مردی که وجدان نداشت

مردی که وجدان نداشت
گفتاری در معناشناسی رمان بیگانه اثر آلبر کامو
غلامرضا منجزی
انتشار رمان بیگانه در زمان خود، چه در جامعه ی ادبی فرانسه و چه در سایر جوامع ادبی جهان، به مثابه ی یک حادثه ی شگرف بود و تا چندین دهه نقل محافل نویسندگان، فلاسفه و تئوریسین های ادبیات بود و حاصل آن، تفسیرها و نقدهای فراوانی است که تاکنون بر این رمان به رشته ی تحریر درآمده است. آنچه در این گفتار خواهد آمد کوششی است دیگر بر معناشناسی این اثر بزرگ. بسیار آشکار است که در این تلاش، گریز مطلق از آنچه تاکنون در توصیف، تحلیل، تفسیر و یا نقد آن نوشته اند ناممکن است. اما در هر روی سعی زیاد داشته ام تا در این مقال، خوانشی تازه تر و شاید گره گشاتر پیش روی مخاطبان این نوشته قراردهم.
داستان در دو بخش، و از زاویه دید اول شخص مفرد، از زبان مردی به نام مورسو روایت میشود. در بخش اول، که بطور عمدهای شخصیت محور است؛ مورسو بعد از دفن مادر پیرش که به آسایشگاه سالمندان سپرده شده بود، به زندگی عادی خود برمی گردد و طی حوادثی، مردی را روی ساحل دریا با شلیک گلوله به قتل میرساند. در بخش دوم، شخصیتهای کناری داستان به طرزی آشکار کم رنگ و تیپهایی که اکثرا فاقد نام و تشخصاند جای آنان را میگیرند. در این بخش، راوی به ایام بازداشت و شرح بازجویی ها و جلسات دادگاهی میپردازد که در نهایت او را محکوم به مجازات اعدام با گیوتین میکند. در سراسر روایتی که مورسو از خود و حوادثی که در نهایت منجر به شکل گیری داستان بیگانه می شود، هیچ گاه نشانه ای از معانی روانی، اخلاقی یا ایدئولوژیک و حتی تعلیل های منطقی به دست نمی دهد. در روایت او به جز عینیت امور یا امور عینی، و رفتار محض خود و دیگران چیز دیگری وجود ندارد. موریس بلانشو میگوید: «نه کمال در میان است و نه اطمینان، وگرنه گفتاری در میان نبود. در آن کس که خود را بیان میکند چیزی اساسی کم است. نفی، همزاد زبان است...آرمان ادبیات این است؛ هیچ نگوییم تا حرف بزنیم تا چیزی نگفته باشیم.»1با همین استدلال بلانشو است که روایت اول شخص مورسو بجز گزارشی روزنامه نگارانه از شخص خودش (و دیگران) نیست. بطور خلاصه می توان گفت که راوی مردی فاقد وجدان است. مورسو در حقیقت در توصیف یا اشاره به همهی جنبه های وجدانی خود سکوت پیشه میکند؛ یا آن طور که سارتر میگوید انگار که از ورای شیشه به رفتار کسی نگاه کنی «هر چیزی که شیشه میبیند ما هم می بینیم، فقط آن را طوری ساختهاند که چیزها را شفاف نشان میدهد و معناها را کدر.»2 بدون شک رمان بیگانه، صورت محاکات شده یا عرفی فلسفهی پوچ است. تمام آنچه کامو در کتاب افسانهی سیزیف، در شرح پوچ آورده است، به صورت عناصری رفتاری و عینی در کنشهای مورسو حاضر و آماده است. «بیگانگی در درجه ای پایین تر قرار دارد. مشاهده ی این که دنیاه