نویسنده در مقام شاهد*

نویسنده در مقام شاهد*

نگاهی به رمان دست نوشته ها، نوشته ی فرهاد کشوری

فرشید فرهمند نیا

 

در رمان دست نوشته ها، با راوی اول شخص در مقام شاهد (Witness) روبه رو هستیم و با روایتی که با جزئیات کامل به مسئله ی شهادت دادن (Testimony) و تبعات آن برای سوژه ی انسانی می پردازد.

در این رمان، راوی قصه(بیژن) تنها شاهد قتل رازآلود یک نویسنده است. او، علاوه بر این مشکل، با معضل دیگری هم روبه روست: اگر چه شاهد حضور قاتلی چهارشانه با موی پرپشت و کت و شلوار قهوه ای بوده، چون صورت او در تاریکی قرار داشته موفق به دیدن چهره اش نشده و فقط پرهیبی از او را به ذهن سپرده است. شخصیت روان رنجور وسواسی بیژن – که در تعقیب و گریزهایش در جست و جوی ردپای قاتل گویی مدام با همزاد یا سایه ی نفس خود در کسوت مردی سورمه ای پوش مواجه می شود- جنبه ی اقرارگونه و روانکاوانه ی اثر را تقویت می کند.

اما نکته ی بسیار مهم درباره ی شخص شاهد این است که او دارای فردیتی بسیار خاص و منحصر به فرد است که باعث می شود خود را تنها ناظر رخدادی یگانه بداند و، از این رو، این که دیگران باورش کنند برایش مهم تر است از این که آن چه را به چشم دیده اثبات کند. در عمل شهادت دادن، حتی اگر شاهدان یک قتل چند نفر باشند، باز هم از هرکدام خواسته می شود از منظر خاص خودشان بر حادثه و جزئیاتش صحه بگذارند. پس شهادت دادن مستلزم قرار داشتن در مکانی خاص و برخورداری از چشم اندازی ویژه است و اتفاقاً همین فردیت خاص است که به شهادت فرد اعتبار عام و همگانی می بخشد. ویژگی اصلی شهادت معتبر این است که بارها و بارها  قابل تکرار باشد و همچنین این که اگر هرکس دیگری هم جای آن شخص شاهد بود همین صحنه ها را می دید و بازگو می کرد. بدین معنا، شهادت، اگرچه کاملاً شخص محور است، بسیار عام و همه شمول نیز هست. به همین سبب مرسوم است شاهد از ابتدا خود را متعهد می کند به این که اگر لازم باشد، شهادت خود را بارها و بارها و عیناً مانند قبل، تکرار کند، تا جایی که می توان گفت شهادتش چیزی بیش از تکرار نیست یا، به بیان ژاک دریدا، شهادت اساساً همان قابلیت تکرار کردن است و این همان چیزی است که در رمان دست نوشته ها به کرات و به شکل بیمارگونه ای اتفاق می افتد و تبدیل به نوعی وسواس فکری(Obsession) در کنش و گفتار راوی می شود. کشوری به خوبی توانسته استعاره ی شاهد در مقام نفس نویسنده ی ترس خورده و متوهم را بپروراند و بی سبب نیست که زاویه ی دید اول شخص را برای روایت خود برگزیده تا نشان دهنده ی صبغه ی اتوبیوگرافیک هر شهادت دست اولی از این گونه باشد.

از سوی دیگر، شاهد باید کشف کند چگونه می تواند کاری کند که اظهاراتش شنیده و باور شوند تا موقعیت و چشم انداز غیرقابل جایگزین خود را رسمیت ببخشد، پیش از آن که در دام استدلال آوری و اثبات خویش بیفتد. شخص شاهد همواره در موقعیت پارادوکسیکال قرار دارد؛ مجبور است هم به شرایط حاکم و قواعد موجود تن بدهد تا شنیده شود و هم طرز بیان خاص و تآثیرگذار خود را برای شهادت دهی، چنان شاعری، ابداع کند. پارادوکس شهادت دادن به زعم موریس بلانشو همین است: آن راز معطوف به شهادت نه می تواند گفته شود، نه می تواند گفته نشود، بلکه همواره در مرز میان گفته و ناگفته گرفتار می ماند و در نهایت همین تلاش برای گفتن و بازگفتن است که آن چه را باید گفته شود مبهم و غیرقابل دریافت می کند. این جاست که شباهت های خیزه کننده  ی دو تیپ  شحصیت- یعنی شاهد و نویسنده- وضوح بیشتری می یابد و بدان جا راه می برد که بتوان گفت اساساً کار نویسنده چیزی جز مجموعه ای از شهادت دادن ها و روایت هایش چیزی جز مجموعه ای از شهادت های مکتوب نیست. روشن است که شهادت مکتوب(کاری که راویان رمان های کشوری با وسواس و جزئی نگری بسیار انجام می دهند.) امکان بیشتری برای ثبت، ردیابی، تکرار و یادآوری های بعدی ایجاد می کند.

رمان کشوری قدم به قدم جست و جوگر جنبه های رازآلود و نامکشوف این قتل است، اما همیشه بخش هایی از این ماجرا را کور و نادیده و تاریک باقی می گذارد. در این رمان، به قول بلانشو، همواره چیزی هست که دیده نمی شود. انباشت داستان از این نقاط کور و نادیدنی ها نشان دهنده ی ماهیت بنیادی فرایند نوشتن نزد نویسنده است و بازتابی از این نکته که نوشتن اساساً مستلزم قرارگرفتن در موقعیت کوری است و، به قول دریدا، می نویسیم بی آن که ببینم. اما، علاوه بر این، این نقاط کور و نادیدنی در رمان دست نوشته ها موجد احساس تعلیق و کشش داستانی برای پیشبرد روایت هم می شوند. ابهام ها و نقاط کور داستان دیری می پایند و وسواس فکری راوی نسبت به مرد سورمه ای پوش هم فقط زمانی رفع می شود که راوی بر تردیدهای خود غلبه و شهادتش را رسماً اعلام می کند و آن زمان است که دیگر مرد سورمه ای پوش محو می شود.

همین خط سیر در رمان بعدی کشوری، کشتی توفان زده (چشمه 1394)، به گونه ای دیگر ادامه یافته است. در آن جا، راوی، باز هم در مقام شاهد، درحال بازخوانی زوال تدریجی شخصیت میرمهنا، دریانورد مشهور جنوبی، و روایتگر افول اتوریته ی نافرجام اوست. میرمهنا یک شخصیت تاریخی شناخته شده است، اما کشوری در رمان کشتی توفان زده جنبه های ملموسی از واقعیت تاریخی را با عناصری از واقعیت داستانی برساخته ی خودش به عنوان نویسنده در هم آمیخته و مجالی برای قضاوت بی طرفانه درباره ی سرگذشت میرمهنا و آن چه از افق زمانی حال حاضر می توان درباره اش برداشت کرد فراهم آورده است. در هر حال، اگر قائل باشیم دیدن نزد نویسنده نه فقط همین ثبت ساده ی نورها و سایه ها بلکه درک غیاب و فقدان هاست، آن گاه باید گفت فرهاد کشوری برای درست دیدن تلاش قابل قبولی کرده است.

 

*- ماهنامه ی شهر کتاب، شماره 8، سال اول اردیبهشت 1395، ص 126

 

از زبان نويسنده

 

   

از زبان نويسنده:  

چهار رمان از کارهای اخیر من امسال در نمایشگاه عرضه می‌شود: رمان «دست‌نوشته‌ها» را نشر نیماژ منتشر کرده که رمانی است پلیسی، البته برخلاف آثار این نوع ژانر، کارآگاهی وجود ندارد که در جستجوی قاتل وارد ماجرا شود. شاهد (بیژن احمدی) به دنبال قاتلی می‌گردد که چهره‌اش را ندیده است. همچنان که قاتل هم به دنبال شاهد است تا او را از پای دربیاورد. رمان «صدای سروش» (نشر روزنه) روایت زندگی یک جاسوس انگلیسی به نام مستر جیکاک است که برای به راه‌انداختن جریانی در مخالفت با ملی‌شدن صنعت نفت و دکتر محمد مصدق به منطقه‌ای در ایل بختیاری می‌رود. در مدت کوتاهی اکثر مردم منطقه او را مرد مقدسی می‌دانند که آمده تا از زحمت و مشقت زندگی کوچ‌نشینی برهاندشان و نام دشمن «صاحب وجود» را که کسی به جز دکتر مصدق نیست به آنها بگوید تا تکلیفشان را با او روشن کنند. بعد آن‌ها را به جایی ببرد که نه مرگی باشد و نه درد و رنجی و آنچه نیاز دارند بی‌زحمت و کار به در خانه‌هایشان بیاید. آنها چنان به «جیکاک» ایمان دارند که کشتزارهایشان را به حال خود رها می‌کنند تا نابود شوند.

