصویری کلمات هم توجه‌شود. برای نمونه وقتی میرزا نعمت از او می‌خواهد که اقامه را بخواند، زبان روایت به نوعی تصویرسازی دو وجهی می‌رسد. تصویری توامان از ظاهر حروف و معنی آنها. «در دم زبانش‌گرفته‌بود‌. لام ‌ها مثل مفتول درهم پیچیدند و زبانش را فلج ‌کردند. تهلیل به چیزی نامفهوم بدل شد.»

اساسا نگاه شما به زبان و اهمیت آن در داستان‌نویسی چیست؟

هنر داستان‌نویسی و قصه‌گویی، اصالتاً در زبان حادث‌می‌شود. وقتی داستان ترجمه‌ای می‌خوانیم، خواه ناخواه از وجوه زیباشناختی متن، یک ضلع مهم را از دست ‌داده‌ایم. (در حقیقت لذت متن اصلی، به زبان تفسیری مترجم فروکاسته‌ می‌شود.)حتی در قصه‌گویی یا نقالی که روایتی شفاهی است، چون هدف ایجاد لذت در شنونده است، استدراک این لذت، ربط زیادی به نوع زبان قصه‌گو یا نقال دارد. پس بخش زیادی از اغواگری و افسون داستان در نظام همنشینی، جانشینی و آوایی کلمات نهفته است. موسیقی کلام و لحن داستان که هر دو زیر مجموعه‌ای از زبان داستانند در همذات‌بخشی و شریک‌کردن خواننده در تألیف‌های زایای داستان نقش اساسی دارند.

با توجه به پارامترهایی که به آن پرداختید، آثار داستانی حال حاضر کشور را چطور ارزیابی می‌کنید؟ آیا می‌شود به شکل‌گیری جریان یا مرحله‌ای خاص از داستان‌نویسی در سال‌های اخیر امیدوار بود؟

بدون این که بخواهم وارد جزئیات و حتی نام افراد شوم، به اعتباری باید گفت داستان نویسی و آثار داستانی در حال حاضر پیشرفتی به سزا داشته‌است. البته پاسخ دقیق و پژوهش‌مدارانه، به طور قطع باید مفَصل و مفضَل باشد. یعنی دارای فصل‌بندی (زمانی - مکانی) و داده پردازی باشد. منظور این است که در تعیین حدود سبکی باید داده‌های ثابت و متغیر را دقیقا بررسی‌کرد. حقیقت این است که عمر داستان نویسی در ایران و زبان فارسی بسیار کوتاه بوده است. پیشگامان داستان مدرن فارسی، به جز متون کهن(عرفانی- تاریخی - حکمی) و تعدادی متون غیرداستانی و شبه داستانی (منشآت قائم مقام ، کتاب احمد، سیاحتنامه‌ ابراهیم بیگ و یا چرند و پرند )در تاریخ معاصر چیز دیگری در دست نداشتند. البته همواره باید در آغاز داستان نویسی ایرانی، به واردات و مراودات فرهنگی و داستان‌های ترجمه‌ای توجه ویژه‌ای داشت. با همه‌ این‌ها، البته در برابر پشتوانه و تکیه‌گاه حدوداً چهارصد‌ساله‌ داستان‌نویسی غرب، متکای ضخیم و قابل اعتنایی نیست.

باید گفت اما امروز خیلی چیزها تغییر‌کرده‌است؛ اول اینکه، چند نسل موفق از داستان‌نویسان بزرگ را در پس و پشت خود داریم. سپس اینکه، به یمن وجود تکنولوژی و اینترنت دسترسی به کتاب و کتابخوانی و ترجمه‌ آثار سهل‌تر و بیشتر شده است. به‌جز اینها، تعداد داستان‌نویسان و آثاری که حیثیت نشر دارند، نسبت به نیم قرن پیش بسیار بیشتر شده است. بدون شک باید علی‌اکبر دهخدا، محمدعلی جمالزاده، صادق هدایت، بزرگ‌علوی و صادق چوبک را سرچشمه‌های داستان نویسی مدرن فارسی دانست، اما واقعیت غیر قابل انکار این است که در زمان این بزرگان، هیچ متن قابل اعتنایی برای مقایسه و مقابله با نوشته‌های آنان وجود نداشت و آثار آنها را، بدون شک باید صداهایی معدود در سکوتی عمیق دانست. البته مقصودم از این سخن، انکار یا حتی تشکیک در ارزش‌های والا و یا اهمیت آثار ادبی آن دوره نیست، اما این حرف هم راست است که آنها بیشتر سرچشمه، اصل و سرمشق بودند. امروزه ما صدها نویسنده‌ فعال (آمار درستی در دست نیست.) و ده‌ها نویسنده‌ برگزیده داریم، و به رغم همه‌ مشکلات که شاید الان، جای و مجال طرح آنها نیست داستان‌های خوبی هم منتشر می‌شود.

در این نیم قرن‌، حوادث بسیاری از نظر فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی رخ داده است که بدون شک در ایجاد سبک‌های زبانی و روایی تاثیر بسزایی خواهند داشت یا داشته‌اند، اما همانطور که درسطرهای پیش گفته شد، شناخت و وقوف بر این جریانات نیازمند کار روش‌مند و قدری فاصله‌گرفتن از موضوع پژوهش و نگاهی تجسمی به آن است. زیرا شناخت و نام‌گذاری تشخص‌های سبکی افراد و تعیین و قسم‌بندی سبک دوره، و هویت بخشی جهانی به زبان روایی فارسی-ایرانی نیازمند تحقیقات شناخت شناسی و وجودشناسی در ادبیات داستانی است.

