خیال بافی های آقای نویسنده

نقد تحلیلی مجموعه داستان «فرورفتن در چاه» حسین مقدس

غلامرضا منجزی

 

«فرورفتن در چاه » نام آخرین مجموعه داستان حسین مقدس است که در سال 1397 به همت «انتشارات روزنه» چاپ و روانه ی کتابفروشی ها شده است. این مجموعه مشتمل بر چهارده قصه است که نویسنده با شیوه ای سورئالیستی و گاه در قالب پست مدرن آن ها را روایت کرده است. داستان ها با درون مایه های اجتماعی، هنر و ادبیات، و به طور عمده انسان گرایانه و به دور از گرایش های تاریخی یا سیاسی، با زبانی به مرانب  سَخته تر و صیقل یافته تر از پیش ارائه شده اند. زمان و عبور از آن، به عنوان  یکی از ثقیل ترین و دغدغه آمیز ترین عناصر رویاروی انسانِ  بحران زده ی مدرن ایرانی  در بیشتر داستان های این مجموعه مطرح شده است. شخصیت های داستان ها، لایه دار و به طور عمده، درون گرا و دارای برش های طولی اند. جریان سیال ذهن، بُرش طولی در زمان، در هم فرورفتگی عینیت و ذهنیت و ادغام وهم و واقعیت، سَبک  نویسنده در آفرینش این داستان هاست.

نقد و تحلیل پیش رو، حاصل انتخاب و بررسی ده قصه از این مجموعه است. انتخاب  قصه های مورد بحث،  به معنی ارزش گذاری یا ارزش برداری از سایر قصه های کتاب نیست. تحلیل حاضر براساس خوانش و میزان تاثیری است،که داستان ها به لحاظ زیباشناسی فرم روایت، سلاست زبانی و شیوه های ارائه  - بر  نویسنده ی این سطور- داشته اند.

 

پرندگان؛

 «پرندگان» داستانی با درونمایه ی انسانی و تراژیک است. یک تراژدی تمام عیار در بیرون و درون، گذشته و حال، ذهنیت و عینیت. نویسنده با انتخاب چند شخصیت، با کنش هایی شبیه به هم، داستانی با رویکرد روان شناسانه و جامعه شناختی نوشته است. حسرت و شکستی که دامنگیر اشخاص داستان شده است و نوع تعامل و تقابل آنها با این شکست عینی، همسان، اما با اشکالی متفاوت است. نویسنده با بهره گیری از مکانیسم جابجایی (Replacement) ، تعامل ذهنی آنان را در مواجهه با ناکامی  به تصویر کشیده است. این مکانیسم روانشناسانه، قویاً جنبه هایی اجتماعی دارد، و می تواند نسل یا قاچ بزرگی از یک جامعه ی تاریخی را شامل شود. همه ی آدم های داستان در کودکی آرزوی پرواز دارند و  با همین آرزو بزرگ می شوند. نویسنده به جای تمرکز بر تعلیل شکست، به واکنش روانی شخصیت هایش در برابر ناکامی خیره می شود و به همین دلیل از فرایند و دلایل شکست اشخاص داستان حرفی به میان نمی آورد. بنابر این  در روایت داستان، با توازی یا تقابل آرزو و شکست که در هاله ای از استعاره یا وهم فرورفته است روبرو ایم. رویای پرواز آنها، مابه­ازایی استعاری از پستی و کم مایگی یافته است. آنها پرواز در آسمان و حتی در کهکشان را با حراست فرودگاه، فروش پرنده های قفسی و آن دیگری، با تصاعد به هپروت معاوضه کرده اند. راوی داستان، شخصیت پرنده فروش است. او نیز در انتقام از شکست آرزوهایش ، پرنده ها و نفس پرواز را در قفس کرده است . پروازی محبوس که استعاره ای آشکار از خود اوست.  عقابی که قیه می کشد و عصبانی مزاج، از خوردن دست کشیده است صورت درونی شده ی راوی، از این شکست است. به هر روی، داستان پرندگان، از فصل مشخصی از جامعه ی تاریخی ، به عنواتم دلیل یا زمینه ی عینی شکست، به مخاطب حرفی نمی زند و می توان گفت در زمینه ی پیرنگ،  داستانی با میانه و پایان باز است.