انبوه (Dense) است. سنگ بسیار بیگانه و طبیعت تا چه پایه ما را نفی میکند، برای مان درک ناشدنی است. پسِ پشت هر زیبایی چیزی غیرانسانی جوشش دارد که موجب می شود تپه ها، آرامش و آسمان و طرح درختان در یک آن، معنای فریبندهای که ما خود به آن ها دادهایم و بهشت گم شدهشان نامیدهایم از دست بدهند (و آنگاه است که) دشمنی قدیم هزاران سالهی دنیا به سویمان بازمیگردد. نخست برای لحظهای آن را درک نمیکنیم زیرا سده های بسیاری جز نمایهها و شکلهایی که خودمان به آن دادهایم ندیدهایم. اما زمانی فرامیرسد که دیگر توانایی بهرهگیری از این کید را نداریم و دنیا برای مان باز همان میشود که به راستی بوده؛ آرایههای پنهان شده زیر صورتک های عادت همان میشود که بودند و هر دم از ما دورتر میشوند....انبوه و بیگانگی دنیا همان پوچ است»3 به این ترتیب کامو، چگالی (Density)جامعه و طبیعت را در برابر انفراد مورسو قرار میدهد تا از او بیگانهای شگفت انگیز بسازد و سپس او را به سوی پوچ و عصیان سوقدهد. همهی عینیت های رفتاری و کنش های محض مورسو نظیر؛ تردید و دودلی، لاقیدی و بی توجهی به هنجارها و ارزش های اجتماعی، دلزدگی، واکنش و بی قراری نسبت به طبیعت و بخصوص نور شدید آفتاب و گرما، گریز احساسی و عاطفی، بی باوری و عدم اعتماد، نگاه تلخ و طنزآلود به وجوه متضاد هستی، گریز از رویارویی و تعامل با مردم، و در نهایت ساده انگاری نسبت به عشق، زندگی و مرگ، در جهت وصال او به پوچی و عصیان وضع شدهاند.
در بخش اول رمان، بعد از این که مورسو در محل کار، از مرگ مادر با خبر میشود، رییساش به او تسليت نميگويد. او فكر ميكند، لابد بعد از خاكسپاري، بدون شك به او تسليت خواهدگفت؛ ميگويد: «در حال حاضر انگار مادرم نمرده است. كارها پس از خاكسپاري رديف ميشوند و همه چيز حالت رسميتر به خودش ميگيرد» 4
خود مورسو هم دچار همين عادات بوده است. او به خاطر از دست ندادن يكشنبه هايش به مادرش سرنميزده است. «اين سال آخري، ديگر به آنجا نرفتم. دليل ديگرش اين بود كه يكشنبه ام را از دست ميدادم » 5
از نظر مورسو وجود احساس و عاطفه کاملا بیمعناست چون او فكر ميكند دنياي پيرامونش، نظامي از وظيفهها است كه صورتي مكانيكي و بيمحتوا به زندگي آدم ها داده است. هنگام دفن مادرش، وقتی پيرمرد رييس آسايشگاه دستان مورسو را به مدت طولاني درميان دستانش نگه مي دارد و ميفشارد. آنقدر كه مورسو نميداند چگونه دستانش را بيرون بياورد. در حقیقت این صحنه، یادآور دوري و بيگانه بودن او از آداب و عرف اجتماعي متداول است. عاطفه خود مولود و زادهي عادت است. اما همين عادت، عاطفهی انسانی را از محتوا تهي ميکند و جز صورتي مكرر و آیینی چيزي از آن به جا نميگذارد و در حقیقت آن را منحل ميكند. زندگي در چنبرهي اين دور باطل و تکراری مضمحل و نابود ميشود؛ نگاه مورسو اين چنين است. او