رمان «کشتی توفان‌زده» (نشر چشمه) روایت دو داستان به موازات هم است: داستان‌هایی که با وجود چند قرن تفاوت زمانی، آدم‌های هر دوشان بحران‌زده‌اند و در هر دو داستان آدم‌ها گرفتار ناخدایی‌اند که تنها به دنبال منافع خودش است. یکی از داستان‌ها را از زندگی و کار در جزیره خارگ گرفته‌ام. سال‌های ۷۷ و ۷۸ در دو شرکت خصوصی پیمانکاری طرح و توسعه پتروشیمی خارگ کار می‌کردم. مهندس، مدیر و صاحب شرکت که به عالم و آدم مقروض و ممنوع‌الخروج است با حقه‌ای از جزیره می‌رود و کارکنان طلبکار را دست خالی جا می‌گذارد. داستان دوم سرگذشت میرمهنا است که هم‌عصر کریم‌خان زند است. او بعد از شکست‌دادن هلندی‌های حاکم خارگ، سه سال در آن جزیره حکومت می‌کند. در سال‌های حاکمیتش بر جزیره، ناخداها و ملوانان کشتی‌های ایرانی و کشورهای دیگری را که گذرشان به حوالی خارگ می‌افتاد به وحشت می‌انداخت و بسیارشان از غارت و کشتارش در امان نمی‌ماندند. میرمهنا وقتی از سپاه کریم‌خان شکست می‌خورد، خانواده‌اش را هم در جزیره رها می‌کند و با چندنفر از اطرافیانش و ثروتش از جزیره می‌گریزد.

چهارمین رمان «مریخی» (نشر نیماژ) است که داستان زندگی مهرداد بهرامی است که بعد از ۲۴ روز کار در ماهشهر برای گذران شش روز مرخصی به شهر محل زندگی‌اش، شاهین‌شهر می‌آید. او در هر مرخصی دو رمان می‌خواند. در اولین روز مرخصی‌اش می‌خواهد رمان «مرگ آرتمیوکروز» از کارلوس فوئنتس را بخواند. تا آخر رمان و پایان مرخصی‌اش نمی‌تواند حتی یک صفحه از رمان را بخواند، چون اشخاصی به طرق مختلف مزاحمش می‌شوند. کسانی که از کتاب‌های قصه بیرون می‌زنند، به عصر داستان می‌آیند و زبان آدم‌های داستان را نمی‌فهمند. مشکل مهرداد بهرامی ناهمزمانی‌اش با این آدم‌ها است. شخصیت‌های رمان در زمان‌های متفاوتی زندگی می‌کنند و عذابش می‌ماند برای آدم‌های عصر داستان چون مهرداد بهرامی که شیفته ادبیات داستانی است: «ادبیات داستانی نابغه ندارد. غول دارد. برای غول بودن باید هم قد و قواره ی داستایوسکی و تولستوی و چخوف و کافکا و جویس و فاکنر باشی. این گوی این هم میدان. نیوتون نابغه بود. چون وقتی سیب از درخت افتاد، پیش از خوردنش رفت دنبال علت افتادنش.»

من و نمایشگاه کتاب: از هفت‌خوان نشر تا نمایشگاه کتاب

در سه دوره به نمایشگاه کتاب تهران رفته‌ام. در آن سال‌ها، نمایشگاه کتاب در محل دائمی نمایشگاه‌ها برگزار می‌شد. استقبال مردم از نمایشگاه خوب و غرفه‌های ناشران معتبر شلوغ بود. هر سال عده‌ای از ناشران بر سر متراژ و محل غرفه‌هایشان و نحوه تقسیم آن‌ها معترض‌اند. برای رفع این معضل، باید کارهای نمایشگاه را به ناشران واگذار کنند. متاسفانه در مواردی کتاب‌هایی را که مجوز چاپ گرفته‌اند از غرفه‌ها جمع می‌کنند. آن‌هم کتاب‌هایی که از هفت‌خوان نشر می‌گذرند تا به چاپ برسند. ناشران باید بتوانند از صاحب‌نظران در حوزه‌های ادبیات داستانی، شعر، تئوری و نقد ادبی، هنر، تاریخ و علوم انسانی که آثار شاخصی در این رشته‌ها تالیف یا ترجمه کرده‌اند، دعوت کنند تا با حضور در جلسه‌های سخنرانی و پرسش و پاسخ به غنای نمایشگاه بیفزایند. جای عده‌ای از ناشرانی که سال‌های متمادی خدمات بسیاری به ادبیات و هنر و تفکر و فرهنگ جامعه ما کرده‌اند، در میان برگزیدگان نشر خالی است.

کتاب‌های پیشنهادی من: تاریخ شفاهی ادبیات ایران

پیشنهادهای اولم از مجموعه کتاب‌هایی است که گفت‌وگومحور هستند. یکی از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، کتاب «گفت‌وگو با محمدعلی سپانلو» است که راوی گوشه‌هایی از تاریخ ادبیات و روشنفکری ما است. و دیگری از مجموعه گفت‌وگوهای ادبیات معاصر است که اختصاص دارد به امین فقیری و نشر «نشانه» منتشر کرده است. پیشنهادهای بعدی‌ام هم از ادبیات داستانی ایران است که نیاز به حمایت و دیده‌شدن بیشتر دارند. «یزله در غبار» (نشر ثالث) نوشته علی صالحی، «شهریور هزاروسی‌صد و نمی‌دانم چند (نشر قطره) نوشته طلا نژادحسن، «چسب و قیچی در گزارش یک ذهن اجاره‌ای (نشر بوتیمار) نوشته علی قنبری، «این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد» (نشر بوتیمار) نوشته قاسم کشکولی، «سایه تاریک کاج‌ها» (نشر نیماژ) نوشته غلامرضا رضایی، و کار درخشان داریوش احمدی با عنوان «خانه کوچک ما» که نشر نیماژ منتشر کرده است. و یکی دو کتاب هم از ادبیات داستانی جهان: دو رمان از فوئنتس در نشر ماهی، «سر هیدرا» با ترجمه کاوه میرعباسی، و «نبرد» ترجمه
عبدا... کوثری، یک مجموعه‌داستان از فاکنر با نام «جنگل بزرگ» (نشر افق) ترجمه احمد اخوت و یک کتاب نظری با نام «چگونه ادبیات بخوانیم» (نشر لاهیتا) نوشته تری ایگلتون با ترجمه مشیت علایی.

 

روزنامه آرمان امروز ، شماره 3035، چهارشنبه 22 ارديبهشت 95

ميراث پدري

 

 

ميــــــــــــــــــــــــــــــــــراث پدري

فرهاد كشوري

 

اگر بلیط می خریدم، برای رفتن به سینما مشکلی نداشتم و هیچ مانعی سر راهم نبود. اما برای رفتن به باشگاه، به خصوص اگر به مناسبت جشنی، خواننده ای از تهران می آمد، آن شب به دردسر می افتادم. نمی شد همراه دوست و آشنایی و یا لابه لای کسانی که از در باشگاه تو می رفتند هل خورد و تو رفت. دونفر از اعضای هیئت مدیره، ناظر ورود افراد به باشگاه بودند. در این شب ها من باید با ترفندی از دیوار فلزی حیاط باشگاه خودم را بالا می کشاندم و با ترس از ناتور و ژاندارم و بعدها پاسبان می رفتم تو. خوان بعد را پشت سر می گذاشتم و خودم را به محوطه ی تابستانی و یا سالن زمستانی باشگاه می رساندم. علت همه ی این دردسرها عضو نبودن پدرم در باشگاه بود. حرف های من و برادرم فریدون که نه سالی از من بزرگتر بود برای عضویت در باشگاه، بر پدرم اثری نداشت. فریدون چون والیبالیست و بسکتبالیست خوبی بود مشکلی نداشت. اما من باید برای خودم فکری می کردم. شبی که الهه برنامه داشت و من از روی دیوار فلزی باشگاه رفتم تو، یادم نمی رود. نمی دانم ناتور کجا کمین کرده بود که یکمرتبه سر و کله اش پیدا شد. تا دیدمش پا گذاشتم به فرار. چهل پنجاه قدمی با محوطه ی تابستانی فاصله داشتم و الهه می خواند. بیست قدمی ندویده بودم که شیئی از کنار سرم گذشت و سه چهار قدم جلوترم زمین خورد. غلتیدن آجر را دیدم. ناتور دیگر دنبالم نیامد. رفتم لابه لای جمعیتی که سرپا ایستاده بود به تماشا و الهه را روی سن دیدم. تازه آن موقع بود که ترسیدم. از خودم می پرسیدم اگر آجر به سرم می خورد چه می شد؟ در طول آوازخوانی الهه آجری که از کنار سرم گذشت، مدام به یادم می آمد.