آن ها؛

«آن ها» روایت تمثیل گونه ای از گذر زمان و  زوال (زوال عمر و قدرت) است. زوجی سالمند در ایام تعطیلات نوروزی در خانه ی خود تنهایند. آنها برای پر کردن تنهایی خود، به طور تصادفی، سی دی فیلمی را  روی دستگاه پخش می گذارند. در یک پلان،  فیلم  به زمانی بس دور از جوانی آن دو در فضای باز طبیعت برمی گردد. و در پلان دیگر، فیلمی قدیمی که احتمالا مربوط به مرور تاریخ معاصر و ظهور یک دیکتاتوی است (انقلاب اکتبر یا ظهور رضاشاه ؟)نمایش داده می شود. به این ترتیب روایت گذشته و حال همزمان صورت می گیرد، تا مخاطب با عنصر زوال (جوانی و قدرت )که خصلت برجسته و  پایدار زمان است رو در رو شود. این زوال و انکسار حتی در نوع پخش نیز نمایان می شود، تا بدین گونه شیئیت یافتگی و تجسم عینی زمان برجسته تر شود. در واقع پرش ها، وقفه ها و پیکسل های رنگیِ روی سی دی، که رجوع به گذشته را با اشکال مواجه می کند، نوعی ادغام درون و بیرون است. اشخاص داستان با روایتی بسیار دقیق و لایه مند از  تنهایی مقطعی(کنونی) و مزمن خود هراسان اند. هراس زن بیشتر مزمن و ریشه در بازخوانی گذشته اش دارد. او  برای رهایی از ترس تنهایی خود مصرانه  از همسرش می خواهد عشق و علاقه اش را  بار دیگر تایید کند. اما مرد به نظر می رسد در این زمینه کمتر دغدغه دارد و بیشتر در مقام تضمینی برای رهایی از ترس های حاضر و عینی است. مجموعه ی ساختمانی آنها به علت مسافرت نوروزی خالی است و خطری بالقوه آن ها را تهدید می کند. خطری مثل دزدی که شبانه آیفون در حیاط را می زند و اسمی موهوم را می خواهد. یا خطر گاز گرفتگی و غیره. داستان با بندی فوق العاده پایان می یابد؛ مرد با ملاطفت و معاشقتی بسیار لطیف، به همسرش اعتماد و تایید لازم را نشان می دهد تا بیانی استعاری از تفوق عشق بر زوال عمر باشد.

داستان برج؛

قصه ی «داستان برج»کاری پست مدرن است. همان گونه که از اسمش برمی آید ذات و موجودیت  بُرج، بدون داستان یا داستانیت آن بی معناست. برج برای این بنا شده است تا خود حیثیتی داستانی بیافریند. برج می خواهد خود داستان باشد و نه چیزی دیگر. راننده ی کامیونی که برج را بنا می نهد می تواند تمثیلی از شخصیت نویسنده باشد. از این نظر «داستان برج»، تمثیلی از نظریه های داستان نویسی مدرن و پست مدرن است. دلایل برآوردن برج، نه به معمار آن، که به خود مصالح برج و برآورده شدن و بالارفتنش برمی گردد و نه هیچ دلیل دیگری. در واقع پیرنگ داستان برج نه توسط عناصر خود داستان، که توسط خواننده اش ساخته می شود. «میشل فوکو» معتقد بود که استناد به منظور نويسنده ، مخل آزادي خواننده براي تحليل متن است. همانطور که در پایان داستان آمده؛ برج همانند یک اثر هنری ، فارغ از چیستی و چرایی نیت سازنده اش، در انتظار تفسیر مخاطبان بر قاموسش است. «اومبرتواکو» در این مورد از «توان پرانتز سازی خواننده»یاد کرده است. او معتقد است که جذابیت خواندن داستان در آزادی خواننده نهفته است به شکلی که از قطعات برگزیده ی نویسنده، یعنی از طرح، به داستان پی ببرد؛ یا به عبارت بهتر داستان را بیافریند. 