زندگي را مانند بركهاي صاف و آرام از عادات مألوف میبیند. مثل يك خواب طولاني كه حاصل آرامش و تنفس و ضربان قلب است. در اين صورت زندگي چیزی جز آیین دلپذیری از عادات نيست. وقتي پاي خلاقيت و هنر را، كه شاخصهي وجودي (اگزیستانسیال) انسان است از زندگي بيرون بكشيم، زندگي نيز خود نوعي مرگ محسوب ميشود. در اين حالت، مرگ، زندگي ميشود. تنها مرگ است كه حَي و برهم زننده است، و هم اوست كه عادات مردم به زندگي را مشوب ميكند. مرگ، پيرهاي خوكرده در لاي و لجن زندگي را از خوابشان بيدار و حتا عصبي ميكند. رييس آسايشگاه ميگويد: «او را به مُردهخانهي كوچكمان بردهايم تا ديگران ناراحت نشوند. هر وقت يكي از ساكنين آسايشگاه ميميرد ديگران تا دو سه روزي عصبياند. اين كار ما را مشكل ميكند»6
مورسو پس از دفن مادرش، بدون هیچ تألم و تاثری برسر رابطهی سطحی و کاملا رانهای خودش و ماری برمیگردد و گاه از فراز پنجرهی خانه اش در کوچه و خیابان به رفتار هنجارمند مردم شهر چشم میدوزد و با زبانی گزارشی که فاقد هر گونه جنبهی تعلیلی و معناشناختی است، آن چه را که میبیند، بازگو میکند: «تقريباً همزمان سينماهاي محله هم موجي از تماشاچيها را ريخت توي خيابانها. در ميان آنها جوانتر ها حالت مصمم تري داشتند. فكركردم فيلم ماجراجويانهاي ديدهاند. آنهايي كه از سينماهاي شهر ميآمدند كمي ديرتر رسيدند. گرفته تر بودند. هرچند مي خنديدند اما گاهي به نظر خسته و تو فكر ميآمدند.» 7 سينماهاي محلهاي فيلم هاي ماجراجويانه و اكشن نشان ميدادهاند. به همين خاطر جوانها مصمم و شاد بودند. در سينماهاي شهر احتمالا فيلم هاي معناگرا اكران مي شده است. فيلم معنا گرا تاثير خودش را گذاشته است به همين خاطر آن آدم ها در ظاهر شاد بودند اما در عمقشان خستگي و انديشيدني بود كه آنها را گرفته و مغموم ميكرد. يعني به عبارت خيلي ساده، سناريوي فيلم ها در رفتار آدمها ادامه پيدا ميكند. مورسو از آن بالا(ارتفاع فيزيكي) انسانهاي پيرامونش را از زوايهاي مسلط (ارتفاعي فكري و فلسفی) مينگرد، آنها را قابل تحليلمييابد. آنها خيلي ساده با فيلمي به هيجان ميآيند و با فيلمي غمگين ميشوند. به اين ترتيب شادي ها و غم ها، عشق ها و سوكها، اهميت بنيادين خود را از دست ميدهند و پوچ ميشوند. در ادامهی داستان، نویسنده، مورسو را در موقعیتی قرارمیدهد تا او قادر باشد با زبانی ساده و گزارشگرانه، دلزدگی خود از زیستنهای فلاکت بار را به ما نشان دهد. سالامانوي پير همسايهي مورسو، سگ پيري دارد كه هشت سال است كه با هم هستند. سگ سالامانو بيماري پوستي گرفته و پشمهايش ريخته و سراسر پوستش تكه تكه و خشك و قهوه اي شده است. به دليل اجبار زندگي كردن با سگ، سالامانو شكل سگش شده است. او هم مانند آن سگ پوست صورتش لكه هاي سرخ زده است. سگ هم مثل پيرمرد قوزي شده است و پوزه و گردنش لق شده