پدرم می گفت سینما، علی الخصوص باشگاه آدم را از راه به در می کند. من شیفته ی سینما بودم و هیجان بازی لوتو را هم دوست داشتم. شب های پنجشنبه در باشگاه لوتو بود. شماره ها تک تک از کیسه ای که عددهای تویش خوب به هم می خورد، بیرون می آمد و گاهی مجری بازی لوتو، گفتن شماره را با اداهایی به تأخیر می انداخت تا هیجان بازی را بیشتر کند. آن موقع من دل توی دلم نبود تا شماره را بخواند. اول ها که کوچکتر بودم می نشستم و تماشا می کردم. از دوم دبیرستان ، بعضی از پنجشنبه ها یک تومان می دادم و بلیطی می خریدم و مداد بدست منتظر می ماندم تا مجری بازی شماره های بلیط ام را بخواند و رویشان ضربدر بزنم. هیچ وقت نبردم. همیشه کنار یکی از اعضای باشگاه می نشستم که اگر برنده شدم بلیط ام را به او بدهم تا اعلام کند.

ما عضو باشگاه نبودیم و اصرار فریدون هم بی فایده بود. پدرم همیشه جواب حاضر آماده ای داشت و از حرام بودن باشگاه می گفت. در جوابِ درخواست عصرهای دوشنبه ی فریدون که ازش می خواست برود سینما، همان حرف های حاضر و آماده را تحویلش می داد. اکراه پدرم از رفتن به سینما ادامه داشت تا غروبی که فریدون از فیلم گاری کوپر گفت که آن شب نمایش اش می دادند. برخلاف دفعات قبل پدرم حرفی نزد و درباره ی مضرات سینما و باشگاه چیزی نگفت. آخر دوستانم به او گاری کوپر می گفتند. با آن کلاه شاپو و پوتین ایمنی و لباس کار آبی و انبر دست توی جلد چرمی متصل به کمربندش، وقتی از سرکار می آمد و پا به کوچه ی میان لین ها می گذاشت، دوستانم می گفتند گاری کوپر آمد. لابد به گوشش خورده بود و حالا می خواست بداند گاری کوپر کیست. شاید هم یکی از همکارانش از یکی از فیلم های گاری کوپر برایش حرفی زده بود. آن شب لباس پوشید و کلاه شاپو اش را سرش گذاشت. من و پدرم و فریدون راه افتادیم به طرف سینمای کارگری البرز. جلو در ورودی سینمای تابستانی هرکدام از دوستانم که من و فریدون را همراه پدرم می دید، تعجب می کرد. فریدون دوتا بلیط پنج ریالی بزرگسالان و یک بلیط دوریال و ده شاهی کودکان و نوجوانان خرید. از در ورودی سینمای تابستانی که تو می رفتیم، علیزاده، کنترلچی سینما، بلیط ها را از فریدون گرفت. با تعجب نگاهمان کرد و لبخندی به فریدون زد. حالت چهره اش انگار می گفت چه خبر شده که بابات آمده سینما؟ عکس العمل فریدون را ندیدم. رفتیم توی سینما. پدرم می خواست روی صندلی های یکی دو ردیفِ آخر سینما بنشینیم. فریدون گفت فرهاد از اینجا پرده را خوب نمی بیند. بالاخره به صندلی های میانی سینما رضایت داد. پدرم میان مان نشست. من طرف راستش بودم و فریدون دست چپ اش. پیش از شروع فیلم، اول سرود شاهنشاهی بود و بعد نیوز یا اخبار که همیشه این طور شروع می شد: اخبار بریتیش موریتون، ابوالقاسم طاهری از انگلستان گزارش می دهد. من بخش ورزشی اخبار را که فوتبال باشگاهها یا تیم ملی انگلیس را نشان می داد دوست داشتم. پدرم از وقتی نشست روی صندلی و به پرده ی سفید چشم دوخت، انگار بی تاب بود. شاید فکر می کرد فریب خورده. فیلم شروع شد. مطمئن بودم تأثیر فیلم باعث عضویت مان در باشگاه می شود. فیلم پیش می رفت و من دیگر حواس ام به پدرم نبود. بعد ماجراهای فیلم به جایی رسید که «گاری کوپر» لب بر لبان «زن فیلم» گذاشت و بوسیدش. پدرم انگار دست پاچه شده باشد، گفت: «نگاه نکن! نگاه نکن!»

بلافاصله پنجه ی دستش را آورد جلو صورتم گرفت. من رو کردم به پدرم و دیدم خودش دارد نگاه می کند. به فریدون حرفی نزد.

گفت: «مگر نگفتم نگاه نکن!»

من همان طور که از بالای پنجه اش، به پرده و صحنه ی بوسه ی طولانی فیلم نگاه می کردم، گفتم: «من که چیزی نمی بینم.»

به صحنه ای نگاه می کردم که در همان ده یازده سالگی هم وقتی پیش می آمد دلم می خواست همچنان ادامه می داشت. پدرم حتماً به پرده خیره بود، چون نمی دانست پنجه ی دستش تنها تا نوک دماغم می رسید. یک بار دیگر صحنه ی بوسیدن تکرار شد. پدرم این بار پنجه اش را جلو چشمان ام گرفت و گفت «نگاه نکن!»

آهسته خودم را بالا سراندم و گفتم: «چیزی نمی بینم.»

فیلم تمام شد و از سینما بیرون زدیم. هفتاد هشتاد قدمی رفتیم و افتادیم توی تاریکی بازار. پدرم حرفی نمی زد و شاید داشت به ماجراهای فیلم فکر می کرد. من و فریدون هم حرفی نمی زدیم. از کنار بازار گذشتیم که پدرم شروع کرد به حرف زدن از صحنه های هیجان انگیز فیلم و از هفت تیر کشی های گاری کوپر. من با خودم گفتم مشکل عضویت حل شد. فردا حتماً تقاضای عضویت می دهد. جلوتر که رفتیم آن صحنه هایی را که برایمان گفته بود، دوباره ازشان حرف زد. فریدون دستش را از پشت کمر پدرم  پیش آورد و شانه ام را فشرد؛ یعنی عضویت باشگاه درست شد. به خانه که رسیدیم پدرم باز هم شروع کرد به حرف زدن از ماجراهای فیلم.

شب با این فکر به خواب رفتم که از فردا عضو باشگاه ایم و دیگر برای دیدن خواننده ها و شنیدن آواز شان و  شب های لوتو و کتابخانه مشکلی ندارم.

صبح وقتی بیدار شدم پدرم رفته بود سرِ کار. فریدون گفت: «گاری کوپر زد تو خال!»

عصر پدرم از سرِ کار برگشت. با همان کلاه شاپو و انبردست توی جلدِ وصل به کمربندش. لباس هایش را درآورد و لباس خانه پوشید. رفت توی حیاط، دست و صورتش را شست و آمد نشست توی سالن که محل نشیمن و از دو اتاق دیگر خانه بزرگتر بود. مادرم استکانی چای توی سینی جلوش گذاشت. من روبه رویش نشستم و فریدون سر پا ایستاده بود و می خواست برود بیرون. پدرم چایش را که خورد. فریدون گفت: «تقاضای عضویت دادی؟»

پدرم گفت: «نه.»

فریدون گفت: «چرا؟»

پدرم گفت: «باشگاه حرامه.»

گاری کوپر هم کار خودش را نکرد. پدرم آدمی بود که سرش توی کار خودش بود. اما دست به نصیحتش بد نبود. مثل شبی که از خانه ی مجید گِمبِل کتاب به دست آمدم خانه و می دانستم از این که توی کوچه صدایم کرد و خودم را به نشنیدن زدم، ازم عصبانی است. آمده بود توی کوچه جلو درِ حیاط، من و بچه های لین و مجید گِمبِل را دید و صدایم زد. من هم برای این که جلو بچه ها کنف نشوم خودم را به نشنیدن زدم. زیر بغل مجید گِمبِل را گرفته بودیم و می بردیم طرف خانه اش. مجید چون قدش کوتاه بود به او گِمبِل می گفتند. آن شب پدرم تا یادش می آمد، شروع می کرد که این آدم عرق خور است و شراب می خورد و تو و بچه های دیگر باید زیر بغل اش را بگیرید و برسانید خانه اش. مجید گِمبِل بد مست بود. اکثر شب ها تا خرخره می خورد و تلوخوران از باشگاه بیرون می زد. در راه خانه، بارها زمین می خورد. توی کوچه ی میان لین ها که می رسید اگر من و بچه های دیگر بیرون بودیم می رفتیم زیر بغلش را می گرفتیم و می بردیم می رساندیم خانه اش و تحویل زنش، کوکب می دادیم. کوکب غر می زد که باز هم مست کردی؟ ما توی حیاط می ماندیم تا کوکب شوهرش را ببرد توی خانه و برگردیم به کوچه. مجید گِمبِل آن شب جلو در سالن ایستاد. رو کرد به من و گفت: «فرهاد بیا!»

من پشت سرشان رفتم توی سالن، کفش هایم را درآوردم و همانجا جلو در ایستادم. محید گِمبِل به کمک کوکب تلوخوران رفت آخر سالن و پشت داد به دیوار کنار پنجره یِ پشتی خانه. کوکب گفت: «چه کار فرهاد داری؟ می خوای این هم مثل خودت بشه؟»

مجید گِمبِل گفت: «فرهاد بچه ی روشنی یه.»