به عنوان آخرین سوال، آیا مشغول نگارش اثری تازه یا در انتظار انتشار کتاب دیگری هستید؟

یک مجموعه داستان کوتاه با نام «کسی مثل باران نیست» آماده‌ چاپ دارم. این مجموعه شامل دو بخش است که بخش اول هشت قصه‌ به هم پیوسته و در بخش دوم 10 قصه مستقل آمده است.

کد مطلب: ۱۰۶۴۲۷۳

انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۸.... ۰۸:۱۶:۰۴

نویسنده : بیتا ناصر

معرفی کتاب فانوس های خاموش در شماره 19 مجله ی آتش (خرداد و تیر 1402)

من در تاریخ بیست هشتم تیر ماه 1402

س و هفتمین شماره فصلنامه ی ادبیات داستانی «برگ هنر » به اهتمام دوست شاعر و اندیشمندم جناب آقای «اقبال معتضدی» و همکاران و همراهان همیشگی ایشان ؛ آقایان مسعود بربر، احمدپوری، سیامک گلشیری و بهنام رشیدی منتشر شد. این شماره از فصلنامه ی برگ هنر به معرفی شخصیت و آثار «ساموئل بکت» اختصاص داشت. افتخار داشتم که در این شماره داستان کوتاهی با عنوان «دیوار سفید» را با خوانندگان این مجله وزین ادبی به اشتراک بگذارم.برای جناب آقای معتضدی و همکاران شان به خاطر کوشش و پایمردی در تدوام انتشار مجله، توفیق و سربلندی آرزومندم.

نداهایی از وجدان معصوم. داریوش احمدی

(مقاله ی" نداهایی از وجدان معصوم " بیان نگاه کشاف و نقاد داریوش احمدی است بر رمان " فانوس های خاموش". خوانش او - از خلال این نقد و تحلیل،- بدون شک‌ نوری است که ذهن و زبان توانا و باتجربه ی او بر کنج و زوایای تاریک و ناگفته و به درون شخصیت های داستان تابانده است. این مطلب در شماره ی ۵۵۱۶ روزنامه ی "اعتماد " در تاریخ یکشنبه چهارم تیرماه ۱۴۰۲ چاپ و منتشر شده است. از ایشان و همچنین دوست بسیار عزیزم ؛ جناب‌آقای "بهنام ناصری" مسئول صفحه ای هنر و ادبیات روزنامه ی اعتماد کمال تشکر را دارم.)

نداهایی از وجدان معصوم

نگاهي به «فانوس‌هاي خاموش» اثر غلامرضا منجزي

«مطالعات نقد ادبي و تحليل هاي جامعه شناختي درباره رمان فارسي، تاكنون قايل به وجود تناظري بين واقعيت و رمان بوده است. در اينجا واقعيت امر بالفعلي تصور مي شود كه در بيرون از اثر وجود دارد و اثر، آينه اي است كه اين واقعيت را در خود منعكس مي كند. هرچه خصلت آينگي رمان بيشتر باشد، واقعيت نيز بهتر و بيشتر به انعكاس در مي آيد. اين برداشت بيش از هر چيز تحت تاثير آن چيزي است كه ميشل فوكو آن را «ارادت به حقيقت»ناميده است.»1 در رمان «فانوس هاي خاموش»كه داستانِ شكستِ يك كافه چي است، ما اين خصلت آينگي و بازتاب واقعيت را به عيان احساس مي كنيم. «فانوس هاي خاموش» آن طور كه از اسمش بر مي آيد، نمادي است از اضمحلال و ويراني و دركليت خود، شرحي است پرمرارت از زندگي يك كافه چي به نام «هاشم» كه در كودكي و نوجواني دوران سخت و مشقت باري را از سرگذرانده و حالا كه به پيري رسيده است، هنوز خواب آن دوران را مي بيند. او كه در سه راهي جاده شوشتر- اهواز- مسجدسليمان، دل به بيابان و كافه محقرش داده، در تلاش است كه جهيزيه اي براي دختر دم بختش فراهم كند اما از آن جا كه كسب و كارش رونقي ندارد، راه به جايي نمي برد. خود را به قضا و قدر مي سپارد. زمان و مكان (Setting) داستان به دوران قبل از انقلاب برمي گردد و پلات اصلي رمان بر اساس تعليق هايي قوي و دنباله دار شكل مي گيرد كه همگي زاييده بحران داستانند.

هاشم، تنها شخصيت محوري و تراژيك داستان كه زماني وردست و پيشكارِ «همت»، استادكارِ خود بوده است، به طور تصادفي وسيله اي را كه از كاميوني توي جاده افتاده است پيدا مي كند. او به خوبي مي داند كه اين وسيله در ارتباط با شركت نفت و پالايشگاه يا احتمالا چاه هاي نفت است و بايد بسيار گران قيمت باشد اما اين وسيله قرمزرنگ كه مانند تيرآهن است، هشت متر طول دارد و پنهان كردنش كار ساده اي نيست. سرانجام تصميم مي گيرد شبانه، با كمك چندتن از جوانان روستاي آن حوالي، تيرآهن را در بستر نهرِ آب پشت كافه اش، در ازاي دستمزدي كه به آنها مي پردازد پنهان كند. او كه آدم با خدا و با تقوايي است و حلال و حرام سرش مي شود، به خوبي مي داند كه اين وسيله چقدر ارزش دارد و مي تواند تمام زندگي اش را زير و رو كند. داستان از صداقت و سادگي و در عين حال از زباني يك دست و منسجم برخوردار است. لحن و ضرباهنگ داستان، به خوبي روال داستان را طي مي كند و عناصر ساختاري پلات، از چنان وحدتي برخوردار است كه رمان را قائم به ذات مي كند. شروع (opening) داستان، خواننده را با دو جمله تركيبي و درعينِ حال تصويري به درون داستان مي كشاند و در فصل هاي ديگر هم اين شروع هاي درخشان، نقش و تاثيري بسزا دارند. ادوارد سعيد درباره مرحله آغازين يك داستان مي گويد: اُپنينگ داستان، نقش بسيار موثري در خوانش و علاقه مندي خواننده دارد و مي تواند احساس او را برانگيزد يا به همان نسبت باعث شود كه نخوانده كتاب را رها كند. او معتقد است كه بدون داشتن ذره اي احساس آغازين، هيچ اثري را نمي توان شروع كرد و به پايان رساند. در رمان فانوس هاي خاموش، تيرآهنِ ناپديدشده، از آن چنان وزانتي برخوردار است كه تمام روابط و گفت وگوها را تحت الشعاع قرار مي دهد. به اين ترتيب گويي به شخصيتي زنده و قابل احترام بدل مي شود و اين تجلي (personification) ناب و ترسناك، از ابتدا تا انتهاي داستان، مانند يك شاهرگ حياتي تفوق و اقتدار خود را بر شخصيت ها اعمال مي كند.