است. دو بار در روز پيرمرد سگش را بيرون ميبرد. تا اينكه پاي پيرمرد پيچ ميخورد و از آن پس اين سگ است كه پيرمرد را به دنبال خودش ميكشد. اين دو جاي خود را عوضكردهاند. همه چيز آن رابطه در يك بي هويتي مفرط و عادت زده، هلاک میشود. سگ از پيرمرد ميترسد و پيرمرد از سگش متنفر است. سِلسِت كافه چي در توصيف آن زندگي ميگويد : "فلاكت است". و همهی این ها به قول سارتر، تکرارهای پست و تهوع آوریاند که به «از خود بيگانگي» میانجامند. همسايهی ديگر مورسو مردي است كه دربارهاش بد ميگويند، از این قبیل حرف و حدیث ها، که زنها نان آورشاند. به تمسخر او را انبار دار توصيف ميکنند. او هم از زندگي سالامانو ابراز بيزاري ميكند و ميگويد"عجب فلاكتي". یا ريمون همسايه دیگرش در گفتگوي با او از روابط خود و زنش حرف ميزند. او حس ميكند كه پاي خيانتی درميان است و نقل ميكند كه در اين مورد با زنش بگو مگو و اختلاف دارد و كتك كاري ميكنند و...در نهايت مورسو را مخاطب قرار ميدهد و ميگويد: «به او گفتم تنها چیزی که میخواهد این است که با فلانش کیف کند...چيزي كه ناراحتش ميكرد اين بود كه هنوز دلش ميخواست با او بخوابد...ريمون حالا ديگر تو يك رفيق واقعي هستي. تعجب كردم. جمله اش را تكرار كرد و من گفتم: بله. رفاقت او برايم بي تفاوت بود.»8 اما با همه اینها آدمی میان فراوجدان و لذت محض در نوسان و تعارض است و مورسو به خوبی شاهد این تعارضات است و اتفاقا «اصالت دنیای پوچ، زادهی چنین حقارتی است. در پارهای موارد پاسخ «هیچ » میتواند بیانگر طبیعت اندیشههای ریاکارانهی انسان باشد و این را مردمان، نیک به خوبی میدانند. اما اگر پاسخ صادقانه باشد و بیانگر حالت شگفت انگیز روح که در آن پوچ، معنا یابد و زنجیر رفتارهای روزمره از هم بگسلد و قلب بیهوده در تکاپوی پیوند حلقه های آن باشد آن هنگام میتوان گفت نخستین نشانههای پوچی آشکار شده است.»9 هر دو داستان سالامانو و ریمون در بخش ابتدایی داستان داراي پيرنگي تقربياً يكسان، مضموني متفاوت و البته محتوايي یگانهاند. هر دو داستان در روند به کمال رساندن عنصر پوچ در زندگی مورسو و ایجاد سایه روشن، میان فلسفهی زیستی او و هنجارهای جاری جامعهاش به کار رفتهاند. زندگي هر دوي آن اشخاص سراسر، دچار مجموعهاي از تناقضات مفهومي است. آنها در مجموعهاي از كنشهاي متناقض و متضاد، به زندگيكردن عادت پيدا كرده اند. عشقهاي آنان در زمينه اي از نفرت، خستگي و لعنت شناور است. لذت و درد، عشق و خيانت، رنج و سعادت قابل تفكيك نيستند. اينها تمام لحظات زندگي را بين خود تقسيم ميكنند و ماحصل اين تنازل مستمر و متناوب، چيزي جز بي اعتباري برای آداب زندگی و تولید اندیشهی پوچ برای شخصیت اصلی داستان نيست. در ادامه مورسو با شنيدن صداي گريه ي سالامانو در اندوه جدايي از سگ مريضش، به ياد مادرش ميافتد. در واقع