 

دفینه؛

 دفینه در زبان فارسی با مدفون اختلافی اساسی و فاحش دارد. دفینه خواه نا خواه اصطلاحی باستان شناسیک  و در واقع امر به معنی  شیئی  پارینه یا آرکائیک است که از دل خاک بیرون می آید. بنا براین خیال زن و دخترک که در هزارتوی زمان و ذهن راوی سیال شده است همچون دفینه ای نفاست و فخامت خود را دارد. دفینه، به لحاظ شکل روایت و تکرار بن مایه هایی - مانند؛ درخت انجیر حیاط که بر نمی دهد و پیوندی عینی با راوی دارد،  بافتن و شانه زدن موهای دخترک، صورت دوگانه ی دختر،  حالت دوگانه ی عشق و نفرت همزمان در راوی ، تکرار شقاوت قتل با ساطور، دفن کردن زن و دختر پای درخت انجیر و گربه و نور ماه- که نقش اساسی در تنیدن متن  و ایجاد لایه های سورئالیستی دارند، نَسَب به بوف کور هدایت می رساند در داستان دفینه، تداخل عینت و ذهنیت،  به روایت داستان ماهیتی روان پریشانه یا اسکیروفرنیک می دهد. مردی که قبلا زن و دخترش را به دلیل حسادت با ساطور به قتل رسانده و زیر درخت انجیری که در حیاط خانه دارد دفن کرده است.

پنگوئن ها؛

داستان پنگوئن ها  از زبان مردی سالخورده و مبتلا به بیماری زوال عقل (آلزایمر) روایت می شود. در روایت او بنا بر قاعده ی مشکلات این دسته از مبتلایان، زمان کاملا شکسته و امور ماضی و حال با هم متداخل شده اند. نوه ی پیرمرد در صبحگاه  دوشنبه روزی، وقتی همراه پدرش به مهد کودک می رفته در اثر تصادف با یک موتورسیکلت کشته می شود. این حادثه به مثابه ی یک روان ضربه ، باعث توقف زمان در ذهن پیرمرد می شود. او می خواهد امر واقع را که ذاتا به زمان گذشته تعلق دارد به زمان حال منتقل کند تا بتواند آن را از آلودگی مرگ نوه اش پاک کند. بنابر این او با این که سخت تحت مراقبت خانواده اش است ، برای چندمین بار از خانه بیرون می رود تا در ساعت مقرر از حادثه ای که در گذشته اتفاق افتاده است پیشگیری کند اما هر بار همان حادثه تکرار می شود. پلات «پنگوئن ها»  به سان بسیاری از داستان های مدرن امروز خیلی ساده است؛ برشی کوتاه و معمولی از یک زندگی . این داستان بری از هرگونه لایه ی استعاری است که بتواند به آن ضخامتی محتوایی ببخشد. اما با این حال داستانی ساختاری و فرمیک است. فرم  و تکنیک روایت و زبان داستان ، به آن غنایی هنری و درخور بخشیده است.     

مینا؛

«مینا» داستانی است فرم محور  با بن مایه هایی جداگانه و ظاهرا بی ارتباط با هم که هر کدام با نام و عنوانی خاص در طول داستانی از بن مایه های دیگر  منتزع می شوند. بنای روایت مانند بقیه ی داستان های کتاب، بر سوررئالیسم و حرکت سیال ذهن استوار است. همه ی روایت داستان، آمیزه ای از رویا و واقعیت است که در قالب فرمی آشفته، با شکستن خط زمان که فهم داستان را برای خواننده ی غیر حرفه ای دچار اشکال خواهد کرد. اما به هر حال شیوه ی روایت داستان، هم در قالب و هم در محتوا بیشترین و محکمترین نسبت را با کارکرد و فلسفه ی زیباشناسانه ی  هنر دارد.

