بچه ي اين روزها
بچه ي اين روزها كه باشم
مي دانم چطور
از پس كارها برآيم
چون
به اندازه ي تمام چهار راههاي دنيا
در جيب هاي گشاد شلوارم
چراغ سبز پنهان كرده ام
با دستهاي خالي
و چشمهايي كه سر مي خورند
روي زيبايي اشيا
ونگاهي كه تلف مي شود
صبح را شب مي كنم
و با زباني كه آن قدرها سرخ
و سري كه آن قدرها سبز نيست
در باره ي
دردهاي مردم
كه به چند زبان زنده ي دنيا
در فضاي مجازي
شناخته ام
حرف مي زنم .
بچه اين سالها كه باشم
هميشه
به تنهايي
و از ته دل
قهقه ميزنم
ولي مي دانم
كه اشك هايم را
بايد
در بين آشناهايم يله كنم
با خودم مي گويم
چقدر زود
با قامت كوتاه گريه
از ديواربلند جواني پريده ام .
هيچ وقت
براي عشق
و براي غم عاشقي
مثل همين ها كه انگار توي كتابها نوشته اند
تب نكرده ام
و يك شب
كه دلم گرفته بود
همه ي شب نخوابي ها و نجواهايم را
در يك عصر داغ تابستان
با نيم ساعت هرزگي
و دو قلپ بيهودگي طاق زدم
و از ته دل خنديدم .
بچه ي اين روزها كه باشم
مي دانم چطور
از پس كارها برآيم .
تمام نوشته هاي اين وبلاگ، (اعم از شعر ، داستان يا مقاله ) به قلم نويسنده وبلاگ مي باشد.چنانچه مضمون يا اثري از ساير نويسندگان درج گردد، منبع آن جهت اطلاع خوانندگان محترم ذكر مي شود. چاپ و كپي برداري از مطالب اينجانب در اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است.