بايد گفت كه مورسو با درك كيفيت و نوع وابستگي سالامانو به سگ بيمارش و ريمون به معشوقهي خائناش، به ياد مادرش ميافتد و در پس زمینهی ذهن او، همهی رابطهها در بافتار معنایی واحدی قرار میگیرند. مورسو نيز مانند آنها و يا شايد بقيهي مردم، دچار عادتهاي متناقضي بودهاست كه نام زندگي بر آنها نهاده شده است. شايد تفاوت عمده، در معرفتي است كه او بر خود و ديگران دارد - یا در حال پیداکردن است - و ما در خلال داستان و كنشهاي حاكي از لاقيدي و انفعال او در برابر احساساتي كه در جامعهي پيرامونش به آنها ارزش داده ميشود، بر اين معرفت شهادت ميدهيم. هرچند كه معرفت او بر پوچي و بياعتباري، به معناي گريز به يكباره و تمام عيارش از ابتذال نيست، بلكه در افتادن به فرايندي است كه در طول زندگي (داستاني) به تدریج از او يك فرد بیوجدان ميسازد. با این احوال، ابتذال موجود، بیگانه را به سوی دلمشغولی و حتی هجو زندگی طبیعی سوقمیدهد. نمونه ی بارز این هجویه در رستوران «سلست» قابل رویت است. مورسو پس از اين كه از معشوقهاش ماري جدا ميشود، در رستوران سلست شام ميخورد. زني كوچك اندام وارد ميشود. و روی ميز مورسو نشسته و سفارش شام ميدهد. مورسو يك دسته از حركات اين زن را براي ما اینچنین بازگو ميكند؛ «ژاكتش را در آورد و با هيجان صورت غذا را نگاه كرد...با صداي دقيق و عجول تمام غذايش را سفارش داد...كيفش را باز كرد و از آن يك كاغذ مربع و يك مداد بيرون آورد و حساب را پيشاپيش جمع بست. بعد از جيب جليقه اش پول را در آورد و انعام را به آن اضافه كرد و پول را گذاشت جلويش. در اين لحظه پيش غذا را برايش آوردند كه او با عجله تمام بلعيد. و وقتي منتظر غذاي بعدي بود باز از كيفش يك مداد آبي و يك مجله بيرون آورد كه در آن برنامهي هفتگي راديو را نوشته بودند، يك به يك تمام برنامهها را بسيار دقيق علامت زد. مجله حدود ده صفحه داشت و در تمام طول صرف غذا اين كار را با با دقت ادامه داد. غذايم را ديگر تمام كرده بودم و او هنوز با همان دقت علامت ميزد. بعد بلند شد ژاكتش را باهمان حركات ماشيني پوشيد و رفت... فكر كردم آدم عجيبي بود ولي خيلي زود فراموشش كردم.»10 اين زن كه مورسو به توصيف كنشهاي او ميپردازد در واقع نقطهي مقابل(نگاتیو) ديدگاه هاي فلسفي اوست. اميد و فعال بودنش را در حوزه هاي مختلف زندگي ميشود ديد. لذت از غذا خوردن، توجه و انقياد به عرف اجتماعي از طريق دقت در حركات و صدا و افعالي نظير انعام دادن، حساب و كتاب و توجه خاص به مرتب بودن و نظافت، برنامه مند بودن (شتاب در بلعيدن براي رسيدن به برنامه ي تدوين شدهاش)، توجه تام به اخبار و حوادث دنياي پيرامونش (يادداشت كردن برنامه هاي راديو). در دنيايي كه مورسو براي خود ساخته است، اين زن را عجيب ميداند. ولي باز به دليل همان فلسفهي زيستياش او را خيلي زود فراموش ميكند.
