حقیقت پدر و پدرانگی حقیقت/ بازخوانش رمان «نقش پنهان» اثر محمد محمدعلی

محمد محمدعلی صداقتی بی شفقت دارد، و به گمان من، همین امر از او نویسنده ای بزرگ و قابل اعتنا ساخته است. این بی شفقتی بیشتر از آن که متوجه دیگران باشد؛ متوجه تقابل آشکار او با حقیقت هایی است که در زیر پوست نرم، زیبا و منقش به عرف و عادت جامعه شکلی اثبات شده، تاریخمند و موروثی یافته اند. می خواهم حتی پا را فراتر از این بگذارم و رمان «نقش پنهان» را سوگنامه ی او در زوال چاره ناپذیر جامعه ای خوب بدانم. به زعم من، در پس و پشت هر کار راستین هنری، اندیشه ای غایی و مضمر نهفته است. اندیشه ای جوهری یا ماده ای که می توان آن را حتی به عبارتی کوتاه فروکاست. «نقش پنهان» صورت جمال یافته ی یا هنرمندانه ی این حقیقت کوتاه و تلخ است که چیزهایی که این همه شریف و محترم شان میداریم آنقدرها هم بی غل و غش و پاکیزه نیستند. این حقیقت در رمان «نقش پنهان» یک صورت مثالی دارد و یک صورت کلان. تمام داستان مکاشفه ای است برای شناخت چهره ی واقعی پدری که در ذهن فرزندش، بداهتاً از کدورت و غبار بی اخلاقی مبری است. در فرایند این غبارزدایی از حقیقت پدر، آن صورت دیگر، که کلان است و من از آن به «پدرانگی حقیقت» یادمی کنم، به شکلی درهم تنیده و منسجم واکاوی و آشکار می شود. همچنان که حقیقت خدشه ناپذیر و اسطورگی پدر در طول داستان، به زوال دچارمی شود، ساختار کلان جامعه هم به شکلی گریزناپذیر سطوت غروربرانگیزش را از دست می دهد. یک اثر سترگ ادبی زمانی پا به عرصه ی وجود می گذارد که نویسنده اش قادر باشد پرده از روی حقیقتی بردارد، و البته آن را به مخاطب خود بقبولاند. همه ی آن اندیشه ی جوهری نویسنده، که از آن یاد شد، در «براعت استهلال» آغازین داستان خود را در چشم ما می نمایاند؛ «لکه های بزرگ» و زنگاب های روی سقف که هر بار شکل عوض می کنند و نقشی پنهان از حقایق نهفته در وجدان جمعی یا آن طور که کارل گوستاو یونگ می گفت (آرکی تایپ) ها را برما آشکار می سازند. بدون شک همین «کهن الگوها» تار و پود داستان را چه در سطح شخصی و چه در سطح اجتماعی می بافند. پیرزنی گیس سفید که با شانه کردن موهایش کرک در آسمان پخش می کرد، (استعارهای از زنانگی و حیلت های جنسی )و مردی که خنجر در پهلوی دیگری فرود کرده است که نماد و اشارتی است به دیگرکشی و شقاوت نهادینه شده ی ما.
شرح وقایع داستان در بخش اول کتاب به صورت نامه ها یا دست نوشته هایی است که «ناصر» برای همسر خواهرش «منصوره» که عضو دانشجویان کنفدراسیون در امریکا است فرستاده می شود. نویسنده ای (خیالی) این نامه ها را بعدها جمع آوری و تدوین کرده است. از بخش دوم به بعد داستان مستقیماً و بدون واسطه، توسط ناصر شخصیت اصلی داستان بازگو می شود.
«ناصر» شخصیتی است سرخورده، ناتمام و نیمه متوهم که در حقیقت، در جست و جوی ارزشهای خویش از طریق شناخت دقیق پدر است. طرح داستان غیرخطی و آمیزه ای از واقع بینی و رویاست. چنان که سبک و سیاق محمد محمدعلی است، بافت اجتماعی و طبقاتی داستان را مردم عادی و پایین دست جامعه تشکیل می دهند. خط زمانی داستان به طور تقریبی از دهه ی سی شروع و احتمالا تا میانه های دهه ی شصت تداوم مییابد. لاجرم در این خط زمانی دو واقعه ی بزرگ سیاسی هم رخ داده است؛ سرنگونی حکومت دکترمصدق و انقلاب پنجاه و هفت، که به اولی اشاره ای گذرا و مجمل شده، اما وقوع انقلاب، تاریخ شناسی، و همچنین پیامدهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن، بخشی مهم از مضمون و معنای داستان را به خود اختصاص داده است.