به هر روی روایت داستان قفانگرانه است ، هرچند که نویسنده مدام حوادث  را کابوس وار تقطیع و مثل رفت و برگشت گهواره زمان وقوع  آنها  پیش و پس می کند، اما این پازل در هم ریخته با خوانش دقیق و مکرر در ذهن خواننده، آرام آرام صورتی  منظم و قابل فهم خواهد یافت. با این همه شاید تعیین دقیق  اصالت مضمون داستان مینا، برابرآنچه در نیت نویسنده وجود دارد میسر نباشد که از قدیم گفته اند «المعنی فی بطن شاعر». به هر حال داستان مینا را باید چند بار خواند تا حلقه های مفقوده ی فهم مضمون، را در اپیزودهای درونی اش  پیدا کرد. چنانچه همه ی بن مایه ها را بتوان از نظر زمانی در امتداد یک خط زمانی به صورت منظقی آراست ، آنگاه درمی یابیم که حلقه ی واسط یا مفقوده ی  این داستان، شخصیت «مینا» است. در حقیقت راوی داستان کسی نیست جز پدر مینا که با شخصی  در حال مکالمه است . همه ی وقایع داستان میان دو واقعه ی اساسی رخ می دهند ؛ سالی که ملخ ها همچون ابری تیره از آسمان می بارند و هر آنچه از جنس سبزینه وجود دارد را می بلعند، ودیگری دورانی است که مردم با مشت های گره کرده یورش می برند و همه چیز و همه کس را طعمه ی آتش خشم خود می کنند. در ذات و کُنه این  دو واقعه شباهت و استعاره ای قوی موج می زند. پدر مینا در فرصت میان این دو حادثه، مینا را بزرگ کرده است. مینا احتمالا سر از عشرت کده ها در آورده است.(که البته خواننده از چند و چون یا تعلیل این مورد غافل می ماند) مرد در به در برای یافتن او مکان های اینچنین را می کاود. در آستانه ی انقلاب مردم خشمگین به عشرتکده ی حاشیه ی شهر  یورش می برند و راوی شاهد سوزاندن زنی برهنه در بشکه ی قیر است. زنی که در قسمت بعد به صورت جسدی جزغاله شده در نظر مرد پدیدار می شود که  باید احتمال داد جسد مینا باشد.

کتاب کوه؛

در داستان«کتاب کوه» روایت سفر  و توصیف نماهای کوه و دشت و جاذبه های دلپذیر و گاه ترسناک و یا وهم آور طبیعت، همچون گم گشتگی یا مرگ شخصیت هایی مثل الیاس و در آخر داستان «راهنما» که مهارت و انس بیشتری با طبیعت و کوهستان داشته اند ، یا طلوع ماه دیگری در آسمان، انسان را در سیطره ی «تائو» قرار می دهد. انسان و دست ساخته های او خود به موجودی ناچیز بدل می شوند که به راحتی در دستگاه هاضمه ی طبیعت (تائو) محو و نابود می شوند. «روزهای ابری یک طور غریبی وهمناک است. بخصوص توی زمستان، گاهی بعضی روزها می شود ابرها  را دید که از روی تخته سنگ ها و ماسه های قهوه ای آهسته و مواج بلند می شوند و دور پایت می پیچند و لایه لایه بالا می آیند و تمام  اندامت را در خود فرو می برند. بعد مانند موجودی مقتدر تصمیم می گیرند آرام آرام رهایت کنند.» در جایی دیگر، از شِمایی عمودی و فراتر، خُردی و حقارت انسان در دامان گسترده ی طبیعت کوهستان نموده می شود.«اگر ناظری از بالای کوه ما را توی پیچ و خم کوه نگاه می کرد، جعبه ی متحرک کوچکی را می دید که کُند و آهسته جلو می خزد و توی انحنای پیچ ها مرتب پیدا و پنهان می شود.  » به همین ترتیب ، در این داستان  ، علاوه بر راوی ، راهنما و الیاس که شخصیت غایب و مفقود داستان است، ذات طبیعت و کوهستان به عنوان  شخصیتی زنده و ذی شعور «تائو» حضوری دائم و موثر دارد. 