از این حرفش خوشم آمد. درحالی که من تا آن موقع تنها قصه ی امیرارسلان نامدار و چند کتاب از میکی اسپیلین خوانده بودم. مجید گِمبِل. دست برد یکی از کتاب هایش را از کف پنجره برداشت، به عنوانش نگاه کرد و بعد به طرفم گرفت. رفتم و کتاب را از دستش گرفتم. کتابی از میکی اسپیلین بود که من نداشتم.

وقتی خداحافظی کردم و راه افتادم، صدایش را از پشت سر شنیدم: «عجب قلمی داره میکی اسپیلین.»

کتاب را بردم زیر کتاب و دفترهایم گذاشتم، به سالن رفتم تا مادرم سفره پهن کند و شام بخوریم. عجله داشتم که هرچه زودتر بروم سراغ کتاب و دور از چشم پدرم ماجراهای کارآگاه مایک هامر را دنبال کنم.

فریدون دیگر بی خیال عضویت باشگاه شده بود. اگر هم دلش می خواست ما عضو باشگاه بشویم، فقط به خاطر من بود و الا خودش مشکلی نداشت. من هم بی صبرانه منتظر می ماندم تا غروب دوشنبه بیاید و خودم را به جلو در ورودی سینما برسانم. می رفتم ردیف اول، اگر جا گیرم نمی آمد، ردیف دوم می نشستم. وقتی «آرتیست فیلم» سر بزنگاه می رسید، ما بچه های دو سه ردیف جلو، کف می زدیم و غر و لند و فریاد اعتراض تماشاچیان ریف های وسط و آخر را می شنیدیم که از سروصدایمان دلخور بودند. روز بعد هم پشت لین، با بچه ها ماجراهای فیلم را برای هم تعریف می کردیم و خسته نمی شدیم. به خصوص اگر فیلم وسترن بود. تکرار نمایش فیلم ها در شب های چهارشنبه را هم می دیدم. پدرم هرچند باشگاه را حرام می دانست اما مانع سینما رفتن ام نمی شد. هروقت پول سینما می خواستم می داد. برای ورود به باشگاه در شب های جشن از همان روش سابق ام استفاده می کردم. پانزده سالم بود که پدرم بازنشسته شد. وقتی هفده هیجده  سالم شد، همراه دوست و آشنایی می رفتم باشگاه. اما همیشه نگاه اعضای هیئت مدیره ی جلو در ورودی باشگاه که با اکراه ورودم را می پذیرفتند، آزارم می داد.

علاقه ام به مطالعه علت دیگری بود که دوست داشتم پدرم عضو باشگاه باشد. در طرف چپ دیوار سالن بیلیارد، کمد ویترین دار کتابخانه ی اعضای باشگاه بود. صد جلدی کتاب داشت. آن هم در شهرکی که کتابفروشی نداشت، غنیمت بود. یادم نمی رود که چطور با حسرت از پشت ویترین قفل کرده، به عطف رمان بینوایان، ترجمه ی حسینقلی مستعان نگاه می کردم. رمانی که فیلم ها و سریال هایش را تا حالا دیده ام، اما آن را نخوانده ام. حسرت نخواندن رمان بینوایان هنوز در دلم مانده است.

پدرم مخالف خواندن کتاب های غیر درسی بود. می گفت کار یک محصل فقط خواندن کتاب های درسی اش است. وقتی کتاب امیرارسلان را دستم دید، کلاس چهارم دبستان بودم. اولین کتابی بود که می خواندم و چه لذتی می بردم از ماجراهای امیرارسلان. هرچند خواندن بعضی از کلماتش برایم سخت بود، اما هرطور بود شوق خواندن و سر درآوردن از کارها و دلاوری های امیرارسلان و عشق اش فرخ لقا، نمی گذاشت کتاب را زمین بگذارم.

پدرم تا کتاب را دستم دید، لابد از شکل روی جلد شناخت اش که گفت: «مگر نمی دونی نباید قصه ی امیرارسلان را بخونی؟»

از حرف اش تعجب کردم و گفتم: «چرا نباید بخونم؟»

گفت: «هرکس تا آخرش را بخونه آواره می شه.»

کتاب را کنارم روی قالی گذاشتم، درحالی که تشنه ی خواندنش بودم. منتظر ماندم تا پدرم بلند شد رفت توی حیاط. من هم دور از چشمش، کتاب به دست رفتم روی تپه ی پشت لین، لب دره روی تخته سنگی نشستم و تا تاریکی هوا ماجراهای امیرارسلان را دنبال کردم. هیاهوی بچه های پشت لین هم مانع کتاب خواندن ام نبود. هوا که تاریک شد رفتم خانه و کتاب را پشت رختخواب ها گذاشتم. چند روز بعد کتاب را تمام کردم و روزهای بعد را با یادآوری دلاوری های امیرارسلان و عشق اش فرخ لقا گذراندم. خودم را به جای امیرارسلان می گذاشتم و برای به دست آوردن فرخ لقا در خیالم تلاش می کردم و می جنگیدم و منتظر می ماندم تا دوشنبه بیاید و بروم سینما و با شوق به تماشای فیلم بنشینم. حتی فیلم هایی مثل «زندگی شیرین» که جنگ و جدالی نداشتند و بعضی وقت ها حوصله ام را سر می بردند تا آخر می دیدم. تنبیه گاه گاهی سینماروان در سرِ صفِ اولِ صبحِ دبستان هم مانع سینما رفتن ام نمی شد.

شاید علت حساسیت پدرم به کتاب های غیر درسی عقب افتادن ما از درس و مدرسه بود. شاید سرنوشت کتابخوان ها را در کودتای بیست و هشت مرداد دیده بود و نگران فرزندانش بود که مبادا روزی همان بلا به سرشان بیاید. شاید هم هم علت دیگری داشت، اما هرچه بود کتاب های داستان و رمان را رقیب کتاب های درسی می دانست. شاید اگر سواد داشت این طور فکر نمی کرد. پدرم سواد نداشت تا کارنامه ی دبستان و برگه ی نمره های امتحانی دبیرستان ام را بخواند و از آن ها سر دربیاورد. آخرِ هر سال تحصیلی، وقتی نتیجه ی امتحانات را می دادند، می پرسید: «چه کردی؟»

می گفتم: «قبول شدم.»

وقتی تجدید می شدم هم می گفتم قبول شدم. پدرم همیشه دست بر شانه ام می گذاشت، من را به طرف خودش می کشاند، صورتم را می بوسید و می گفت: «بارک الله! بارک الله به پسر درس خونم.»

شادمانی را در چهره اش می دیدم و از این که گاهی فریب اش می دادم شرمنده می شدم. می ترسیدم حقیقت را بگویم و چند روزی سرزنش بشنوم و به چشم فرزندی درس نخوان به من نگاه کند.

هرچه سن ام بیشتر می شد از پدرم دورتر می شدم. هرچند مرد مهربانی بود اما یادم نمی آید نشسته باشیم و با هم گپی طولانی زده باشیم. کم حرف بود و حرف هایش را خیلی خلاصه می گفت. همیشه دلم می خواست می نشست و یکی دو ساعتی از هر دری با من حرف می زد.

بعد از دیدن فیلم گاری کوپر دیگر پا به سینما نگذاشت. از سر کار که می آمد اگر برای خرید بیرون نمی رفت، توی خانه می ماند. ندیدم دوستی داشته باشد. اهل رفت و آمد با همکارانش هم نبود. سه چهار سال آخر عمرش دیگر نماز نمی خواند و من کنجکاو بودم بدانم چرا نماز نمی خواند. وقتی می پرسیدم در جوابم سکوت می کرد.

هرچه به خودم نگاه می کنم نمی بینم چیزی از حرکات و سکنات پدرم در من باشد. نمی دانم شاید باشد و خودم خبر ندارم. برخلاف نظر او، من اگر یک روز مطالعه نکنم آن روز را هدر رفته می دانم. برخلاف او که هیچ دوستی نداشت، من بی دوست نمی توانم سرکنم. اما وقتی به چهره ام در آینه نگاه می کنم، با گذشت هرسال بیشتر شبیه پدرم می شوم. لابد این شباهت چیزهای دیگری را هم با خود دارد.

پدرم دوتا شناسنامه داشت. وقتی کارگر شرکت نفت بود سن اش را کم کرد تا دیرتر بازنشسته شود. در دهه ی سی، اختلاف دستمزد ماهیانه ی کارگران شاغل شرکت نفت با بازنشستگان خیلی زیاد بود. به همین علت سن اش را کم کرد. در سال های آخر عمرش همیشه نگران بود که مبادا کسی او را لو بدهد. شاید نگرانی که گاهی سر به جانم می کند، میراث او باشد، هرچند من دوتا شناسنامه ندارم. اما همیشه در این دنیا چیزهایی هست که  اسباب نگرانی ام بشود.  

