ده سالی می شد که شعر مرا ترک کرده بود. سراغم نمی آمد و من هم به دور از او زندگی ام را می کردم. هنوز هم نمی فهمم مکانیسم شعر چگونه است. انسان را چه می شود تا شعر بگوید. منظورم از شعر همان کلام جوهری و مخیل است. کاری با بقیه ی ابعادش ندارم. دیشب بی خواب شده بودم. در ناریکی مطلق به جهان انتزاع پرتاب شدم. توصیف آن حالت برایم آسان نیست. اما هرچه بود جز به مدد نوشتن  تصویرهایی که در ذهنم شانه به هم می کوبیدند تا کلمه ای و کلامی شوند، راحت نمی شدم. می دانم این حال از آناتی است که هردم به وصلش نمی رسم. یعنی آنقدرها تجربه یا بینش و یا شاید محرک های روانی و عاطفی ندارم  که شعرهای بیشتری خلق کنم. 

 

تا می رویم...

 

روزگاری است تا می رویم
در انتهای روز
شب پره ها تا می گریند
من اما هشیارم تا
دندان های آفتاب
در گلوی خاموشی
تا می رود این بیضی بسیار بلند
روزگاری است تا می رویم

 

***********************

 

راست

 

 

 


مثل یک پاره خط غمگین
می افتم تا
در دهان راست یک دایره ی روشن
و می چرخم تا
در طول راست یک پاره خط مشکوک
آویزان می افتم تا
در ذهن خاموش یک خط راست
مثل یک دایره روشن
می رقصد در من راست
یک پاره خط غمگین