يكي ديگر از شخصيت هاي محوري داستان كه نقشي پنهان و درعين حال پويا در رمان ايفا مي كند، همت، استادكارِ قديمي هاشم است كه در نزديكي او كافه اي دارد. هر چند كافه او از رونق بيشتري هم برخوردار است اما گم شدن اين وسيله در دل جاده سياه، آن هم در شب، آبستن حوادثي مي شود كه خواب را بر چشم هاشم حرام مي كند و پاي ام پي(mp) ها يا همان ماموران گشت شركت نفتِ مسجدسليمان را به آن جا مي كشاند. هاشم مرتب در هول و هراس است كه مبادا ام پي ها از جريان بويي ببرند يا نكند كسي يا كساني او را در شب حادثه ديده باشند كه تيرآهن را با كمك دو الاغ و شش جوان روستايي در داخل نهرِ پشت كافه اش پنهان كرده است اما ترس، به خصوص ترس از آبرو، لحظه اي او را راحت نمي گذارد. او كه مردي با خدا و با تقوا است، به مدت يك هفته در جهاني ميان ترس و اميد زندگي مي كند و حتي به همت، دوست قديمي اش هم مظنون مي شود و حس مي كند به ام پي هايي كه مرتب او را زيرنظر دارند و گاه مي آيند سوال پيچش مي كنند، خط مي دهد. ما همت را از وراي انديشه ها و ذهنيت هاشم، يك ضد قهرمان مي بينيم. چون رفتاري غيرمتعارف دارد و با جملات و كلمات و سرزدن هاي بي موقع به كافه او، به ترس و اضطرابش مي افزايد. شايد با يك نگاه اجمالي بتوان گفت كه رمان <<فانوس هاي خاموش>> رمان معصوميت است در برابرِ گناه. هرچند اگر با ديدي جانبدارانه به قضيه بنگريم و گناهِ هاشم را به حساب سرخوردگي دوران كودكي و نوجواني اش قلمداد كنيم، او را انسان بي گناهي بدانيم كه فقر و فاقه و فشار زندگي او را به چنين كاري ترغيب كرده است.

در فرهنگ بومي جنوب، به ويژه خوزستان، چيزي را از شركت نفت بلند كردن يا دزديدن، دزدي به حساب نمي آيد؛ چون بسياري بر اين باورند كه همه چيز آنها را شركت نفت ـ كه مي تواند نمادي از غرب باشد ـ قبلا از آنها به يغما برده است؛ اما شايد بتوان گفت رمان از ديدگاه روانشناختي، رمان وجدان باشد، وجداني گم شده. ما هاشم را در بازيابي خاطرات، از وراي روايت داناي كل، (omniscience) كودكي مي بينيم كه حالا به سن پيري رسيده است. او را مي بينيم كه دارد با بيماري آبله دست و پنجه نرم مي كند. او را مي بينيم كه دارد كنار ديواري باقلا مي فروشد. يا دارد با كمك مادرش براي روستاييان جگر روي منقل كباب مي كند. او را مي بينيم كه دارد از عمويش جفا مي بيند. همان عمويي كه ملك پدري اش را تصاحب مي كند و آب داغ بر سر و صورتش مي ريزد. اينها همه عقده هاي حقارت و سركوب شده اي هستند كه گويي از او انساني ديگر مي سازند. او كه زماني براي خودش يلي بوده و پشتِ پهلوان همداني را خاك كرده است و مي توانست درگيرودار فقر و مرارت، امكان هاي بهتري داشته باشد، در عشق شكست خورده است و ما در صحنه تراژيك مرگ او، تصويري از عشق تباه شده اش را مي بينيم و لب هايي كه نام معشوق را تكرار مي كنند: <<معصومه.>>