حرفی را که در طول سال های کودکی و نوجوانی و جوانی ام مدام ازش می شنیدم، آزار نرساندن به دیگران بود. آزار نرساندن به آدم ها را بالاترین ارزش می دانست. ندیدم با کسی دشمن یا اهل دعوا و مرافعه باشد.. آزار نرساندن به دیگران از جمله میراثی بود که دوست داشت به فرزندانش برسد. من هم همیشه دلم می خواهد در این دنیای بی سرو ته و مخوف، آزارم به کسی نرسد و اگر این طور باشد، کلاهم را می اندازم بالا.

ميراث توفان **

 

                                                             

ميراث توفان

نقدي بر «كشتي توفان زده»1 اثر فرهاد كشوري

غلامرضا منجزي

   

 رمان برخلاف داستان كوتاه فرمي است در هم آميخته؛ تركيبي است كه اصولاً بنا بر لحن شخصي نويسنده شكل مي گيرد و قوام مي يابد؛ مثلاً تركيبي از تاريخ و خاطرات يا سفرنامه. آميزشي از ديروزي نزديك و زماني دورتر. فرم رمان "كشتي توفان زده" بر همين اساس خلق شده است. بدون شك ما زاده ي تاريخي هستيم كه آن را مرتكب شده ايم. «اگر آگاهي تلاش كند كه از سلطه و نفوذ گذشته و ميانجي هاي بين گذشته و اكنون رها شود، يك آگاهي غلط خواهد بود. تأثير قبليِ سنت بر تمام تأملات ما، مجوزي است براي داشتن پيش داوري در مقام فهم.»2 اين سخن گادامر به اين معناست كه راوي «كشتي توفان زده» در مقام فهم صحيح تاريخ در ذهنيت خود، ابعاد عيني و واقعي زندگي جاري را با بخشي از تاريخ به عنوان يك سنت تاثير گذار، تاليف و تركيب مي كند و حاصل آن رماني است مدرن كه بر بستري از واقع گرايي اجتماعي شكل يافته است. بدون شك شكوفايي ابعاد زيباشناسي هر متن ادبي و از جمله اين رمان منوط به بازخواني با تكيه بر سنت هاي ادبي و اطلاعات فرهنگي و تاريخي مخاطب خواهد بود.

بر مدخل رمان، براعت استهلالي است كه وضعيتي ناپايدار و طنزآلود را پيش روي خواننده مي گذارد.«زنگ در مثل بلبل سرما خورده اي به صدا در آمد.»  بلبلي كه بايد خوش بخواند، اما نمي خواند، چون در آن هواي بسيار گرم و شرجي سرما خورده است. وضعيتي پارادوكسيكال و ناپايدار كه با ته مايه اي از طنزي تلخ سراسر رمان را مي پوشاند. درست همين وضعيت در مورد كشتي هايي كه به عدد شخصيت هاي رمان در اثر توفان شرايط اجتماعي و اقتصادي وضعيتي نابه سامان دارند صادق است. «مهندس به ساعتش نگاه كرد، بعد تند سربلند كرد و گفت: ببينيد آقايان، قبلاً هم گفتم، كار توي شركت به اين مي ماند كه آدم بنشيند توي يك كشتي ...دريا كه هميشه آرام نيست...چند روز آرام است گاهي هم يك مرتبه توفاني مي شود.» ص16، اصولاٌ توفان، ميراثي پابرجا و تاريخي است كه وظيفه اش ايجاد تشويش و شرايط هولي است كه برخلاف وجه زمخت و عريان تاريخي اش، در عصر حاضر صورتي استعاري و البته دردناك  دارد كه اساس و بنياد جامعه ي انساني را دست خوش آسيب و تخريب مي كند.

زمينه ي اجتماعي رمان "كشتي توفان زده" زندگي مهاجران شغلي و اقماري است. توزيع ناهمگن جغرافيايي مشاغل و كسب و كار، بيكاري مفرط و نرخ بالاي هزينه هاي زندگي باعث شده است تا عده اي براي يافتن كار و كسب درآمد به مهاجرت و يا كار اقماري دست بزنند. شرايط جنوب كشور و شهرهاي حاشيه اي و برخي از جزاير خليج فارس با تكيه بر صنعت نفت و گاز توانسته است مقصد اين گونه مهاجران موقت باشد. در اين بين جزيره ي خارگ وضعيتي خاص تر دارد. از ديرباز احتمالاً به دلايل امنيتي، براي ورود و خروج به اين جزيره ي نفتي داشتن مجوزهاي قانوني الزامي بوده است و همين خصيصه زمينه را براي استثمار كارگران مهاجر و بسياري از كلاه برداري هاي ديگر فراهم آورده است. كارگراني كه الزام اشتغالشان در جزيره ضمانتي است بر حضور و اميدواري اندك آنها به آينده و محمل مناسبي براي چپاول پيمانكاران، و استعفا يا اخراجشان نيز به معني لغو اجازه ي ورود به جزيره و در نتيجه دست شستن از حقوق معوقه است. درچنين وضعيتي دوگانه بين بودن و ماندن، كولوني وار در خوابگاه هايي سكونت دارند. همه شخصيت ها، تيپ هايي اجتماعي اند كه در بحراني اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي شريك اند و در حالتي استعاري، مسافر يك كشتي اند. فرديت  و عمق شخصيت ها كمتر مد نظر بوده و روايت شده است و به همين خاطر  بخش بزرگي از كنش آن ها، كاركرد هاي ارتباطي و اجتماعي است و در ضمن همين روابط است كه مخاطب رمان با آنها آشنا مي شود.  

 راوي به موازات خط اصلي و زمينه اي رمان كه دربرگيرنده ي مشكلات مشترك اقتصادي و مطالبه ي حقوق معوقه ي شخصيت ها و نيز روابط اخلاقي و مناسبات آنها با هم است، با تكيه بر ذهنيت و تخيلاتي كه حاصل مطالعه و اشراف بر برخي مستندات تاريخي است، خط دومي را به روايت موجود اضافه مي كند؛ روايتي از تاريخ خارگ و شخصيت ميرمهنا كه مقارن با سلسله ي زنديه در جزيره خارگ امارتي خونين و عصيان زده را تاسيس مي كند، و با قساوت و بي رحمي خاصي ياران و حتا خانواده ي خود را به قتل مي رساند و پس از تحميل دوراني سخت بر زندگي مردم جزيره  شكست خورده فرار مي كند و در نهايت كشته مي شود. در ابتدا دو اپيزود در فصل هاي مستقل از هم روايت مي شوند اما هرچه مي گذرد ضرباهنگ نزديك كردن دو خط روايي به هم تندتر مي شود تا جايي كه در پايان رمان دو رشته ي روايت درهم تابيده و يكي مي شوند.      

در توازي دو روايت منِ تاريخي در كنار من مدرن قرار گرفته است. اگر مير مهنا به شكلي واقعي ودلخراش خنجر مي گذارد و گوش نگهبان خسته و به خواب رفته اش را مي برد، همان واقعه در حالتي استعاري (و با عنوان گوش بري) به شكلي مدرن با چپاول چندين ماه حقوق كاركنان پروژه توسط «مهندس» انجام مي شود. به اين ترتيب رمان در تنگاتنگ رسالت داستان پردازي و هنري خود، كه به خوبي از پس آن برآمده است، مسئوليتي اجتماعي را به دوش مي كشد. ميشل زرافا مي گويد:«ساختار رمان با ساختارهاي واقعي جامعه مرتبط است. اين ارتباط دو جنبه دارد؛ يكي انتقادي است و ديگري تابع. بعضي از رمان ها به افشاي نظم اجتماعي مي پردازند و بقيه احترام لازم را نسبت به آن ادا مي كنند»3 كشتي توفان زده جزو آن دسته از رمان هاست كه نظم اجتماعي را افشا مي كند.

