روز ششم
چهار برگ روزنامه
كافي بود
تا دلهره ي پنجره
پاك شود .
***
چيزي نبود
يك ساعت نوشتن
- هشت صفحه ي آ چهار-
و قدري بگو مگو
نيمه ي خالي ليوان
هميشه
پرشدني است .
***
روز ششم
صبرآمد
گوشه ي تقويم نوشتم ؛
پنجشنبه
روز بي قراري است
يادم باشد
آرامگاهم را چراغاني كنم
از گم شدن
واهمه دارم .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:26 توسط غلامرضا منجزی
|
تمام نوشته هاي اين وبلاگ، (اعم از شعر ، داستان يا مقاله ) به قلم نويسنده وبلاگ مي باشد.چنانچه مضمون يا اثري از ساير نويسندگان درج گردد، منبع آن جهت اطلاع خوانندگان محترم ذكر مي شود. چاپ و كپي برداري از مطالب اينجانب در اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است.