درونمايه اصلي رمان <<فانوس هاي خاموش>> فقر است. هرچند درونمايه هاي ديگري از جمله ترس و معصوميت و گناه با آن ملازمند. هاشم، خود را اسير سرنوشت (fatalism) مي بيند. آيا فقر و ترس و گناه، زاييده فِيتاليسمند؟ يا اينكه انسان در پيري خود را اسير سرنوشت مي بيند و آن را مي پذيرد. هاشم انسان شكاك و در عين حال زودباوري است كه حس مي كند هر حرف و نگاهي از جانب ديگران مي تواند رازش را برملا كند. هرچند آن جوانان روستايي تلكه به گير، به خاطر منافع شان با او همراه و همراز هستند. ما در فانوس هاي خاموش، چندين بار شاهد بيرون آوردن تيرآهن از نهر و به همان نسبت شاهد مدفون كردنش در تپه ها هستيم. با اين حال، مُنجزي در ارايه روايت پركشش و تراژيك خود، به آن شخصيتي زنده و در عين حال ترسناك مي بخشد. شخصيتِ همت، در تقابل با هاشم، رازداري اوست. اما ما چهره هاي فريبنده اي از او در داستان مي بينيم كه هرلحظه به شك و ترديدمان مي افزايد. در اين ميان <<رحيم صراف>>، راننده اي كه آن وسيله از كاميونش توي جاده افتاده است، هيچ كنشي در داستان ندارد. اما انگار او را مي شناسيم و شفقت ما را برمي انگيزد. ما او را از وراي گفت وگوها و دلسوزي آدم ها و راننده هايي كه او بر او دل مي سوزانند، مي شناسيم و شايد بتوان گفت كه خانه خراب شدن رحيم صراف، در حقيقت به نوعي، ندا يا تلنگري از وجدان تباه شده باشد كه به ما هشدار مي دهد و به همان نسبت عذابي مقدر براي هاشم. عقوبت و ترسي كه گريبان هاشم را مي گيرد، كمتر از فقر و فاقه و بدبياري هاي تمامِ زندگي اش نيست. شخصيت هاي رمان فانوس هاي خاموش، اگرچه همه شان آدم هايي معمولي هستند، اما هركدام ذهنيت خاص خودش را دارد. ام پي ها كه مظهر قدرت و سركوبند، مجري قانون هستند. همت كافه چي، اگرچه از جريان كاملا آگاه است، اما دم نمي زند و ذهنيت تيمور، شاگردش هم كمتر از او نيست. اكبر، جواني كه از شوشتر مايحتاج كافه هاشم را تامين مي كند، به خوبي از جريان آگاه است و آن شش جوان روستايي اطراف هم كه دستي بر آتش دارند... اما هاشم حس مي كند كه ديگر هيچ كس به جز همين اشخاص از جريان بويي نبرده اند و اگر هم برده باشند، راز او را برملا نخواهند كرد. با اين حال آنچه رمان فانوس هاي خاموش را قائم به ذات مي كند و به آن وزانت مي بخشد، نقاط تعليق و بحران هاي متعدد داستانند. هاشم، گاهي كه از پشت كافه به نهر نگاه مي كند، لكه قرمزِ كوچكي از تيرآهن را مي بيند و اين لكه قرمز خود به خود او را به چالشي ذهني مي كشاند. درآوردن تيرآهن در شبِ تاريك از ميان آب سرد نهر و حمل آن با دو الاغ به تپه هاي اطراف و واق واق كردن سگ همت، فضاي غريب و ترسناكي را به وجود مي آورد و همچنين بريدن تيرآهن در شب با اره آهن بُر و حمل نصفي از آن روي اتاقكي كه قرار است به كافه هاشم اضافه شود و ديدن بسياري از صحنه ها از چشم همت و گوشه و كنايه هاي آگاهانه و شايد هم غريزي او، به تشنج و بحران داستان مي افزايد. <<فانوس هاي خاموش>> از نظر صناعت داستان نويسي، رمان تعليق و دلهره است. ما در پايان بندي و گره گشايي داستان، هر لحظه احساس مي كنيم كه ام پي ها، هاشم را دستگير كنند. اما اين اتفاق نمي افتد و همچنان اين احساس را داريم كه همت، سرانجام دوست و پيشكار قديمي خود را لو بدهد، اما باز هم اين اتفاق نمي افتد. هاشم از تب وهم و گمان مي ميرد و همت، ضد قهرماني كه به ظاهر صورتك بر چهره دارد، در انتهاي رمان، صورتكش را برمي دارد و در مقام يك قهرمان جلوس مي كند. اگر از نقش تيرآهن مدفون كه از خودِ هاشم هم زنده تر است و تمام بحران داستان را به خود اختصاص داده است بگذريم، نقش همت كمتر از آن نيست. همت به دوست خود وفادار مي ماند و مضمون ديگري را به رمان مي افزايد كه شايد بتوان نامش را وفاداري و حرمت نهاد. در رمان <<فانوس هاي خاموش>> يك جمله دو كلمه اي وجود دارد كه فعلش به قرينه معنوي حذف شده است: <<دستمزدِ بچه ها.>> اين جمله كه از زبان يكي از جوانان روستايي بيان مي شود، اگرچه يك جمله ساده است، اما در داستان بار معنايي ذلت باري را بر دوش مي كشد. جمله اي است تهديدگر و پلشت كه با ذهنيت جوانان روستايي عجين است. چون آنها به ياري همين دو كلمه، مرتب هاشم را مي ترسانند و سركيسه مي كنند. اين دو كلمه بارها و بارها در داستان تكرار مي شود. برخي از ديالوگ ها آن چنان در متن رمان نشسته اند كه علاوه بر كاركرد معنايي خود، آيرونيكال هستند.

همت دستش را روي زانوي هاشم گذاشت و گفت: «هاشم اين را برومبونش!» (ص134)

ما از اين جمله كنايي متوجه مي شويم كه همت همه چيز را مي داند. يكي از درخشان ترين ديالوگ هاي رمان، مربوط است به صفحه 138 و آن هنگامي است كه ام پي ها صبحِ خيلي زود هاشم را مي بينند كه بيل و چراغ در دست دارد:

«مشدي اين وقت صبح و اون بيل و اون چراغ» هاشم توي چشم هاي همت خيره شد و چون نتوانست به سرعت چيزي پيدا كند، به طرف بهرامي نگاه كرد و گفت: «دور از روتون، بچه اي داشتم، ديشب از دنيا رفت. خاكش كردم.» فرجي ناباورانه، درحالي كه سعي مي كرد قيافه اش را مغموم نشان دهد، گفت: «خدا رحمتش كنه! اونوقت بزرگ بود؟» قبل از اينكه هاشم جواب دهد، همت به ميان حرف پريد و گفت: «نخير جناب فرجي، طفل بود... يه هفت ـ هشت ده روزي مي كرد.» بهرامي و فرجي هر دو باهم و همزمان گفتند: «شريك غمتيم پيرمرد!»