وجه تاريخي رمان، موجب انضمام وضعيت ناهنجار و بحراني معاصر به يك كليت اثربخش تاريخي مي شود. در عين حال همين الگو براي توازي بعضي شخصيت ها و كاركرد هاي اجتماعي به عنوان نمونه ي عيني و تمثيلي قابل تعميم است. در كشتي توفان زده زنان زيادي حضور ندارند، از آن جمله در وجه عيني رمان خانم طاهري، يكي از كاركنان پروژه اي با يكي از همكاران خود به  نام داود قرابتي عاطفي يافته است. آغاز رمان با بحراني فرهنگي كه حاصل به هم خوردن طرح ازدواج اين زن و مرد است آغاز مي شود. پدر خانم طاهري از اين كه داوود از دخترش جدا شده است دلخور و عصبي است. گفتگوي او با راوي نشانگر فشاري است كه از سوي هنجار هاي فرهنگي و سنتي بر او وارد مي آيد.«تو اين جزيره دختري كه شاغل باشد براش حرف درمي آورند، چه برسد به اين كه او را در پارك صدف و خيابان و ميدان، بارها با كسي ببينند.»ص9 به موازات آن، در وجه تاريخي رمان دو زن نقشي پويا در داستان بر عهده دارند؛ خواهر مير مهنا، و سكينه زن جديدش. از ميان شان حضور خواهر مير مهنا كه برادرش از او به نام «كنيز شيطان»، «ياور شيطان»،«مركب زار» و ...ياد مي كند برجسته تر از سايرين است. اين زن مي تواند صورت مثالي خانم طاهري در عصر حاضر باشد. زني برقع پوش و تنها بازمانده ي خانواده ميرمهنا كه در بيشتر زمان روايت قصه هنوز گرفتار خوي خشم  ميرمهنا نشده است. او با وجود كشته شدن خانواده و خواستگارش«ميرو» به دست ميرمهنا، ناخرسند و آزرده اما وفادارانه نزد برادر مي ماند و او را به مردم داري و مدارا با ياران و حتي شاه زند توصيه مي كند. با اين حال همواره با تهديد و تحقير برادر روبروست. اين زن برخلاف برادرش ميرمهنا كه تنها يك چشم بينا دارد، صاحب چشماني دورنگر است، به نحوي كه قادر است از فاصله ي بسيار دور كشتي ها را بر دريا ببيند. از آن جا كه جايگاه زن در نگاه مير مهنا تنها در حد ابژه اي جنسي است، همواره از وجود و حضور خواهر در رنج است و چندين بار به او گوشزد مي كند كه تنها به اين دليل او را تا كنون نكشته است كه به ديدچشم هايش نياز دارد. هنگامي كه او برادرش را به مردم داري و پيشه ي تجارت توصيه مي كند، ميرمهنا برآشفته مي شود و مي گويد: «تجارت؟ تجار اين دريا از خوف ميرمهنا شب و روز ندارند. چه دارند به جز يك مشت ليره و جنس؟ بروم تجارت خانه بزنم كه بازور اسلحه هست و نيستم را بگيرند؟ با همه مي جنگم. با همه ي عالم. من چه از كريم خان كم دارم؟ حقم درياهاي عالم است.» ص38

گرچه مي شود اين گفته ي ميرمهنا را مبنايي براي تحليل رواني شخصيت او قرار داد، اما فحواي اين مقاله ما را بيشتر به اين مقصد رهنمون مي كند كه تصور در خلاء و خلق الساعه بودن وضعيت اجتماعي امروز، اشتباه است، شقاوت و خودخواهي مهندس مي بايست از عادتي ديرينه و تاريخي و از يك صورت مثالي يا الگوي كهن نشأت گرفته باشد. مير مهنا هم به حقيقتي انكار ناپذير اشاره مي كند، او خوب مي داند كه در چنين شرايطي در اختيار داشتن منبع قدرت، ضامن كسب و نگهداشت ثروت است، و نه برعكس. چون او نيز در پس پشت خود حكايت خربنده هايي را شنيده است كه با پديد آمدن داعيه اي باطني، در اندك زماني امارتي بزرگ يافته اند. *

«كشتي توفان زده» محاكاتي است از بحران و ناپداري در جامعه ي انساني. همه كس و همه چيز دستخوش تلاطمي دروني و بيروني است و چنين شرايطي اجازه ي هيچ گونه كنش قهرمانانه اي به شخصيت هايش نمي دهد و خواننده ي رمان انتظار هيچ حادثه ي غيرمنتظره اي را كه آسودگي خاطر و رضايت به بارآورد، ندارد. سرنوشت شخصيت هاي داستان در دوايري تودرتو و متداخل كه ذاتي چنين شرايطي است، به همانجايي ختم مي شود كه خواننده انتظارش را دارد. با اين همه، حالت تعليق، همساز با واقعيت زندگي كه همچون امواجي متوالي و مستمر در جزئي ترين كنش شخصيت ها هويداست، خواننده را بي وقفه در پي خود مي كشد. تجربه زيسته ي نويسنده، نثر ساده و روان، تطابق لحن با فضا و موقعيت شخصيت ها، نقش بسيار عمده اي در تجسم، باورپذيري و جذابيت رمان ايفا كرده اند. كشتي توفان زده نيز همچون بقيه ي آثار كشوري نشان از دغدغه،  همگرايي و همذاتي او با  اجتماعش دارد. گرچه او در رمان هايش با زباني ساده به مصائب و مشكلات اجتماعي مي پردازد، اما همواره هوشمندانه، عميق و باظرافت، با نگاهي انضمامي آن ها را واكاوي، ريشه يابي و ابراز مي كند. «بارون كنيپ هاوزن، بوشمان، هوتينگ، ميرمهنا، كريم خان زند، دلبر و ديلماج، سال هاي سال است كه مرده اند و ناخداي موهوم ما عادت دارد همه جا كشتي خيالي اش را رها كند و بگريزد.» ص 159  

 

1-     كشتي توفان زده، فرهاد كشوري، نشر چشمه، زمستان1394

2-     تاريخمندي فهم در هرمنوتيك گادامر- امداد توران، نشر بصيرت، صفحه40

3-     -جامعه شناسي ادبيات داستاني، ميشل زرافا، نسرين پرويني، نشر سخن، صفحه 284 .

*- اشاره اي است به حكايت امارت يافتن عبدالله خجستاني، از كتاب چهارمقاله  نظامي عروضي سمرقندي

 ** اين مقاله در روزنامه شرق، پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395، شماره 2571، منشتر شده است.        

مسئولیت دردناک انتخاب

 

مروری بر مجموعه‌ داستان «خانه کوچک ما»

مسئولیت دردناک انتخاب1

علی مرزبان‌گورانی

 

«رؤیاها، همواره رؤیا می‌مانند. پس نیازی نیست که لمس‌شان کنی. اگر رؤیای خود را لمس کنی، خواهد مُرد.» فرناندو پسوا