نشانی ؛

در داستان «نشانی»  مرز زمان شکسته می شود و  راوی در سفری ذهنی به  اعماق نوستالژی فرو می رود. او خواب پدر را می بیند و طبق نشانی و فرمانی که از پدر می گیرد ، برای آوردن او به محله ای که در آن سکونت داشته است می رود تا با تسویه اجاره خانه های معوق به «بی بی مطلوبه»، پدر را به خانه بازگرداند. نشانی خانه و وضعیت محله و توصیف دقیق اشیاء و اضلاع و گوشه های زندگی مردم و جغرافیای اجتماعی و حتی طبیعت شهری ، نشانگر نقب در زمان از دست رفته و همچنین  سطح طبقاتی ساکنین آن محله  است. راوی طبق اشاراتی که از پدر در خواب دریافته است، خانه ی مورد نظر را می باید، دق الباب می کند و  بی بی مطلوبه، شکسته و بسیار فرسوده در به روی او می گشاید. در برابر پرسش های راوی فقط لب هایش را بی هیچ نشانی از دلالت کلامی می جنباند. فضای خانه یک نوستالژی در هم کوبیده را در نظر می آورد. خانه ای با  دری تنگ و هشتی تاریک و درخت نارنجی در میانه و  ایوانی گرداگرد حیاط و اتاق هایی چیده در محیط. راوی تک به تک اتاق ها را وارسی می کند اما اثری از پدر نمی یابد. بالاخره از پلکانی بالا می رود و آن جا، اتاقی که درش با آجر مسدود شده است را تخریب میکند و پدرش را می یابد که بر روی  رحلی خم شده است و در حال  خواندن کتابی قطور و کهنه است. پدر مهیای بازگشت می شود و راوی با حلبی کهنه ای آب به پای درختی می ریزد که این بار به جای  نارنج ، درخت توتی در حیاط می بیند. در نماد شناسی ایرانی، توت درخت حیات،  مظهر جدیت، اطاعت و زندگی است.

همچون بیشتر داستانهای مجموعه، «نشانی» نیز ترکیبی از وهم و واقعیت است. ابتدای داستان موقعیت راوی و توصیف فضا، به صورتی واقع گرایانه است اما با ادامه ی داستان رفته رفته، فضای سورئال خود را بر داستان تحمیل میکند، چنانچه در بندهای پایانی ، فضا به کلی فراواقعی است. پس از این همه ، درون مایه ی داستان « نشانی» را می توان به  بازگشت به خویشتن و یا  رجعت به ذات و  اصل (پدر ) تفسیر کرد