«لوكاچ آيروني را صفت اصلي رمان مي داند و شايد نتوان براي آيروني معادلي مناسب در زبان فارسي يافت. شوخ طبعي، بازي، طنز، هجو، طعنه يا كنايه، نادان نمايي، هيچ كدام معناي آن را نمي رساند. در حقيقت آيروني نوعي نگاه، نوعي درك و نوعي بينش است از وجود يك ورطه، يك شكاف يا مغاك ميان سوژه و ابژه. ميان آنچه هست و آنچه بايد باشد. آيروني خودآگاهي جان است در پايان مسيرش در مصاف با جهاني كه او را شكست داده است.»

هرچند ديدگاه آيرونيك از نظر لوكاچ به كاراكتر داستان ربطي پيدا نمي كند؛ بلكه فقط محصول نگاه و بينش نويسنده است»2با اين حال هاشم در يك وضعيت غيرعادي و غافلگير شده در برابر ام پي ها، حرف هايي را بر زبان مي راند كه چيزي فراتر از درك و بينش اوست. او جوري از فرزندش سخن مي گويد كه انگار واقعا مرده است. و شايد بتوان گفت، فانوس هاي خاموش پيش درآمدي است بر اضمحلال و نابودي يك انسان كه با ترديد و اعتبارات ذهني اش از جمله وجدان و ترس و آبرو زندگي كرد و سرانجام همان ها او را از پاي درآوردند و ديگر چيزي از او باقي نماند به جز همان كافه فروريخته و آن نصفِ تيرآهن، كه احتمالا هنوز دارد جايي نفس مي كشد. شايد هنوز منتظر هاشم باشد.

1و2- چكامه گذشته، مرثيه زوال، شاپور بهيان. نشر چشمه 1394

در فرهنگ بومي جنوب، به ويژه خوزستان، چيزي را از شركت نفت بلند كردن يا دزديدن، دزدي به حساب نمي آيد؛ چون بسياري بر اين باورند كه همه چيز آنها را شركت نفت ـ كه مي تواند نمادي از غرب باشد ـ قبلا از آنها به يغما برده است؛ اما شايد بتوان گفت رمان از ديدگاه روانشناختي، رمان وجدان باشد، وجداني گم شده.

آنچه رمان فانوس هاي خاموش را قائم به ذات مي كند و به آن وزانت مي بخشد، نقاط تعليق و بحران هاي متعدد داستانند. هاشم، گاهي كه از پشت كافه به نهر نگاه مي كند، لكه قرمزِ كوچكي از تيرآهن را مي بيند و اين لكه قرمز خود به خود او را به چالشي ذهني مي كشاند. درآوردن تيرآهن در شبِ تاريك از ميان آب سرد نهر و حمل آن با دو الاغ به تپه هاي اطراف و واق واق كردن سگ همت، فضاي غريب و ترسناكي را به وجود مي آورد.

ما هاشم را در بازيابي خاطرات از وراي روايت داناي كل (omniscience) كودكي مي بينيم كه حالا به سن پيري رسيده است. او را مي بينيم كه دارد با بيماري آبله دست و پنجه نرم مي كند. او را مي بينيم كه دارد كنار ديواري باقلا مي فروشد. يا دارد با كمك مادرش براي روستاييان جگر روي منقل كباب مي كند. او را مي بينيم كه دارد از عمويش جفا مي بيند... اينها گويي از او انساني ديگر مي سازند.

«مطالعات نقد ادبي و تحليل هاي جامعه شناختي درباره رمان فارسي، تاكنون قايل به وجود يك تناظري بين واقعيت و رمان بوده است. در اينجا واقعيت امر بالفعلي تصور مي شود كه در بيرون از اثر وجود دارد و اثر، آينه اي است كه اين واقعيت را در خود منعكس مي كند. هرچه خصلت آينگي رمان بيشتر باشد، واقعيت نيز بهتر و بيشتر به انعكاس در مي آيد. اين برداشت بيش از هر چيز تحت تاثير آن چيزي است كه ميشل فوكو آن را «ارادت به حقيقت»ناميده است.»1 در رمان «فانوس هاي خاموش»كه داستانِ شكستِ يك كافه چي است، ما اين خصلت آينگي و بازتاب واقعيت را به عيان احساس مي كنيم. «فانوس هاي خاموش» آن طور كه از اسمش بر مي آيد، نمادي است از اضمحلال و ويراني و دركليت خود، شرحي است پرمرارت از زندگي يك كافه چي به نام «هاشم» كه در كودكي و نوجواني دوران سخت و مشقت باري را از سرگذرانده و حالا كه به پيري رسيده است، هنوز خواب آن دوران را مي بيند. او كه در سه راهي جاده شوشتر- اهواز- مسجدسليمان، دل به بيابان و كافه محقرش داده، در تلاش است كه جهيزيه اي براي دختر دم بختش فراهم كند اما از آن جا كه كسب و كارش رونقي ندارد، راه به جايي نمي برد. خود را به قضا و قدر مي سپارد. زمان و مكان (Setting) داستان به دوران قبل از انقلاب برمي گردد و پلات اصلي رمان بر اساس تعليق هايي قوي و دنباله دار شكل مي گيرد كه همگي زاييده بحران داستانند.

