حقيقت در تاريكي1

تأملي كوتاه بر رمان "دست نوشته ها2" ی فرهاد كشوري
(غلامرضا منجزی)
رمان «دست نوشته ها» را بايد به طور خيلي خلاصه روايت تلاش كسي توصيف كرد كه سعي مي كند اسرار قتل نويسنده اي را كه ناخواسته شاهد آن بود، كشف كند. او در مرز بين توهم و واقعيت، همه جا شخصی را در تعقيب خود مي بيند و دركلاف سردرگمي از ذهنیت آشفته اش، بین رفتن به سر کار و یا جستجوی حقیقت تردید دارد و در عمل جستجوی حقیقت را ترجیح میدهد. در تمام طول داستان كنش ها، ترس ها و افكارش را به دقت مي نويسد، چون فکر می کند قاتل به دنبال اوست تا تنها شاهد ماجرا را از بین ببرد. او سرانجام قرباني ميشود و دست نوشته اش به عنوان سندی از جستجویش، به دست نامزدش (مینا) می افتد.
كليه ي عناصر و اجزاي داستان در الگويي واحد در خدمت ايجاد روايتي ساختارمند قرار مي گيرند، و به اين ترتيب بزرگترين خصيصه ي داستان تكرار و تداخلي است كه بدگماني، ترس، توطئه و همگوني مردم و اشياء را القا مي كند. الگوهايي كه مثل آينه اي دردار همديگر را به وسعت تاريخ يك جامعه تكرار مي كنند. مردمي كه ماشين هاي مثل هم سوار مي شوند، مثل هم فكر مي كنند و حرف هايي تكراري بر زبان شان جاری است؛ مثل اين كه مي گويند خون نمي خوابد يا چيزهايي از همين دست. اما همين حرف های تكرار شونده مثل اجزاي يك موسيقي، كل داستان را به يك واحد محكم، لايتجزي و قابل اعتنا بدل ساخته است.
در سراسر رمان عنصر زمان در واحدهاي كوچك ترش(دقيقه، ساعت، روز، هفته) به كار گرفته شده و از نگاه شماتيك تاريخي و اشاره ي زمان مند و صريحي كه معطوف به دوره ي خاصي باشد پرهيز شده است. به اين ترتيب جامعه ي داستاني، جامعه اي تيپيك است و با مسئله جباريت نه به عنوان يك پديده، بلكه به مثابه يك پديدار برخورد شده است.
گفتم: "قتلي اتفاق ميافتد. يك نفر، فقط يك نفر، قاتل را مي بيند. البته چهره اش را نمي بيند. چون وقتي قاتل رو به روش ايستاد، توي تاريكي بود."ص 123
وقتي قاتل چهره ي مشخص نداشته باشد، اعتراض رمان، تاختن به تاريخ قدرت و عادت قدرت مندان است. تاختن به شكل مدرن و امروزيِ يك سنت دير پاي تاريخي است.
«مرادي گفت: مگر همه ي قاتل ها به مجازات مي رسند؟ اين جمله من را به فكر واداشت. به روزها، سالها و قرن هاي پشت سرم فكر کردم. حق با مرادي بود، آن طور كه ميگويند دنيا دار مكافات نيست.» ص29
«در واقع تاريخ به ما تعلق ندارد، بلكه ما به آن تعلق داريم. مدت ها پيش از آن كه خود را از طريق جريان خودنگري بفهميم، به طور بديهي در خانواده، جامعه و حكومتي كه در آن به سر مي بريم مي فهميم ...خودآگاهي فرد صرفاً تقلايي است در مدار بسته حيات تاريخي. اين است دليل آن كه پيش داوري هاي فرد، بسيار بيشتر از داوري هايش واقعيت تاريخي وجود او را تشكيل مي دهند.» 3
"دست نوشتهها" از آن دسته رمان هايي است كه الزاماً بعد از خوانش اش، خطوط سفيد و نانوشته اش بيشتر بر گرده ي انديشه ي خواننده سنيگيني مي كند. درك نانوشته هاي داستان با فهم تاريخي نهادينه شده اي صورت مي گيرد. يك فهم تاريخي درون فكني شده كه مبَين تنهايي، مظلوميت و برهنگي انسان در برابر تماميت مجهز قدرت است. فهمي تاريخي كه هويدا كردن اسرار را جرم و مجازاتش را بر دار رفتن مي داند و ايام را فتنه انگيز و خون ريز مي شمارد. شعوري كه در فهمي بينامتني، پيرمرد خنزر پنزري را تعميمي تاريخي مي دهد و از او يك نماد مي سازد.