ققنوس؛

هنرمند به مثابه ققنوس است. او نیز همچون آن پرنده ی اسطوره ای، به مدد خلاقیتش خود را باز تولید و جاودانه می کند. داستان ققنوس روایتی هنرمندانه از کسی است که همه ی کسان و نزدیکانش را از دست داده است و در روستایی متروکه، در خانه ای دخمه مانند، با درهایی کوتاه که او را به کرنش در برابر زمان دعوت می کنند، با چنگ در انداختن به تندیس سازی و نقاشی، تلاش دارد زندگی و زمان از دست رفته اش را بازسازد. خانه و زندگی او نگارخانه ای است که لحظات زندگی اش را  بر بوم های نقاشی و یا ساخت تندیس ها ثبت و ضبط کرده است. باور هنرمند بر این است که اثرش،  نه یک آبژه ی صرف که بخشی جدایی ناپذیر از هویت و وجودش است ، و اینچنین است که آثارش  او را همچون ققنوس زنده و  جاودانه می کنند. باور بر راستین بودن (و نه شیئیت ) اثر هنری بخشی از مکانیسم اثرگذاری مطلوب ، مخلوق هنری است. همانطور که گاهی آلبوم کهنه ای را باز می گشاییم و آنچنان در زمان عکس ها نقب می زنیم که بودگی(گذشت زمان ) عکس را به امر واقع یا حاضر بدل می کنیم. تمام افعالی که در توضیح عکس ها به کار می بریم از سیطره ی زمان گذشته رهایی می یابند. راوی نقاش و مجسمه ساز نیز چنین کرده است. او در هنر خود که عین زندگی است مستحیل و ذوب شده است. او در لابلای سکوت مجسمه ها و  نقاشی ها نفوذ می کند و توضیحات زنده« و اکنون نگرانه ی»  خود را بر آن علاوه می کند.« این سرباز که این جا پشت این در ایستاده است فرزند ارشدم غفور است....» بعد از دخترش بدری می گوید و بیماری و وابستگی اش به غفور و البته دوست غفور که بیرون اتاق به انتظار ایستاده است. حتی به جزییاتی  نظیر ساک لباس و آیینه و آب و برگ ترنج و قرآن می پردازد که همه نمادی از هجرت و کوچ اند.

در اتاق دیگر  نگارخانه ، موقعیت زمانی دیگری از زندگی اش را تجسم کرده است. بدری که همواره در انتظار برادر بود این بار هم در ایوان خانه نشسته است و به  انتظار همسرش که راننده ی ماشین سنگین است چشم به در دوخته است.او شامه ای قوی دارد و بوی شوهر را از فاصله ی بعید تشخیص می دهد ولی این بار بوی« قدرت» در مشامش نپیچیده است. چون احتمالا  مرد پشت فرمان خوابش برده و یا به دلیلی دیگر با ماشین به ته دره سقوط کرده است. او یک به یک تابلو هایی از اعضای خانواده اش را به تصویر کشیده است. زمان برای راوی همیشه حال است. هرگز حرکتی که زمان را به پس و پیش براند وجود ندارد. آثار هنری اش صحنه هایی از زندگی را روزی هزاران بار (بی نهایت)تکرار و تکرار می کند . او محاط در اصل انتظار است تا روزی غفور فرزند ارشدش از سربازی برگردد و بیماری بدری خوب شود و با دیدن شوهرش  قدرت که به خانه باز آمده است شاد شود . همسرش سروناز میرسلوکی از خواب بیهوشی بیدار شود و زندگی را از سربگیرند. تعلیقی بی پایان در نگارخانه ی راوی،  سیال و جاری  است.

به همین ترتیب راوی توریست یا مخاطب اش را در اتاق های مختلف خانه اش می گرداند و با معرفی آثار برساخته اش اعم از مجسمه ها و تابلوها و نقب در گذشته  داستان زندگی اش را به تصویر می کشد. شیوه ی ارائه و فرم داستان و مرور زندگی راوی به شکلی بدیع و هنرمندانه صورت پذیرفته است.  راوی با تک گویی (در برابر مخاطبی بی کلام) به معرفی تک تک آثار تجسمی خود می پردازد. در چنین حالتی تجسم خود راوی (هنرمند نقاش و مجسمه ساز) و وضعیت زندگی او در یک روستای متروکه و خانه ای کهنه، لایه ی نخست داستان را می سازد و در لایه ی دوم داستان، راوی با معرفی آثارش داستان زندگی خود و کسان از دست رفته اش را شرح می دهد.