هاشم، تنها شخصيت محوري و تراژيك داستان كه زماني وردست و پيشكارِ «همت»، استادكارِ خود بوده است، به طور تصادفي وسيله اي را كه از كاميوني توي جاده افتاده است پيدا مي كند. او به خوبي مي داند كه اين وسيله در ارتباط با شركت نفت و پالايشگاه يا احتمالا چاه هاي نفت است و بايد بسيار گران قيمت باشد اما اين وسيله قرمزرنگ كه مانند تيرآهن است، هشت متر طول دارد و پنهان كردنش كار ساده اي نيست. سرانجام تصميم مي گيرد شبانه، با كمك چندتن از جوانان روستاي آن حوالي، تيرآهن را در بستر نهرِ آب پشت كافه اش، در ازاي دستمزدي كه به آنها مي پردازد پنهان كند. او كه آدم با خدا و با تقوايي است و حلال و حرام سرش مي شود، به خوبي مي داند كه اين وسيله چقدر ارزش دارد و مي تواند تمام زندگي اش را زير و رو كند. داستان از صداقت و سادگي و در عين حال از زباني يك دست و منسجم برخوردار است. لحن و ضرباهنگ داستان، به خوبي روال داستان را طي مي كند و عناصر ساختاري پلات، از چنان وحدتي برخوردار است كه رمان را قائم به ذات مي كند. شروع (opening) داستان، خواننده را با دو جمله تركيبي و درعينِ حال تصويري به درون داستان مي كشاند و در فصل هاي ديگر هم اين شروع هاي درخشان، نقش و تاثيري بسزا دارند. ادوارد سعيد درباره مرحله آغازين يك داستان مي گويد: اُپنينگ داستان، نقش بسيار موثري در خوانش و علاقه مندي خواننده دارد و مي تواند احساس او را برانگيزد يا به همان نسبت باعث شود كه نخوانده كتاب را رها كند. او معتقد است كه بدون داشتن ذره اي احساس آغازين، هيچ اثري را نمي توان شروع كرد و به پايان رساند. در رمان فانوس هاي خاموش، تيرآهنِ ناپديدشده، از آن چنان وزانتي برخوردار است كه تمام روابط و گفت وگوها را تحت الشعاع قرار مي دهد. به اين ترتيب گويي به شخصيتي زنده و قابل احترام بدل مي شود و اين تجلي (personification) ناب و ترسناك، از ابتدا تا انتهاي داستان، مانند يك شاهرگ حياتي تفوق و اقتدار خود را بر شخصيت ها اعمال مي كند.

يكي ديگر از شخصيت هاي محوري داستان كه نقشي پنهان و درعين حال پويا در رمان ايفا مي كند، همت، استادكارِ قديمي هاشم است كه در نزديكي او كافه اي دارد. هر چند كافه او از رونق بيشتري هم برخوردار است اما گم شدن اين وسيله در دل جاده سياه، آن هم در شب، آبستن حوادثي مي شود كه خواب را بر چشم هاشم حرام مي كند و پاي ام پي(mp) ها يا همان ماموران گشت شركت نفتِ مسجدسليمان را به آن جا مي كشاند. هاشم مرتب در هول و هراس است كه مبادا ام پي ها از جريان بويي ببرند يا نكند كسي يا كساني او را در شب حادثه ديده باشند كه تيرآهن را با كمك دو الاغ و شش جوان روستايي در داخل نهرِ پشت كافه اش پنهان كرده است اما ترس، به خصوص ترس از آبرو، لحظه اي او را راحت نمي گذارد. او كه مردي با خدا و با تقوا است، به مدت يك هفته در جهاني ميان ترس و اميد زندگي مي كند و حتي به همت، دوست قديمي اش هم مظنون مي شود و حس مي كند به ام پي هايي كه مرتب او را زيرنظر دارند و گاه مي آيند سوال پيچش مي كنند، خط مي دهد. ما همت را از وراي انديشه ها و ذهنيت هاشم، يك ضد قهرمان مي بينيم. چون رفتاري غيرمتعارف دارد و با جملات و كلمات و سرزدن هاي بي موقع به كافه او، به ترس و اضطرابش مي افزايد. شايد با يك نگاه اجمالي بتوان گفت كه رمان <<فانوس هاي خاموش>> رمان معصوميت است در برابرِ گناه. هرچند اگر با ديدي جانبدارانه به قضيه بنگريم و گناهِ هاشم را به حساب سرخوردگي دوران كودكي و نوجواني اش قلمداد كنيم، او را انسان بي گناهي بدانيم كه فقر و فاقه و فشار زندگي او را به چنين كاري ترغيب كرده است.

در فرهنگ بومي جنوب، به ويژه خوزستان، چيزي را از شركت نفت بلند كردن يا دزديدن، دزدي به حساب نمي آيد؛ چون بسياري بر اين باورند كه همه چيز آنها را شركت نفت ـ كه مي تواند نمادي از غرب باشد ـ قبلا از آنها به يغما برده است؛ اما شايد بتوان گفت رمان از ديدگاه روانشناختي، رمان وجدان باشد، وجداني گم شده. ما هاشم را در بازيابي خاطرات، از وراي روايت داناي كل، (omniscience) كودكي مي بينيم كه حالا به سن پيري رسيده است. او را مي بينيم كه دارد با بيماري آبله دست و پنجه نرم مي كند. او را مي بينيم كه دارد كنار ديواري باقلا مي فروشد. يا دارد با كمك مادرش براي روستاييان جگر روي منقل كباب مي كند. او را مي بينيم كه دارد از عمويش جفا مي بيند. همان عمويي كه ملك پدري اش را تصاحب مي كند و آب داغ بر سر و صورتش مي ريزد. اينها همه عقده هاي حقارت و سركوب شده اي هستند كه گويي از او انساني ديگر مي سازند. او كه زماني براي خودش يلي بوده و پشتِ پهلوان همداني را خاك كرده است و مي توانست درگيرودار فقر و مرارت، امكان هاي بهتري داشته باشد، در عشق شكست خورده است و ما در صحنه تراژيك مرگ او، تصويري از عشق تباه شده اش را مي بينيم و لب هايي كه نام معشوق را تكرار مي كنند: <<معصومه.>>