قتل «فتح الله رزاقی» ، پدر ناصر(راوی داستان) هم زمان است با جشن های آبان (سالگرد تولد محمدرضا پهلوی). روایت داستان واپسنگرانه و در دهه ی شصت، و بصورت دست نوشته هایی صورت گرفته که ناصر برای همسر خواهرش «منصوره» به آمریکا ارسال کرده است. در این نامه ها، ناصر شرح مکاشفات خود را از روابط پدرش از طریق بازخوانی خاطرات مبهم و نشانه پردازی ها و حتی اوهام و خواب ها، برای همسر منصوره می نویسد. او در تلاش است تا هرچه سریعتر قاتل پدرش- احمد کدخدا منش- را به پای چوبه ی دار برساند. در نهایت قاتل در زندان خودکشی می کند و از خود نامهای به جای می گذارد که فاش می سازد او اساساً از همشهریان و آشنای قدیمی پدرش بوده است که بعدها با همسرش صفیه به تهران آمده و به دلیل تنبل پروری، طفیلی وار به زندگی فتح الله رزاقی چسبیده است. رابطه ی لرزان و ناخرسندانه ی فتح الله و همسرش بلقیس، زمینه ساز نزدیکی او به صفیه (همسر قاتل )می گردد. بعد در طول داستان و بعد از کشته شدن صفیه در اثر بمباران هوایی در تهران ، آشکار می شود که محترم فرزند آخر صفیه فرزند نامشروع فتح الله رزاقی است.
آنچه که در این گفتار کوتاه لازم است گفته شود این است که نویسنده در این داستان با توجه به تجربیات زیسته و شهودیاش، بسیار صادقانه و صمیمی به مرور زندگی روزمرهی مردم، و به خصوص تاریخ و جامعه شناسی معاصر ایرانِ پس از انقلاب پرداخته است. او هرگز شخصیت های داستانش را وادار نمی کند چیزی بگویند، کاری کنند و حتی فکری کنند که از وجود اجتماعی آنها برنخاسته باشد. کنش اشخاص داستان، در هم سازی کامل، با مفهوم، و با نقشهای داستانی شان، با توجه به فضای اجتماعی و زمان خود صورت گرفته است. زبان روایت ساده و به دور از تصنع و لحن شخصیت ها، برابر و منطبق بر موقعیت اجتماعی و فرهنگی آنهاست. با این حال به نظر می رسد، بخشی از داستان، در چندین جا از طریق کابوس روایت می شود. همانگونه که فروید معتقد است، زبان خواب الزاماً مرموز، استعاری و کنایی است و از نظام زبانی شخص نائم متابعت می کند. در بخشی از کتاب، یازده صفحه به روایت یک کابوس اختصاص داده شده است. گرچه نویسنده در این کابوس، عناصری را قرارداده است تا آن را از نظم و صورت منطقی زبان متمایز و خارج کند، اما یکپارچگی موضوع، مرتبط بودن ماجرای خواب با موضوع رمان و فقدان نظام متافوریک بر ساخت زبانی اش، از باور پذیری آن به شدت کاسته است.
رمان «نقش» پنهان» بی شک یکی از اجتماعی ترین آثار ادبیات داستانی فارسی است که ارزش بازخوانی، تدقیق و نقد همه جانبه را دارد. در پایان این گفتار به نقل قولی از «سیمون دوبوار» می آویزم که «خواننده همواره وارد جهان نویسنده می شود.» آنها لاجرم به جهان او خواهند پیوست، در آن فروخواهند رفت و ذهنیت او را با عینیت خویش کامل خواهندکرد.
تمام نوشته هاي اين وبلاگ، (اعم از شعر ، داستان يا مقاله ) به قلم نويسنده وبلاگ مي باشد.چنانچه مضمون يا اثري از ساير نويسندگان درج گردد، منبع آن جهت اطلاع خوانندگان محترم ذكر مي شود. چاپ و كپي برداري از مطالب اينجانب در اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است.