ابتداي تيرماه است امروز

بانوي مشرقي

 نشسته در پيچ پيچِ هزارتويِ زن بودن

و ز ميان هوهوي گُنگِ بافه ي  تاريخ پوسيده

در عبور از گردنه ي

 كتل هاي صعب اقليمش    

 اوراد باستاني

 به گوش باد مي خواند

بانو !

بگو بانو

از  حشمت و جلال شاه شجاع

 وز ميِ مُغانه بگو

كه دلير  

مي رفت

در عروق گرم ِرند مردان  خطه ي شيراز

و شرف

چون جرعه اي مي ريخت

به خاك پاك ميخانه.

مي گريد بانو

نفس

تلخ  مي راند در گلو

اما

نمي گويد هيچ

و در  هيچش رازهاست

و مي دانم

كه مي گويد هيس...

"هنر نمي خرد ايام "

  ايتداي تيرماه است

و بانوي مشرقي

رازهاي شعرآجين

به گوش خسته ي ايام مي خواند