درونمايه اصلي رمان <<فانوس هاي خاموش>> فقر است. هرچند درونمايه هاي ديگري از جمله ترس و معصوميت و گناه با آن ملازمند. هاشم، خود را اسير سرنوشت (fatalism) مي بيند. آيا فقر و ترس و گناه، زاييده فِيتاليسمند؟ يا اينكه انسان در پيري خود را اسير سرنوشت مي بيند و آن را مي پذيرد. هاشم انسان شكاك و در عين حال زودباوري است كه حس مي كند هر حرف و نگاهي از جانب ديگران مي تواند رازش را برملا كند. هرچند آن جوانان روستايي تلكه به گير، به خاطر منافع شان با او همراه و همراز هستند. ما در فانوس هاي خاموش، چندين بار شاهد بيرون آوردن تيرآهن از نهر و به همان نسبت شاهد مدفون كردنش در تپه ها هستيم. با اين حال، مُنجزي در ارايه روايت پركشش و تراژيك خود، به آن شخصيتي زنده و در عين حال ترسناك مي بخشد. شخصيتِ همت، در تقابل با هاشم، رازداري اوست. اما ما چهره هاي فريبنده اي از او در داستان مي بينيم كه هرلحظه به شك و ترديدمان مي افزايد. در اين ميان <<رحيم صراف>>، راننده اي كه آن وسيله از كاميونش توي جاده افتاده است، هيچ كنشي در داستان ندارد. اما انگار او را مي شناسيم و شفقت ما را برمي انگيزد. ما او را از وراي گفت وگوها و دلسوزي آدم ها و راننده هايي كه او بر او دل مي سوزانند، مي شناسيم و شايد بتوان گفت كه خانه خراب شدن رحيم صراف، در حقيقت به نوعي، ندا يا تلنگري از وجدان تباه شده باشد كه به ما هشدار مي دهد و به همان نسبت عذابي مقدر براي هاشم. عقوبت و ترسي كه گريبان هاشم را مي گيرد، كمتر از فقر و فاقه و بدبياري هاي تمامِ زندگي اش نيست. شخصيت هاي رمان فانوس هاي خاموش، اگرچه همه شان آدم هايي معمولي هستند، اما هركدام ذهنيت خاص خودش را دارد. ام پي ها كه مظهر قدرت و سركوبند، مجري قانون هستند. همت كافه چي، اگرچه از جريان كاملا آگاه است، اما دم نمي زند و ذهنيت تيمور، شاگردش هم كمتر از او نيست. اكبر، جواني كه از شوشتر مايحتاج كافه هاشم را تامين مي كند، به خوبي از جريان آگاه است و آن شش جوان روستايي اطراف هم كه دستي بر آتش دارند... اما هاشم حس مي كند كه ديگر هيچ كس به جز همين اشخاص از جريان بويي نبرده اند و اگر هم برده باشند، راز او را برملا نخواهند كرد. با اين حال آنچه رمان فانوس هاي خاموش را قائم به ذات مي كند و به آن وزانت مي بخشد، نقاط تعليق و بحران هاي متعدد داستانند. هاشم، گاهي كه از پشت كافه به نهر نگاه مي كند، لكه قرمزِ كوچكي از تيرآهن را مي بيند و اين لكه قرمز خود به خود او را به چالشي ذهني مي كشاند. درآوردن تيرآهن در شبِ تاريك از ميان آب سرد نهر و حمل آن با دو الاغ به تپه هاي اطراف و واق واق كردن سگ همت، فضاي غريب و ترسناكي را به وجود مي آورد و همچنين بريدن تيرآهن در شب با اره آهن بُر و حمل نصفي از آن روي اتاقكي كه قرار است به كافه هاشم اضافه شود و ديدن بسياري از صحنه ها از چشم همت و گوشه و كنايه هاي آگاهانه و شايد هم غريزي او، به تشنج و بحران داستان مي افزايد. <<فانوس هاي خاموش>> از نظر صناعت داستان نويسي، رمان تعليق و دلهره است. ما در پايان بندي و گره گشايي داستان، هر لحظه احساس مي كنيم كه ام پي ها، هاشم را دستگير كنند. اما اين اتفاق نمي افتد و همچنان اين احساس را داريم كه همت، سرانجام دوست و پيشكار قديمي خود را لو بدهد، اما باز هم اين اتفاق نمي افتد. هاشم از تب وهم و گمان مي ميرد و همت، ضد قهرماني كه به ظاهر صورتك بر چهره دارد، در انتهاي رمان، صورتكش را برمي دارد و در مقام يك قهرمان جلوس مي كند. اگر از نقش تيرآهن مدفون كه از خودِ هاشم هم زنده تر است و تمام بحران داستان را به خود اختصاص داده است بگذريم، نقش همت كمتر از آن نيست. همت به دوست خود وفادار مي ماند و مضمون ديگري را به رمان مي افزايد كه شايد بتوان نامش را وفاداري و حرمت نهاد. در رمان <<فانوس هاي خاموش>> يك جمله دو كلمه اي وجود دارد كه فعلش به قرينه معنوي حذف شده است: <<دستمزدِ بچه ها.>> اين جمله كه از زبان يكي از جوانان روستايي بيان مي شود، اگرچه يك جمله ساده است، اما در داستان بار معنايي ذلت باري را بر دوش مي كشد. جمله اي است تهديدگر و پلشت كه با ذهنيت جوانان روستايي عجين است. چون آنها به ياري همين دو كلمه، مرتب هاشم را مي ترسانند و سركيسه مي كنند. اين دو كلمه بارها و بارها در داستان تكرار مي شود. برخي از ديالوگ ها آن چنان در متن رمان نشسته اند كه علاوه بر كاركرد معنايي خود، آيرونيكال هستند.