«خواند: گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند/ جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد/ چرا اين بيت را براي من خواند؟ گوياي حال و روزم بود؟ مگر من از چه اسراري خبر داشتم؟» ص70
بدون شك همه ي كاركرد ذهني انسان شخصي نيست و بايد پذيرفت كه بخش بزرگي از دانايي ما ريشه در رسوبات تاريخي دارد. همان گونه كه يونگ مي گويد: «در پس خودآگاهي ما دنباله ي تاريخي طويلي ازترديدها، ضعف ها، عقده ها، تعصبات و توارث وجود دارد و ما اغلب محاسبات را بدون در نظر گرفتن آنها انجام مي دهيم.» 4
با اين اعتبار، رمان"دست نوشته ها" مي تواند روايت، برون فكنانه ي ناخودآگاه جمعي انباشته و تلفيق يافته با كاركردهاي شخصي ذهن رواي اصلی اش(بیژن احمدی) باشد.
«مرد ساك به دستي از سه خانه آن طرف تر بيرون زد. به هم نگاه كرديم و بعد هر دو روي مان را از هم برگردانديم» ص99
«احمد ديوان حافظ را از روي عسلي كنارش برداشت، چشمانش را بست و كتاب را باز كرد. خواند: اگرچه باده فرحبخش و باد گل بيز است/به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است./صراحي و حريفی گرت به چنگ افتد/ به عقل نوش كه ايام فتنه انگيز است./در آستين مرقع پياله پنهان كن/كه همچو چشم صراحي زمانه خون ريز است./ ص 89
"دست نوشتهها" لابد در تضاد و انكار حقيقت غالبي است كه نشر و بازتوليد و توجيه مي شود. به همين خاطر دست نوشتهها دست به دست ميرود تا در جاي ديگري از تاريخ، كم رمق و محوشده سر بيرون بياورند.
«با تعجب به درخت خرمالوي شكوفه كرده ي توي باغچه نگاه كردم. رز سفيد كنارش گل داده بود. شش تا از گل هايش را مي ديدم...يك راست رفتم كنار رز سفيد ايستادم. هشت تا گل داشت....رو كرد به گل رز و گفت: «خدا ميداند پشت ظاهر آدم ها چي خوابيده..» ص101
در استعارهاي زيبا و به غايت هنري، بيژن احمدي براي دست يافتن به دست نوشته هاي هوشنگ فتاحي به خانه ي مادرش ميرود و كيسه ي پلاستيكي حاوي دست نوشته هاي او را از زير خاك بيرون ميكشد. شايد بتوان اين قطعه را كنايه اي دانست كه بيانگر دست يابي به حقيقتي تلخ، پاره پاره و در حال انهدام در پشت زيبايي و ظرافت هاي ظاهري زندگي و البته گذر زمان است.
«دو سه دقيقهاي طول كشيد تا بيل را گذاشتم ميان رز سفيد و خرمالو، بوتهي گل بنفشه اي رفت زير تيغه ي بيل، به ناچار پا روي تيغه گذاشتم، بيل توي خاك نرم باغچه فرورفت...خاك را كنار زدم و دست روي پلاستيك خاك آلود پوسيده ي ته گودال كه زير دستم تكه تكه ميشد كشيدم... رطوبت كلمات صفحه ي اول دست نوشته را محو كرده بود. احتمالاً با روان نويس شايد هم خودنويس نوشته شده بود. برگ هاي دست نوشته حسابي نم دار بودند.»ص104
و بدين سان در صفحات پاياني رمان، مينا –نامزد بيژن- پرسشي اساسي را پيش روي قرار ميدهد، كه آيا جست و جوي حقيقت و يافتن سر نخ معرفت از وراي چهره هاي پنهان در تاریکی ممكن است؟
«شايد هم همان حكايت اختلاف كردن در چگونگي و شكل پيل مولوي باشد كه بيژن نوشته بود. ما چراغ مي خواستيم و همه جا خاموش بود.»ص137
1- هفته نامه ادبی راوی ملت، ویژه فرهاد کشوری، شماره 132، 22 اردیبهشت 1394،
2- دست نوشته ها، فرهاد كشوري، نشر نيماژ، 1393
3 - تاريخ مندي فهم در هرمنوتيك گادامر، نشر بصيرت، امداد توران، ص25
4- روانشناسي تحليلي يونگ، كارل گوستاو يونگ، فرزين رضاعي، نشر ارجمند،ص104
تمام نوشته هاي اين وبلاگ، (اعم از شعر ، داستان يا مقاله ) به قلم نويسنده وبلاگ مي باشد.چنانچه مضمون يا اثري از ساير نويسندگان درج گردد، منبع آن جهت اطلاع خوانندگان محترم ذكر مي شود. چاپ و كپي برداري از مطالب اينجانب در اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است.