آن نگاه ، آن لبخند
قصد داشتم زندگي نه چندان طولاني مجيد را بنويسم. وقتي اولين جمله ها را تايپ مي كردم، دستهايم از ادامه ي نوشتن بازماند، موجي از نا اميدي به سراغم آمد؛ راستي من چه چيز خاصي از زندگي او را مي خواهم بازگو كنم ؟ همه ي آدم ها روزي به دنيا مي آيند و روزي از دنيا مي روند. زندگي مثل آب گذرا فرمول ساده اي دارد؛ مي گذرد و مي رود. نبض زندگي در تق تق ثانيه ها تحليل مي رود. اما چيزهايي توي زندگي آدم ها از جنس آب نيست، از جنس همان ريگ هايي است كه ته رودخانه براي ساليان سال زندگي مي كنند. آن ريگ ها حافظه ي سخت همان قطره قطره هاي جاري آب هستند. مضمون هاي زندگي شمار زيادي ندارند ولي تاثير اين مضمون ها در عمق زيست بشري ما موجد حكايت هاي غريبي مي شود. وجود همين حكايت هاي غريبانه، روال عادي و آرام رود را بر هم مي زند.؛ درست به شكل سنگ يا اختلاف ارتفاعي كه در مسير حركت آرام آب قرار بگيرد، به يكباره آن جريان ساده ، مألوف و تكراري به خيزابي مواج و سهمگين و يا آبشاري توفنده و زيبا بدل مي شود. شناخت تاريخي و نگاه تحليلي- تفسيري به شكل و ماهيت اين نقاط پرچالش زندگي، به دلايلي كه آورده ام ناممكن و يا شايد تا حدي بيهوده باشد، ولي معرفت بر همه ي آن چيزهايي كه بر او گذشته است و همچنين شناخت عمق تأثيرات و درون مايه هاي عاطفي او، راه بر والايش آن حكايات و روايتگري ادبي مي گشايد.
آن نگاه ، آن لبخند
يك نگاه، از نوع همان نگاه هايي كه هرگز نتوانسته ام جنس آن را به تمامي به چنگ بياورم. مي دانم و نمي دانمش. از هرچه اسم و واژه است مي گريزد. فقط و فقط به كمندِ معني مي نشيند و لحظه پاره اي درك ناتمام. اين نگاههاي مجيد را زياد ديده ام. گاه وقتي كه به عمقِ احساس و فهمي نامعمول مي رسيد، اينگونه مي نگريست. گاه طنزي تلخ بود و گاه پاسخي آني بر بيهودگيِ چيزي كه به آن مي انديشيد. گاه ترسي بود از حادثه اي كه در پيچ جاده به سراغش مي آيد و گاه حسي از مقابله و استقامت بود؛ روياروي دردي بي درمان، كه جسم و جانش را مي خلاند و پيش مي آمد. اما هرچه هست اين نگاه، نگاه عشق و لذتش نبود. نگاهِ دمِ شادي ها و سرخوشي هايش نبود. نگاه دمدمه يِ عشق، و سركشي هاي ابديِ قلب فروكوفته اش نبود. آن نگاه ها را از دير باز مي شناختم و با آن ها پير شده ام.
وقتي داوينچي ازكشيدن لب هاي موناليزا فارغ شد، چند قدم عقب تر رفت و دقيق تر به مخلوق ابدي خود نگاه كرد، بدون شك مي دانست شاهكارش در خلق اين تابلو اين بوده است كه تمام نگاه بينندگانش را تا صدها و شايد هزاران سال بعد بر لبان پر از رمز و راز "ژوكوند" متوجه خواهد كرد. لبخندي كه گاه شاد است و گاه غمگين ،گاه تلخ است و گاه شيرين و در حقيقت صورتي است آشكار بر سيرت پنهانِ آن ها كه بر او مي نگرند. لبخند مجيد در اين عكس، غريبانه ترين لبخند دنياست. لبخندش شايد ته رنگي از تمسخر و طنز است بر بيهودگي اين عجوزه ي پير، و يا شايد لبخندي است به اجبار، تا بماند به يادگارِ ساليان، كه شايد مي دانست اين آخرين نگاره از آخرين روزان سبزي و افراشتگي ، قامت اش است. حالا اين نگاه و آن لبخند، محصور در يك قاب عكس ، سينه به سينه ي دو تا شمع روي ميزكي در زاويه ي اتاق، همنشين دل ما شده است.
وقتي بيل بيل بر قامتت خاك مي ريختند، شتاب دستها را ديدم و كم كم باورم شد و دانستم كه آن چشم ها ، آن لب ها ، آن صورت ،آن دست ها و آن پاها، در عمقِ عزلت خواه و نامردِ گور، شب ها ي بسيار با خاك هماغوش خواهد شد. و به مصداق اين بيت "سبحانَ مَن خلق الجمال من التراب / أنظر إليك بدهشةًٍ وقد اصطفاك من التراب" مي مانم به اين عشق و اميد كه، در گذر روزها و سال هاي دراز و تاريك، بر تارك بوته گلي ببينمت و ناچيده ببويمت ، اما هرگز، هرگز نگاهت را ، ليخند ها و اشك هايت را ، مهرباني هاي بسيار و گاه خشم صورتت را ، گرمي و انسانيت دست هايت را ، قدم هاي مردانه ات را ، به خاك نسپرده ام. تصوير آن ها را براي همگان باز مي گويم و شرح درد فراق و اشتياق جانگدازت را در سينه ي پاره پاره ام ، با ني لبكي از جنس كلام و ادبيات به تبار انسان ها خواهم گفت. مي دانم كه همچون پرواز پرنده، همچنان بلند، همچنان آبي در خاطرها مي ماني.
يادت جاويد
تمام نوشته هاي اين وبلاگ، (اعم از شعر ، داستان يا مقاله ) به قلم نويسنده وبلاگ مي باشد.چنانچه مضمون يا اثري از ساير نويسندگان درج گردد، منبع آن جهت اطلاع خوانندگان محترم ذكر مي شود. چاپ و كپي برداري از مطالب اينجانب در اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است.