همت دستش را روي زانوي هاشم گذاشت و گفت: «هاشم اين را برومبونش!» (ص134)

ما از اين جمله كنايي متوجه مي شويم كه همت همه چيز را مي داند. يكي از درخشان ترين ديالوگ هاي رمان، مربوط است به صفحه 138 و آن هنگامي است كه ام پي ها صبحِ خيلي زود هاشم را مي بينند كه بيل و چراغ در دست دارد:

«مشدي اين وقت صبح و اون بيل و اون چراغ» هاشم توي چشم هاي همت خيره شد و چون نتوانست به سرعت چيزي پيدا كند، به طرف بهرامي نگاه كرد و گفت: «دور از روتون، بچه اي داشتم، ديشب از دنيا رفت. خاكش كردم.» فرجي ناباورانه، درحالي كه سعي مي كرد قيافه اش را مغموم نشان دهد، گفت: «خدا رحمتش كنه! اونوقت بزرگ بود؟» قبل از اينكه هاشم جواب دهد، همت به ميان حرف پريد و گفت: «نخير جناب فرجي، طفل بود... يه هفت ـ هشت ده روزي مي كرد.» بهرامي و فرجي هر دو باهم و همزمان گفتند: «شريك غمتيم پيرمرد!»

«لوكاچ آيروني را صفت اصلي رمان مي داند و شايد نتوان براي آيروني معادلي مناسب در زبان فارسي يافت. شوخ طبعي، بازي، طنز، هجو، طعنه يا كنايه، نادان نمايي، هيچ كدام معناي آن را نمي رساند. در حقيقت آيروني نوعي نگاه، نوعي درك و نوعي بينش است از وجود يك ورطه، يك شكاف يا مغاك ميان سوژه و ابژه. ميان آنچه هست و آنچه بايد باشد. آيروني خودآگاهي جان است در پايان مسيرش در مصاف با جهاني كه او را شكست داده است.»

هرچند ديدگاه آيرونيك از نظر لوكاچ به كاراكتر داستان ربطي پيدا نمي كند؛ بلكه فقط محصول نگاه و بينش نويسنده است»2با اين حال هاشم در يك وضعيت غيرعادي و غافلگير شده در برابر ام پي ها، حرف هايي را بر زبان مي راند كه چيزي فراتر از درك و بينش اوست. او جوري از فرزندش سخن مي گويد كه انگار واقعا مرده است. و شايد بتوان گفت، فانوس هاي خاموش پيش درآمدي است بر اضمحلال و نابودي يك انسان كه با ترديد و اعتبارات ذهني اش از جمله وجدان و ترس و آبرو زندگي كرد و سرانجام همان ها او را از پاي درآوردند و ديگر چيزي از او باقي نماند به جز همان كافه فروريخته و آن نصفِ تيرآهن، كه احتمالا هنوز دارد جايي نفس مي كشد. شايد هنوز منتظر هاشم باشد.

1و2- چكامه گذشته، مرثيه زوال، شاپور بهيان. نشر چشمه 1394

در فرهنگ بومي جنوب، به ويژه خوزستان، چيزي را از شركت نفت بلند كردن يا دزديدن، دزدي به حساب نمي آيد؛ چون بسياري بر اين باورند كه همه چيز آنها را شركت نفت ـ كه مي تواند نمادي از غرب باشد ـ قبلا از آنها به يغما برده است؛ اما شايد بتوان گفت رمان از ديدگاه روانشناختي، رمان وجدان باشد، وجداني گم شده.

آنچه رمان فانوس هاي خاموش را قائم به ذات مي كند و به آن وزانت مي بخشد، نقاط تعليق و بحران هاي متعدد داستانند. هاشم، گاهي كه از پشت كافه به نهر نگاه مي كند، لكه قرمزِ كوچكي از تيرآهن را مي بيند و اين لكه قرمز خود به خود او را به چالشي ذهني مي كشاند. درآوردن تيرآهن در شبِ تاريك از ميان آب سرد نهر و حمل آن با دو الاغ به تپه هاي اطراف و واق واق كردن سگ همت، فضاي غريب و ترسناكي را به وجود مي آورد.

ما هاشم را در بازيابي خاطرات از وراي روايت داناي كل (omniscience) كودكي مي بينيم كه حالا به سن پيري رسيده است. او را مي بينيم كه دارد با بيماري آبله دست و پنجه نرم مي كند. او را مي بينيم كه دارد كنار ديواري باقلا مي فروشد. يا دارد با كمك مادرش براي روستاييان جگر روي منقل كباب مي كند. او را مي بينيم كه دارد از عمويش جفا مي بيند... اينها گويي از او انساني ديگر مي سازند.

رمان فانوس های خاموش

در دهه های نخست قرن گذشته ( ی شمسی ), رشد و شکوفایی صنعت نفت در چند شهر خوزستان و به ویژه منطقه نفتی مسجدسلیمان , زمینه های ورود مدرنیسم و توسعه ی همه جانبه ی زندگی شهری را فراهم کرد. اما شوربختانه در الگوی جهان سومی توسعه, همواره در کنار هر ثروتی , فقری فزاینده و دربرابر هر روشنی, وسعتی از تاریکی و حسرت, خوی زیستن دارد. بدون‌شک حدوث این دوگانگی و تضاد اجتماعی, همیشه ماهیتی تراژیک ( حتی طنز) می یابد. رمان فانوس های خاموش عرصه ی بازآفرینی تقابل این دو کانون تراژدی کشنده و طنز تلخ در زندگی روزمره کسان داستان است. هرچند نوشتن و انتشار این رمان چند سال به درازا کشید اما افتخار می کنم که حاصل این تلاش و شکیبایی, اثری است که سعی دارد گوشه ای از رنج مردم سرزمینم را به تصویر بکشد. ضمنا خوشحالم و افتخار می کنم که این اثر ذره ی ناچیزی به گنجینه ی غنی افتخارات ادبی این مرز و بوم اضافه خواهد کرد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.