به نظر می‌رسد مجموعه‌داستانِ «خانه کوچک ما» اولین کتاب داریوش احمدی نویسنده خوزستانی باشد که به‌تازگی روانه بازار کتاب شده است. این مجموعه از دوازده داستان متنوع شکل گرفته است. داستان‌ها، روایت عشق و مرارت انسان‌هایی است که بیشتر با خاطرات‌شان زندگی می‌کنند و چه‌بسا همه در رؤیاهای خود مرده باشند. با یک کنکاش اینترنتی به‌راحتی می‌توان فهمید که این مجموعه اولین کار این نویسنده جنوبی است که با حوصله و وسواس زیاد به فُرم و زبان و فضاهای داستانی‌اش توجه می‌کند. روایت‌های داستانی به‌هم‌ریخته و درعین‌حال منسجمِ راوی که در تمام داستان‌هایش وجود دارد، آکنده از ایماژهای غریب و شتابزده‌ای از شهر زادگاهش، با المان‌هایی بی‌نظیر است که خواننده را به همذات‌پنداری می‌خواند. فضاهای بدیع و در عین‌ حال جنوبی با مؤلفه‌هایی پست‌مدرن، دغدغه‌های عجیب‌و‌غریب آدم‌های داستان‌هایش که ریشه در شهر زادگاهش دارند، خواننده را به جهانی فراموش‌شده رهنمون می‌کند که در آن هیچ‌گونه بشارتی نیست. نه شادی، نه امید، نه اعتماد و نه اختیاری برای انسان عصیان‌زده امروز، که به‌زعم خودش، داستانش از پیش نوشته‌ شده و او نقشی از بودن را باید بازی کند که برایش مقدر کرده‌اند. داستان‌های این مجموعه بیشتر خاطره‌گون، با درون‌مایه‌هایی بیمارگونه هستند که ریشه در دوران کودکی و نوجوانی راوی دارند. نگرش و ذهنیتی بیشتر شخصی و عینی‌گرا و خاستگاهی طبقاتی با رگه‌هایی سوررئالیستی، که حس را در تصویرهایی وهم‌آلود انعکاس می‌دهد، بر داستان‌ها سایه افکنده است. شیوه‌های روایت‌گویی و ارائه داستان‌ها، بسیار منسجم و باورپذیر است. اولین داستان کتاب، «به داری بگو خیلی نامردی»، داستان توهم و هراس انسان سرگشته‌ای است که در جهانی پر راز و رمز و رهاشده، برخلاف میل باطنی‌اش، می‌خواهد به ندای وجدانی که بر او تحمیل شده، پاسخی داده باشد. او می‌خواهد به ندای مادری که درون گور دارد زجر می‌کشد، به‌واسطه حرف‌های پدر خرافی‌اش که به بی‌اعتقادی او کاملاً واقف است، پاسخ دهد. بیشتر شخصیت‌های احمدی، آدم‌های دردمند و لائیکی هستند که به جهانی پر راز و رمز پرتاب شده‌اند. داستان «در غروبی رنگ‌پریده»، از امکان‌های از دست‌رفته خود راوی نشئت می‌گیرد و سرگشتگی‌های بیمارگونه انسانی را نشان می‌دهد که مرگ محتوم و عن‌قریب خود را پذیرفته است و در حال عبور از پلی لرزان، که نمادی از شکنندگی و بی‌ثباتی زندگی‌اش است، خاطرات و آدم‌هایی در نظرش تداعی می‌شوند که همه برای او مرده و یا گمشده‌اند. و تنها کسی که در ذهنش مانده است، و هنوز امید دارد او را ببیند، پینه‌دوزی ارمنی (مسیحی) است که قصد دارد قبل از مرگ به دیدارش برود. اما درمی‌یابد که او هم یک هفته پیش مرده است. داستان در غروبی رنگ‌پریده، تجلی خاطراتی مرده با تصویرپردازی‌های شاعرانه است که در ذهن خود راوی غلیان می‌کند و راوی از آن خاطرات وهمی با حسرت یاد می‌کند. راوی حتی در این داستان، بیماری خودش را دوست دارد. تیپ‌سازی‌های داریوش احمدی در داستان «چه دنیایی بود!» و یا داستان‌های منحصر‌به‌فرد «خانه کوچک ما» و «در مکانی مقدس» شایان توجه است. پیرمرد و پیرزنی سکته‌کرده در خانه‌ای کوچک و تنگ با ده فرزند، در جهانی بی‌زمان زندگی می‌کنند و حس می‌کنند مرده‌اند و در عین مُردگی به فرزندانشان تسلی‌خاطر می‌دهند. یا در داستانی دیگر، پیرزنی دوست دارد به‌خاطر اعتبار و شرف انسانی خود و خانواده‌اش، مانند آدم‌های اطرافش زجر بکشد و به پیشواز حادثه‌ای ناگوار و مرگبار برود تا روحش التیام پذیرد. داستانِ «در مکانی مقدس»، حدیثِ نفس روشنفکرانی رهاشده، با تفکراتی دوسویه و متضاد است، که در عین معناباختگی به‌دنبال تکیه‌گاهی در امامزاده‌ای دورافتاده هستند. امامزاده و کوه‌های سر به فلک‌کشیده را شاید بتوان نوعی «کوهستان جادو»ی توماس مان در نیل به رستگارشدن و تغییرپذیری انسان دانست. درون‌مایه‌های داستانی احمدی، بیشتر نوستالژیک و فلسفی است. داریوش احمدی، با «خانه کوچک ما»، روایتگر عشق و امیال و آرزوهای تباه‌شده آدم‌هایی دردمند است که شادی‌هاشان چنان حقیرانه و پیش‌پا‌افتاده است که نمی‌توان رنگی از شادی را در آنها پیدا کرد. آنها شادی‌های رنج‌گونه‌ای هستند که آدم‌های داستان آنها را به‌عنوان شادی می‌شناسند. شخصیت‌های او بیشتر خیال‌باف و رؤیاپرور هستند. آدم‌هایی که تنها با خاطرات و رؤیاهاشان زندگی می‌کنند. و در لابه‌لای خاطرات و رؤیاهای خود می‌میرند. با همان شادی‌ها، با همان حسرت‌ها، و با همان خانه‌های کوچک‌شان.
احمدی در داستان‌هایش، به‌خصوص داستان «خانه کوچک ما»، نشان می‌دهد که ارزش‌های مطلق و حقایق غایی در تاریخ وجود ندارد. و زندگی چیزی نیست جز مسئولیت دردناک انتخاب. در داستان «خانه کوچک ما»، راوی، جهان را انتخاب می‌کند. او در ستیز با جنگ و ره‌آوردهای آن، دنیای مرد غریبه‌ای را می‌پذیرد که سرانجام به اخراج‌شدن خودش می‌انجامد. این انتخاب جهان «در چه دنیایی بود»، به طریقی دیگر تجلی می‌یابد و باعث می‌شود که پیرزن مرارت‌خواه، به زندگیِ آرمانی‌اش که برابر با زجری مداوم است، دست یابد. در «به داری بگو خیلی نامردی»، در «مکانی مقدس» در «پروانه‌ها»، همه و همه، جهان را به‌معنای مطلق انتخاب می‌کنند. انتخاب جهان به‌صورتی متفاوت از آنچه که هست، یا نوعی فاصله‌گیری از خود. ساختار داستان‌های احمدی، بیشتر بر اساس طرح‌هایی قوی با فضاهایی اقلیمی و ساختارشکنانه پی‌ریزی شده است. ساختارشکنانه از آن جهت که به معیارهای نقد و قوانین داستان، هیچ‌گونه پایبندی نشان نمی‌دهد. لایه‌های پنهان و چندسویه هر داستان، که پیام و رسالت داستان در آن متبلور است، تلنگری است که از همان ابتدا خواننده را درگیر می‌کند. و در کل، آنچه در این داستان‌ها به چشم می‌آید، قبل از هر چیز، صمیمیت داستان‌هاست، که با خواننده حرف می‌زنند و در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کنند.

1-    روزنامه شرق، شماره 2567، 6 اردیبهشت 1395، ص 10

 

 

«علائم حیاتی مُردگان »

علایم حیاتی مردگان

نقدی بر رمان سرود مردگان اثر قرهاد کشوری

رحمان چوپانی

                                                    

«من از غرق کردن خودم در صحنه هایی از دوران گذشته لذت می برم. بولگاکف»

ُرمانِ«سرود مردگان» نوشته ی فرهاد کشوری؛نویسنده ای که در نقد و بررسی هایی که بر آثارش نوشته شده، از او به عنوان  نویسنده ی رمان های تاریخی یا رمان نویسِ تاریخی نام برده اند، به چند دلیل با دیگر رمان هایش تفاوت دارد. به بیان دیگر، ویژگی هایی در این رمان هست که این اثر را از دیگر آثار نویسنده متمایز می کند.

ویژگی اول آن که کشوری در ساخت و پرداخت«سرود مردگان»، منحصرا به بهره گیری از شالوده و ابزار و الزامات رمان تاریخی که بازسازیِ حوادث زمان گذشته و یا به صحنه آوردن شخصیت های تاریخی در رمان است، بسنده نمی کند و زندگیِ کارگران نفت و اوضاع اقتصادی و موقعیت اجتماعی آن ها را در دلِ دیگر لایه های داستان، با ظرافت مورد بررسی و واکاوی قرار می دهد.

ویژگی دوم این که رخدادها و سیر تطور داستانی در «سرود مردگان» بر محدوده و اقلیم جغرافیایی خاص و مشخصی (چاه نفت شماره یک در مسجد سلیمان) که سابقه ی تاریخی هم دارد، متمرکز است و نویسنده می کوشد تا  به بازتاب  آداب و سنت ها و باورها و اعتقادات و فرهنگ توده ی آن اقلیم در اثرش وفادار بماند.

پس با این حساب می توان «سرود مردگان» را رمانی تاریخی، اجتماعی و ناحیه ای، با  روایتی مدرن به شمار آورد. مدرن، با همه ی ویژگی های داستانی و روایی آن  همچون پایان باز، بیان و تشریح  جریان و کشمکش های ناخودآگاه ذهنی، اعتراض به جهان صنعتی و...  به ویژه آن که در داستان های مدرنیستی، شخصیت (همچون شخصیت رمان سرود مردگان) می کوشد تا هویت واقعی خویش را دریابد و به شناختی که از جهان پیرامونش دارد با تردید می نگرد.

ویژگی دیگر این که «سرود مردگان» به دلیل انعکاس وقایع ناگوار و بدشُگون که گاه باعث هول و هراس خواننده می شود و گاه موجب دلسوزی او، رمان تراژیک هم می تواند محسوب شود. البته نه تراژدی در معنا و مفهوم کلاسیک آن که تنها در زندگیِ نخبه گان و قهرمانان روی می دهد، بلکه به معنای مدرنیستی اش که می توان در «هر رخداد دهشتناک» و در « هرپایان وحشتناک» و در هر یک از«رنج های بشریت» تراژدی را جست و جو کرد. همان تراژدی که از دیدگاه شوپنهاور، «نمایش یک شوربختی بزرگ است.»

شخصیت مرکزی رمان،«ماندنی احمدی» است که از آغاز عملیات حفاریِ چاه نفت شماره یک مسجد سلیمان و آمدن مهندس رینولدز، فرستاده ی ویلیام ناکس دارسی  به آن منطقه حضور دارد و یکی از  شاهدان فوران نفت از آن چاه  است. ماندنی احمدی در آغاز داستان، پیرمردی تنها و مصیبت دیده است که همسر و فرزندش را از دست داده و از کمندِ خاطرات  گذشته رهایی ندارد و سلسله رخداد هایی که در منطقه ی نفتی از ابتدا ی کار به چشم دیده، او را رها نمی کند.  رخدادهایی همچون آمدن مهندس رینولدز به منطقه ی نفتی و آوردن تجهیزات و دکلِ چاه از «درخزینه» به مسجد سلیمان و تلاش برای حفر چاه نفت که در آن منطقه به نفت رسید.  فعله گی  کردن های ماندنی، شب نخوابی ها و بیگاری ها یش،  زندگی در چادر و خانه ها ی سازمانی، گرفتاری ها و در گیری هایش با همکارها،  با اِم پی ها با میرزا ابراهیم، کودتای 28 مرداد، ِبلَک لیست شدن اش ، فعالیت های سیاسیِ تنها پسرش یادگار که به مرگ مشکوک و مرموز  او منجر می شود. و ماندنی هر چه می کوشد، جنازه ی یادگار را پیدا نمی کند، مرگ همسرش شیرین جان،( یکی از تکان دهنده ترین تصویر های رمان آن جا ست که ماندنی جسد همسرش، شیرین جان را از چشمه نفتی بیرون می آورد.) ازدواج دوباره ی ابریشم زن یادگار، دلدادگی ماندنی به گلابتون که خال توی گودی چانه و چلیپای سبز میان ابروهاش برای ماندنی از ارزش و اصالت ویژه ای برخورداراست. این ها همه و همه خرده روایت هایی است که داستان را به پیش می برد.