در تمام طول رمان، درخش ستمگرانهی آفتاب و گرما، پراکنده، اما منظم و بسیار دقیق، قطعات متن و خُرده روایتهای رمان را به گونهای هنرمندانه و ساختارمند، تقطیع و مانند یک شیرازهی محکم به یکدیگر دوخته است. هم از این نظر همچون تکنیک دکوپاژ در ساخت یک اثر سینمایی، نویسنده را نه تنها در پیریزی و ایستایی فرم اصلی یا ساختمان رمان یاری میرساند، بلکه در مفهوم عینیت بخشی و حتمیت دادن به فضای رئالیستی آن (رنج بیگانگی) و همچنین تعیین سرنوشت غایی (مرگ)کاراکتر اصلی، نقشی به سزا ایفا میکند. در بخش نخست داستان و هنگام مراجعهی مورسو به آسایشگاه سالمندان و مواجههی او با بازتاب نور شدید چراغ ها روی دیوار تا هُرم گرما و آفتابی که تا مرز نرم کردن آسفالت پیش رفته بود و در ادامه، امتزاج آفتاب و گرما با تدفین مادر، باعث ایجاد نوعی توازی مفهومی (Conceptual parallelism ) میشود. این توازی مفهومی (مرگ و آفتاب )هم در حادثهی قتل مرد عرب و هم در بخش پایانی داستان، مرگ خود او را تداعی میکند. بنابر این در ذهن مورسو، این توازی، بدل به شرط لازم مرگ میشود. در توضیح این مکانیسم باید گفت که در حقیقت، انفعال و وازدگي مورسو، فرار از هر آن چيزي است كه اختيار، آزادي و راحتی را از او سلبكند. روح او هيچ تحميلي را برنميتابد. سر زير هيچ باري نميخواهد برده باشد. تابش لاينقطع آفتاب خارج از اختيار اوست. در ماجرای چاقو خوردن ریمون و گريهي زنها (شايد چون دعوتي است به سوي تخلف فلسفياش)خلاف مسئوليت گريزي و آزادي اوست. تلاش رقت بار او در ايجاد همگرايي با جامعه و افراد پيرامونياش (ماري و ريمون) او را خسته و عصبي میکند. گرماي آفتاب و درخشش بي امانش بر ماسههای ساحل و دريا (كه اين هم برايش نامطلوب است و غير قابل تحمل) زمينه هاي عصبيتاش را فراهم ميكند. در واقع كشتن مرد عرب بي هيچ كينهاي صورت ميگيرد. قتل مرد عرب ادامهي نه گفتنهاي مداوم و تقابل با هجوم چيزهايي است که قصد سلب آزادي و اختيار بي حد و حصرش را دارند. «آفتاب گونه هايم را ميسوزاند و حسكردم قطره هاي عرق روي ابروهايم جمع شده اند. آفتاب همان آفتاب روز دفن مادرم بود.»11 مورسو دقیقا روی همین موضوع گفته شدهی بالا صحه میگذارد. در روز مرگ مادر مورسو هم آفتاب بیداد میکرد. همان طور که گفته شد، ذهن مورسو اين شرايط را به هر مرگي بسط ميدهد؛ هرگاه آفتاب سخت بتايد و هرم گرما زياد باشد ميتواند مرگي اتفاق بيفتد، يا حداقل پذيرش مرگ ديگري را برايش آسانتر كند. آفتاب، همان آفتاب روز دفن مادر بود. روز دفن مادر روزي ناخوشايند بود، پس اين آفتاب هم ناخوشايند است و هم تحميلي. این «تعمیم ناروا» (Faulty generalization) ذهن مورسو را آماده میکند تا از تحمل این شرايط مرگ آسا صرف نظر کند. بنا بر اين قصد میکند به سايه و چشمه پناه ببرد. سايهساري كه مرد عرب آن را تصرف كرده است. فائق آمدن بر مرد عرب، به معني رسيدن به شرايط دلخواه و چيرگي بر جبري است كه مورسو را احاطه كرده است. «فكر كردم بايد نيم دوري بزنم و بعد تمام ميشد. اما تمام يك ساحل لرزان از آفتاب پشت سر من فشرده ميشد. چند قدم به چشمه نزديكتر شدم، مرد عرب تكاننخورد»12 فشار عصبي حاصل از گرما و نور شديد آفتاب. در اينجا نوعي تعامل و مشابهت سازي بين درون و بيرون را تسریع میکند. تمام آن چيزي كه در بيرون قراردارد پس از عبور از صافی ذهن دلالت پیشهی مورسو بدل به خواست ارادی او ميگردد. ذهن او از ساحل و گرما يك محرك قوی ميسازد و باعث ميشود كه به سمت چشمهاي كه مرد عرب در كنار آن استراحت ميكند كشيده شود. همهی فعل و انفعالات ذهني و عصبي مورسو، تبدیل به تحرک تني ميشوند و نوعي سرکشی در او پامیگیرد. همان عصياني كه همچون جنینی مدتی مدید در بطن پوچ رشد میکرده است. «چاقويش را در دست گرفت و آن را در آفتاب نشانم داد. نور روي تيغه ي فولادي آن مي تابيد. و انگار تيغه ي براقي بود كه به پيشانيام مي خورد. »13
نور آفتاب وقتي توسط تیغهی چاقو بازتابانده ميشود، استعارهاي از خود آفتاب ميشود. تيغهاش تيغهي نور ميشود. و در يك مكانيسم جانشيني ميل به غلبه بر آن، در مورسو شدت مييابد. تقابل و ستيز ميان مورسو و طبيعت در اين صحنه به كمال مي رسد. او از آفتاب به چاقو، از چاقو به شمشير و از شمشير به آسمان و دريا ميرسد. مرد عرب به هيچ وجه در مقابل مورسو فعليت ندارد. تمام دنياي اطرافش به جدال با او برميخيزند و او در لحظهاي عصياني شليك ميكند. به این ترتیب مردی که فرایند پوچی و بیگانگی را به طور کامل طیکرده است به عصیان میرسد. عصیان او در برابر انبوه (طبیعت و جامعه) در نظر او هیچ وزنی ندارد. میگوید: «فهميدم كه كه تعادل روز و سكوت استثنايي ساحلي را كه در آن سرخوش بودم را برهم زدهام.»14
در بخش نهایی داستان، مورسو یک بیگانهی تمام عیار است. تشخیص این بیگانگی تنها مختص بازپرس، وکیل، قاضی دادگاه، هیئت منصفه و حتی کشیش اعتراف نیوش نیست، بلکه به نظرمیرسد «من»ی که از دهان مورسو از سخن میگوید نیز نمایندهی راستینی از درون او نیست؛ او حتی برای خود هم بیگانه است. در حقیقت قرار است بیگانگی فلسفی او به مسلخ برده شود. درست همین جاست که مفهوم جرم در دادگاه مورسو توسیعی دیگر مییابد و از دلالت های مدون و قانونی و حتی عرفی فراتر میرود. از نظر مورسو رابطهي مجرم و جرم يك رابطهي قرارداديِ مفهومي است. به اين معني كه مجرم قبل وقوع جرم از وجود و قبوليت اين پيمان در نهاد خود، آگاهي تام دارد. آنها مجرماند چون برخلاف عقيده و وجدان خود عملكردهاند. اما او چنين نبوده است. پاي بندي مورسو به قانون و ملزمات وجودياش، هم موجد يك رابطهي قرادادي است كه البته محصولي به جز جبر ندارد، به همين دليل در نهايت اين گزاره را با اين عبارت كه "با اين فكر كنارنميآمدم"مخدوش ميكند و اين دقيقاً به معني يك عصيان وجودي پياپي است. «فقط با حالتي خسته از من پرسيد آيا از عملم پشيمان هستم. فكري كردم و گفتم بيشتر از آن كه پشيمان باشم نوعي ناراحتي حس ميكنم. حس كردم مرا درك نكرد.»15 در هر حال لازمهي ندامت، قبوليت است. او پشيمان نيست چون روابط نهادينه شده را نپذيرفته است. و احساس ناراحتي او فقط به سبب قرار گرفتن در شرايط نامطلوب است. در ادامهی بازداشت و پس از گذشت ماهها، به یاری پوچ، او بر آن شرایط ناگوار نیز فائق میآید . «چند ماه طول كشيد. بعد ديگر حس زنداني بودن را نداشتم....