خرده روایت هایی که  یا یاد آوردی یک خاطره و یا کابوس و رویا است.  و یا گفت و گوی خیالی  ماندنی است با قاب عکس یادگار و خواهر زاده اش جهانبخش و یا گفت و گو با خودش و تامل در حرف های مُلاسیفور (ملای مکتب خانه) با بچه های  مکتبی، درباره ی شرایط روحی خواننده و وضعیتِ زمانی و مکانیِ خواندن کتاب امیرارسلان. موضوعی که خود یکی از لایه های قابل بررسی در سرود مردگان و همچنین  عاملی تاثیر گذاری بر شخصیت های رمان به ویژه ماندنی و یادگار است.

 « ملا سیفور گفت شب ها نباید رو به کتاب امیر ارسلان بخوابی. اگر رو به کتاب بخوابی فرخ لقا جون می گیره. از کتاب می آد بیرون و هر عقلی برابر جادوی زیباییش تسلیم میشه. » ص 13

اگر چه وعظ و اندرز ملاسیفور در قالب آدابِ امیر ارسلان خوانی، سرشار از خرافه است و پایه و اساس عقلی و منطقی ندارد اما  همین خرافه ها، وقتی در داستان سینه به سینه از پدران به پسر ان انتقال داده می شود، و جوانانی چون یادگار آن را بررسی و واکاوی می کنند، مصداقی واقعی و عینی می یابند.

«یادگار گفت: ملا سیفور همیشه می گفت نوشته خیلی سنگینه، ما پشت سرش مسخره اش می کردیم. اما نوشته سنگینه چون دشمن فراموشیه. » ص 178

اندرزهای ملاسیفور در مورد کتاب امیر ارسلان و تاثیری که بر خواننده اش می گذارد، یکی از مشغله های ذهنی ماندنی احمدی در داستان است. او سعی می کند در کشمکش هایی که با گذشته ی خود دارد، بین فرجام شوم و بدشگون یادگار و کتاب امیر ارسلان، ارتباطی پیداکند.

«ملا سیفور گفت: اگر پسری چند صفحه از کتاب خواند و فرخ لقا یک دم فکرش را آزاد نگذاشت، باید کتاب را ببنده و دیگه سراغی ازش نگیره. البته بهتره کتاب را جایی بگذاره که دست آدمیزاد به کتاب نرسه. اگر سه شب پشت سر هم تو خواب گریه کرد، اگر در یک روز سه مرتبه صداش زدی، تو عالم فکر بود و جواب نداد و اگر بی علت خندید، باید کتاب را ببنده و تا عمر داره سراغش نره. پیش از شروع امیر ارسلان من این شرط ها را می گذارم پیش پای پسرها که بدونن کتاب امیر ارسلان چه چیزها با خودش داره. » ص 60

اگر چه به نظر می رسد ماندنی به گفته های ملاسیفو اعتماد چندانی ندارد،  اما گاه از سر عجز و درماندگی  هم که شده  به ناچار به او پناه می برد و برای  پیدا کردن قبر فرزندش از او کمک می خواهد. و البته این بار هم از دست  ملا سیفور کاری به جز خرافه گویی های همیشگی اش بر نمی آید.

«ملا سر بلند کرد و گفت: خجالت از خودم! شب زیر درخت کُنار نشستم. تو تاریکی سر بلند کردم، به شاخه هاش نگاه کردم و هی گفتم: ای دختر شاه پریون! ای دختر شاه پریون مزار یادگار کجاست؟... هر چه صبر کردم جوابی نشنیدم...اما یک چیزی یک مرتبه آمد به خیالم. یادگار امیر ارسلان را چن مرتبه خونده بود؟ »

(ماندنی)«درست نمی دونم، بگم چهار دفعه، پنج دفعه، بیشتر، نمی دونم.»

ملا گفت:«وقتی کتاب را می خونی، او جون می گیره و از لا به لای خط نوشته های سیاه می زنه بیرون و حاضر می شه بالای سر کتاب خون. یادگار مرد رشیدی بود. او هم لابد مهرش را به دل گرفته بود و حالا که مُرده آمده بالای سر مزارش، کاری کرده که کسی از جای مزار سر در نیاره و هیچ کس بالای سر یادگار نره، الا خودش. وقتی کار به این جا رسید، نه از دست من، که از دست هیچ کس کاری بر نمی آد. برابر او، من هم آدمی مثل یادگارم. ما خیلی متل ها شنیدیم و تعریف کردیم و تعریف می کنیم و تا بوده هی به این متل ها گوش دادیم و می دیم، اما هیچ متلی مثل کتاب امیر ارسلان نیست... تو نمی دونی این خط نوشته های سیاه چه زوری دارن. سابق، ما کی این همه دیوونه داشتیم؟ بیشتر آدم ها هر دردی داشتن فراموش می کردن. حالا کتاب ها نمی گذارن آدم ها فراموش کنن. فراموش نکردن خیلی از آدم ها را دیوونه می کنه. » ص 275

«سید قربانِ» مارگیر یکی دیگر از شخصیت های داستان است که  به علم و ادبیات و کتاب خوانی همان طور نگاه می می کند که ملا سیفور.  به گفت و گویی که بین سید قربان وماندنی، وقتی که یادگار با پدرش بر سر این که زمین بر شاخ گاو نیست و دور خودش می چرخد، بحث می کند، دقت کنید.

ماندنی گفت:« نمی دونم تو این کتاب ها چه نوشته ن؟ تو گوش کن سید قربون!... می گه زمین دور خودش می گرده.»

(سید قربان) «کی گفت؟ وقتی می گرده که زمین می لرزه. اگر همیشه بگرده که نباید بنی بشری روی زمین مونده باشه. تا حالا تخم مار و گزنده و پرنده و نسل چارپا را زمین خورده بود... دودمون آدم حالا رو زمین می گشت؟»

«یادگار به من نگاه کن! تو که سواد داری، هر وقت لای کتاب را باز کردی بخونی، تا نگاه به خط کتاب کردی و سرت گیج رفت، زود کتاب را ببند و بگذارش هر کجا که هست. غروب که شد بردار ببر بکنش تو زمینی که محل گذر آدمیزاد نباشه... فهمیدی، بابام؟» متن کتاب  به جز «امیر ارسلان» و«شاهنامه»، «بوف کور » اثر صادق هدایت هم کتابی است که در رمان از آن نام برده شده است. کتابی  که رابطه ی پدران و پسران منطقه ی نفتی را به علت خودکشی نویسنده اش به تیرگی می کشاند. دعوای «غریب» با  پسرش «رحمت» که منجر به سوزاندن کتاب به دست پدر رحمت می شود، از این جمله است. رحمت برای نجات از معرکه ای که پدرش برای بوف کور خوانی او به راه می اندازد، به ماندنی پناه می برد. و ماندنی به رحمت می گوید:

« فقط می دونم فکر شما جوان ها با ما یکی نیست. ما با امیر ارسلان و فلک ناز و شاهنامه بزرگ شدیم... » ص 132

گفته ای که شاید  بتوان آن را این طور تعبیر کرد که، ادبیات با وجود تمام  تنگ نظری ها و کج فکری هایی که سد راهش می شوند؛ باز جای خود رادر بین خوانندگان باز می کند و به پیش می رود.

ماندنی احمدی در رمان سرود مردگان، انسان غوطه ور در گذشته است. گذشته ای که به آخر نمی رسد و همیشه و هر جا همراه اوست؛

«بله پسر خواهر عزیز، جهان بخش، گذشته گذشته نیست. مثل کَنه می چسبه به وجودت و خونت را می مکه و ول کن هم نیست. تازه آدم بی گذشته هم مگر هست؟... گذشته با همه خوب و بدش تو وجود آدم می مونه و فراموش بشو نیست... » ص 169

گذشته ای  که هرچند گذشته است اما  هنوز هست، همچون یادگار، شیرین جان، ابریشم، سید قربان، آرشاک، جهان بخش، روز علی ناتور، غلام شاه، رحمت، ملاسیفور، عزت ِام پی، حیات، دکتر وحیدی و... گذشته ای که اگر چه بخش جدایی ناپذیر تاریخ است  اما  یا تاریخ آن را فراموش کرده و یا  به هر دلیل روایتش را به داستان نویسی سپرده است.