اغلب فكر مي كردم اگر مرا توي يك تنهی خشكيده بگذارند تا زندگي كنم و مشغلهاي نداشتم جز اينكه گل آسمان را از بالاي سرم تماشا كنم، باز هم كم كم عادت ميكردم. منتظر گذر پرندگان ميشدم يا ديدن ابرها، مثل حالا كه منتظر ديدن كراواتهاي عجيب وكيلم ميشوم. انگار در دنياي ديگري باشم. صبر ميكردم تا شنبه بدن ماري را تنگ در آغوش بگيرم. چون اگر خوب فكركنيم من توي يك درخت خشكيده نبودم. آدم هايي بودند كه از من بدبختتر بودند.»16 اين به طور دقيق، رسيدن به توانايي انسانی وجودگراست كه تمام امور دنيا را از دريچهی ذهن و خواست خود بازتعريف ميكند. او در شرايط جديد، دنياي جديدي از عادتهاي تسكين دهنده، براي خود دست و پا ميكند. وجود انسان، مقدم بر ماهيتش و هر ماهيتي است كه در اطرافش جاري است. پوچ، پوچ است، چه در بيرون از زندان چه در زندان. تنها چيزي كه تغيير ميكند دسته اي از عینیت ها است كه جاي خود را به عینیت های دیگر ميدهند. او حتی بر مفهوم جاری زمان هم تفوق مییاید. میگوید آدمی که حتی یک روز زندگی کرده باشد میتواند به راحتی صد سال هم زندگی کند در نظر مورسو، زمان يك مفهوم ناب و بسیط نيست. زمان را ميشود به اجزاي تفصيلياش بخش كرد. زمان را ميتوان كوتاه يا بلند كرد. در اين خصوص انسان، عنصر مطلق و برتر جهان است. بنابراین انسان، برتر از هرچيزی، حتا زمان است. در لحظه زندگی میکند و به قول عرفا «ابن الوقت» است. او میگوید: «هرگز در زندگيام واقعاً نتوانستم پشيمان چيزي باشم. هميشه تسليم چيزي بودم كه واقع مي شد. چه امروز و چه فردا»16 به این ترتیب او به زمان و زیستاش، با مفهومی وجودگرایانه مینگرد. او ارادهی معطوف به خوشبختی را داشته و هیچ چیز قادر نبوده است تا سعادت او را زایل کند. در ذهن مورسو هیچ باور تئویک و بافتهی ذهنی، مقدم بر جنبه های عملی زندگی وجود ندارد. ممکن است برای او رسم و رسومِ سختِ مردن، آزار دهنده باشد، اما نفس مردن هرگز او را آنقدر نمیرنجاند، از همین رو حاضربوده است در كنج كوچهاي در منتهي آزادي متجملانه اش، از پاي درآيد. ذهن او همهی بدیهای جهان را پالوده و به دور ریخته و از آن همه تنها مهربانی را استخلاص کرده است. میگوید: «براي اولين بار خودم را به دست بي تفاوتي پرمهر دنيا سپردم، آن را شبيه خودم و بسيار برادرانه يافتم و حس كردم خوشبخت بوده ام و هنوز هم خوشبختم.» 18
1= ساختار و تاویل متن، احمدی بابک، نشر مرکز، صفحه 21
2= بیگانه، آلبرکامو، لیلی گلستان، نشر مرکز، درباره ی بیگانه، (تفسیر سارتر)، صفحه 31
3- افسانه سیزیف، آلبرکامو، محمود سلطانیه، نشر جامی ، صفحه های 28 و 29
4- بیگانه، آلبرکامو، لیلی گلستان، نشر مرکز، صفحه 61
5- همان ، صفحه 63
6= همان صفحه 65
7- همان، صفحه 81
8- همان ا، صفحات 88 و 89
9- افسانه سیزیف، آلبرکامو، محمود سلطانیه، نشر جامی ، صفحه 27
10- بیگانه، آلبرکامو، لیلی گلستان، نشر مرکز، صفحه 100
11- همان، صفحه 113
12- همان، صفحه 113
13- همان، صفحه 114
14- همان صفحه 114
15- همان صفحه 123
16- همان ، صفحات 129 تا 130
17- همان، صفحه 151
18- همان، صفحه 171
تمام نوشته هاي اين وبلاگ، (اعم از شعر ، داستان يا مقاله ) به قلم نويسنده وبلاگ مي باشد.چنانچه مضمون يا اثري از ساير نويسندگان درج گردد، منبع آن جهت اطلاع خوانندگان محترم ذكر مي شود. چاپ و كپي برداري از مطالب اينجانب در اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است.